{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

"درخواستی"

"درخواستی"

جسم هیکلی کنارت حس میشد..توجهی نکردی و به کتاب خوندن ادامه دادی.
_نوا
تظاهر به نشنیدن صداش کردی و کتابو ورق زدی
_میخوای نادیده ام بگیری؟
هیچ حرکتی ازم ندید و دوباره مثل بچه ها بهم چسبید و گفت
_دلت میادد؟
رومو ازش گرفتم و پشت بهش نشستم و به کتاب خوندن الکی ادامه دادم
مگه فکرش میزاشت متن کتابو بفهمم؟..چشمام متن های کتابو دنبال میکرد اما توی سرم فقط درمورد جین بود..کاراش.. حرفاش و اتفاق اون شب!

________________________________
فلش بک چند شب پیش

دست تو دست وارد فضای شلوغ خونه شدن
همه نگاه ها روی اون دوتا بود..جین از این موقعیت راضی بود اما نوا داشت معذب میشد..
مهمونی توی محوطه باز بود..کنار استخر
یک دختر جدید که به گفته جین دوست دوران دبیرستانشه بهمون نزدیک شد.
بعداز گفتگوی خیلی رسمی از پیشمون رفت..
توی چشماش نفرت زیادی دیده میشد..
به جین هم گفتم اما جدی نگرفت.
روی صندلی های چیده شده نشستیم و جین با دیدن دوستاش از جمله " تهیونگ، جیهوپ" به سمتشون رفت.
از اونجایی که دوستاشو میشناختم ازم خواست همراهش برم..
صحبت کوتاهی رد و بدل شد..
دوباره من و جین تنها شدیم.
بعداز چنددقیقه متوجه قدم های اون دختر "مارال" به سمت خودم و جین شدم.
با لبخند رومخی نزدیکمون شد و بدون توجه من با جین حرف زد
$جین..من قدم نمیرسه ویسکی توی قفسه رو بردارم..میتونی کمکم کنی؟!
و با لبخند به جین نگاه کرد..لبخندش برای چی بود؟!..
_میتونی از خدمتکار کمک بگیری
توقع همین جوابو ازش داشتم
با کنجکاوی به مارال نگاه کردم تا ببینم دوباره میخواد چه بهونه ای بیاره
$تو قدت بلندتره..لطفاااا جین
انتظار این کار رو نداشتم..جین واقعا پاشد و همراهش رفت!
سرمو تکون دادم و دست از حساسیت زیاد برداشتم..اشکالی نداره..بزار کمک کنه
متوجه اومدن تهیونگ و جیهوپ شدم
تهیونگ(£) جیهوپ(٪)
£نوا..جین کجاست؟
+مارال ازش کمک خواست..اونم رفت
یهو جیهوپ و تهیونگ با نگرانی بهمدیگه نگاه کردن
٪جین رفت؟!
از جام بلندشدم و گفتم
+اره..مشکلش چیه؟! چرا همو اینجوری نگاه کردید؟؟
حرفی نزدن..نگران شدم ..
بدون هیچ مکثی به سمت خونه رفتم ..
خونه بزرگی بود و نمیدونستم اشپزخونه رو از کجا پیداکنم
خدمتکاری به چشمم خورد و سریع رفتم سمتش
+میدونید اشپزخونه‌کجاست؟؟
=بله، اخر راه رو..سمت راست
تشکری کردم و سریع رفتم سمت اشپزخونه و با دیدن صحنه ای که جلوم بود خشک شدم..
مارال صورت جین رو توی دستاش گرفته بود و داشت میبو**سیدش..
جین مارال رو هل داد و خواست بیاد پیشم که عقب رفتم
نزدیکم شد تا دستم رو بگیره با حرفم مکث کرد
+به من دست نزن
بدون توجه بهشون از اونجا رفتم و قلبم تند تند میزد و حس بدی داشتم..
تنفر، ناراحتی، بی اعتمادی، خیانت...
وقتی رسیدمتوی حیاط کنار استخر تهیونگ و جیهوپ رو دیدم
متوجه نگاه های نگرانشون شدم
+باهم رابطه دارن؟
تنها چیزی که میتونستم بگم همین بود
حتی همین هم بزور گفتم..
صدام میلرزید و بااینکه خودمو نگه داشتم که گریه نکنم اشکی از چشمام روی گونه ام چکید
£نه نه ..نوا اینطور نیست..
£فقط..مارال..دوستش داره..همین، مطمئن باش جین هیچ حسی بهش نداره..نوا..گوش میدی؟؟
فقط نگاهش میکردم و نمیتونستم حرفی بزنم و دستام میلرزید که متوجه اومدن جین شدم
برگشتم و با چشمای پراز خشم و اشکی نگاهش کردم و دستامو مشت کردم
خواست اشک روی گونمو پاک کنه که دستشو پس زدم و گفتم
+حق..حق نداری بهم دست بزنی!

"پایان فلش بک"


_نکنه حسودی کردی که مارال منو بوسیده؟
با شنیدن کلمه حسودی اخمام تو هم رفت
+من به ادمی مثل اون حسودی نمیکنم
موهامو توی انگشتاش لوله کرد و گفت
_پس چرا انقدر نازمیکنی؟..من فقط تورو دوست دارم..مارال خودش منو بوسید..منم خیلی توی شوک بودم..باور کن
برگشتم سمتش و گفتم
+من نیاز به این ندارم که بهم یاداوری کنی دوستم داری..من فقط از دستت ناراحتم..چون بااینکه دوستات بهت اخطار دادن که اون اینجوریه بازهم رفتی مهمونیش و حتی راجبش باهام حرف نزدی ، جین!
با شنیدم حرفام فقط نگاهم کرد و چیزی نگفت
سرشو انداخت پایین و دستمو گرفت و باهاشون بازی کرد و گفت
_ببخشید..من معذرت میخوام..قول میدم دیگه حتی باهاش حرف نزنم
با اخم دستمو از توی دستاش کشیدم بیرون و گفتم
+مگه قراره باز ببینیش؟؟؟
با تعجب نگاهم کرد و گفت
_نه نه نه..اصلااا..غلط میکنم..
با لبخند کوچیکی نگاهم کرد
_اشتی؟
با کمی مکث گفتم
+شاید
ابرو بالا انداخت و گفت
_شاید چیه بچهه بگو ارهه
حرفی نزدم که یهو قلقلکم داد
+ آییی جین نکنن
به قلقلک دادن ادامه داد و گفت
_بگو ارهه
وسط خنده گفتم
+باشه باشهه اشتی..اما تقلب کردی
محکم بغلم کرد و سرشو گذاشت توی گردنم و گفت
_عاشقتم




امیدوارم همونطور که خواستی بشههه:>>>
لیلیللسلسللسلی
دیدگاه ها (۳)

"درخواستی"از طریق اینه به خودم نگاه کردم.._چقدر خوشگل شدم..ا...

"درخواستی"چند روز بعداز دعوای شدیدی که بینمون رخ داده بود می...

پلیس در آستانه مافیا پارت 17 ویو جونکوک سنا که رفت دستشویی خ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط