╔════════════════════════════╗
╔════════════════════════════╗
پارت ۱۰۰ | «اولین روزهای ما...» 🤍
╚════════════════════════════╝
بعد از آن روز...
همهچیز تغییر کرده بود.
نه اینکه دنیا فرق کرده باشد...
نه اینکه اتفاق بزرگی افتاده باشد...
اما برای مانلی و تهیونگ...
حتی سادهترین لحظهها هم رنگ دیگری داشت.
---
صبح روز بعد...
مانلی وارد شرکت شد.
همانطور که همیشه کیفش را روی میز گذاشت، صدایی از پشت سرش آمد.
«صبح بخیر.»
---
مانلی برگشت.
تهیونگ بود.
اما این بار...
لبخندش کمی متفاوت بود.
آرامتر...
خوشحالتر.
---.
مانلی خندید.
«صبح بخیر.»
چند ثانیه هر دو فقط به هم نگاه کردند.
بعد هر دو خندیدند.
---
جیمین که از دور آنها را دید، آرنجش را به جونگکوک زد.
«دیدی؟»
جونگکوک لبخند زد.
«آره... انگار بالاخره یادشون رفته چطوری وانمود کنن که چیزی نیست.»
[انگار دارن فیلم سینمایی میبینن انقدر ذوق زدن، فقط یه چیپس شون کمه]
جیهوپ با خنده گفت:
«من هنوز باورم نمیشه این همه مدت طول کشید.»
{روبه اونهایی که منتظر اعتراف بودن}
---
ظهر...
مانلی مشغول طراحی بود که تهیونگ وارد اتاق شد.
یک جعبه کوچک در دستش بود.
مانلی با تعجب پرسید:
«این چیه؟»
---
تهیونگ جعبه را روی میز گذاشت.
«یه چیز کوچیک.»
مانلی بازش کرد.
داخلش یک دفتر طراحی زیبا بود.
روی جلدش نوشته شده بود:
"برای ایدههایی که هنوز به دنیا نیومدن."
مانلی چند لحظه ساکت ماند.
بعد لبخند زد.
«تهیونگ...»
«این خیلی قشنگه.»
تهیونگ گفت:
«میدونم چقدر عاشق طراحی هستی.»
«خواستم چیزی داشته باشی که هر چیزی که توی ذهنت هست رو توش بنویسـ....»
حرفش نصف موند.
که مانلی او را محکم بغل کرد
مانلی آرام گفت:
«تو همیشه به چیزهای کوچیک توجه میکنی...»
تهیونگ لبخند زد.
«چون چیزهای کوچیک تو برای من مهمن.»
مانلی لبخند زد.
اما این بار...
دیگر مثل قبل خجالت نمیکشید.
چون میدانست...
کنار کسی ایستاده که واقعاً او را میفهمد.
اروم از بغل ته اومد بیرون.
مانلی ایندفعه بدون خجالتی رویه انگشت هایه پایش وایساد.
قدش را بلند کرد و بوسه ای کوتاه رو لب های تهیونگ گذاشت.
اروم اومد عقب.
تا خواست فاصله رو بیشتر کنه.
تهیونگ کمر مانلی را محکم گرفت و نگذاشت فاصله زیاد شود.
بلافاصله ل. ب هایش را کوبید به لب هایه مانلی.
شروع به یک بوسه فرانسوی کردن.
{بریم دیگه، فضول کارشون نباشیم} ÷
---
عصر...
اعضا تصمیم گرفتند بعد از تمرین همه با هم شام بخورند.
جین وقتی دید تهیونگ و مانلی کنار هم نشستهاند، لبخند زد.
«خب... بالاخره ما هم راحت شدیم.»
تهیونگ خندید.
«هیونگ، چرا انگار بیشتر از خودمون خوشحالی؟»
جین خیلی جدی جواب داد:
«چون من بیشتر از شما دو نفر حرص کشیدم!»
همه خندیدند.
حتی یونگی که معمولاً ساکت بود، لبخند کوچکی زد.
---
آخر شب...
وقتی مانلی میخواست برود...
تهیونگ تا جلوی در همراهش رفت.
چند لحظه کنار هم ایستادند
مانلی آرام گفت:
«میدونی؟»
«چی؟»
«من فکر میکردم اعتراف کردن سختترین بخشه.»
تهیونگ پرسید:
«نبود؟»
مانلی لبخند زد.
«نه... سختترین بخش این بود که بفهمم چقدر خوشحالم که بهت اعتماد کردم.»
تهیونگ با شنیدن این حرف لبخند زد
آن شب...
هر دو با یک حس جدید خوابیدند.
حسی که بعد از مدتها انتظار...
بالاخره اسم داشت.
---
╔════════════════════════════╗
✨ پایان پارت ۱۰۰ ✨
«گاهی شروع یک عشق، با یک اتفاق بزرگ نیست؛ با هزار لحظهی کوچک ساخته میشود.»
╚════════════════════════════╝
پارت ۱۰۰ | «اولین روزهای ما...» 🤍
╚════════════════════════════╝
بعد از آن روز...
همهچیز تغییر کرده بود.
نه اینکه دنیا فرق کرده باشد...
نه اینکه اتفاق بزرگی افتاده باشد...
اما برای مانلی و تهیونگ...
حتی سادهترین لحظهها هم رنگ دیگری داشت.
---
صبح روز بعد...
مانلی وارد شرکت شد.
همانطور که همیشه کیفش را روی میز گذاشت، صدایی از پشت سرش آمد.
«صبح بخیر.»
---
مانلی برگشت.
تهیونگ بود.
اما این بار...
لبخندش کمی متفاوت بود.
آرامتر...
خوشحالتر.
---.
مانلی خندید.
«صبح بخیر.»
چند ثانیه هر دو فقط به هم نگاه کردند.
بعد هر دو خندیدند.
---
جیمین که از دور آنها را دید، آرنجش را به جونگکوک زد.
«دیدی؟»
جونگکوک لبخند زد.
«آره... انگار بالاخره یادشون رفته چطوری وانمود کنن که چیزی نیست.»
[انگار دارن فیلم سینمایی میبینن انقدر ذوق زدن، فقط یه چیپس شون کمه]
جیهوپ با خنده گفت:
«من هنوز باورم نمیشه این همه مدت طول کشید.»
{روبه اونهایی که منتظر اعتراف بودن}
---
ظهر...
مانلی مشغول طراحی بود که تهیونگ وارد اتاق شد.
یک جعبه کوچک در دستش بود.
مانلی با تعجب پرسید:
«این چیه؟»
---
تهیونگ جعبه را روی میز گذاشت.
«یه چیز کوچیک.»
مانلی بازش کرد.
داخلش یک دفتر طراحی زیبا بود.
روی جلدش نوشته شده بود:
"برای ایدههایی که هنوز به دنیا نیومدن."
مانلی چند لحظه ساکت ماند.
بعد لبخند زد.
«تهیونگ...»
«این خیلی قشنگه.»
تهیونگ گفت:
«میدونم چقدر عاشق طراحی هستی.»
«خواستم چیزی داشته باشی که هر چیزی که توی ذهنت هست رو توش بنویسـ....»
حرفش نصف موند.
که مانلی او را محکم بغل کرد
مانلی آرام گفت:
«تو همیشه به چیزهای کوچیک توجه میکنی...»
تهیونگ لبخند زد.
«چون چیزهای کوچیک تو برای من مهمن.»
مانلی لبخند زد.
اما این بار...
دیگر مثل قبل خجالت نمیکشید.
چون میدانست...
کنار کسی ایستاده که واقعاً او را میفهمد.
اروم از بغل ته اومد بیرون.
مانلی ایندفعه بدون خجالتی رویه انگشت هایه پایش وایساد.
قدش را بلند کرد و بوسه ای کوتاه رو لب های تهیونگ گذاشت.
اروم اومد عقب.
تا خواست فاصله رو بیشتر کنه.
تهیونگ کمر مانلی را محکم گرفت و نگذاشت فاصله زیاد شود.
بلافاصله ل. ب هایش را کوبید به لب هایه مانلی.
شروع به یک بوسه فرانسوی کردن.
{بریم دیگه، فضول کارشون نباشیم} ÷
---
عصر...
اعضا تصمیم گرفتند بعد از تمرین همه با هم شام بخورند.
جین وقتی دید تهیونگ و مانلی کنار هم نشستهاند، لبخند زد.
«خب... بالاخره ما هم راحت شدیم.»
تهیونگ خندید.
«هیونگ، چرا انگار بیشتر از خودمون خوشحالی؟»
جین خیلی جدی جواب داد:
«چون من بیشتر از شما دو نفر حرص کشیدم!»
همه خندیدند.
حتی یونگی که معمولاً ساکت بود، لبخند کوچکی زد.
---
آخر شب...
وقتی مانلی میخواست برود...
تهیونگ تا جلوی در همراهش رفت.
چند لحظه کنار هم ایستادند
مانلی آرام گفت:
«میدونی؟»
«چی؟»
«من فکر میکردم اعتراف کردن سختترین بخشه.»
تهیونگ پرسید:
«نبود؟»
مانلی لبخند زد.
«نه... سختترین بخش این بود که بفهمم چقدر خوشحالم که بهت اعتماد کردم.»
تهیونگ با شنیدن این حرف لبخند زد
آن شب...
هر دو با یک حس جدید خوابیدند.
حسی که بعد از مدتها انتظار...
بالاخره اسم داشت.
---
╔════════════════════════════╗
✨ پایان پارت ۱۰۰ ✨
«گاهی شروع یک عشق، با یک اتفاق بزرگ نیست؛ با هزار لحظهی کوچک ساخته میشود.»
╚════════════════════════════╝
- ۶۸۶
- ۱۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط