طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟
طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟
پارت ۹۸ | «چیزی که دیگر نمیشد پنهانش کرد...»
چند روز از آن شب روی تپه گذشته بود...
همهچیز ظاهراً مثل قبل بود.
تمرینها...
کارهای شرکت...
جلسههای طراحی...
اما برای مانلی...
دیگر هیچچیز عادی نبود.
---
هر بار که تهیونگ را میدید...
یاد حرفهایش میافتاد.
یاد اینکه چطور بدون هیچ فشاری منتظر مانده بود.
چطور گفته بود:
«هر جوابی بدی، بهش احترام میذارم.»
---
همین موضوع بیشتر از هر چیزی قلب مانلی را تکان میداد.
او انتظار نداشت کسی اینقدر آرام و صبور باشد.
---
ظهر...
مانلی در اتاق طراحی مشغول کار بود.
چند طرح روی میز پخش شده بود.
اما مداد چند دقیقه بود که در دستش بیحرکت مانده بود.
---
صدای در آمد.
«میتونم بیام؟»
مانلی سرش را بالا آورد.
تهیونگ بود.
لبخند کوچکی زد.
«آره، بیا.»
---
تهیونگ یک فنجان قهوه روی میز گذاشت.
«فکر کردم دوباره یادت رفته چیزی بخوری.»
مانلی خندید.
«تو از کجا میفهمی؟»
تهیونگ شانه بالا انداخت.
«چون همیشه همینطوری میشی وقتی غرق کار میشی.»
---
مانلی چند لحظه به او نگاه کرد.
به همین چیزهای کوچک...
به همین توجههای ساده...
که باعث شده بود بیشتر از قبل به او نزدیک شود.
---
تهیونگ خواست از اتاق بیرون برود.
اما مانلی ناگهان گفت:
«تهیونگ...»
ایستاد.
«بله؟»
---
مانلی چند ثانیه سکوت کرد.
میخواست همان لحظه همهچیز را بگوید.
اما باز قلبش لرزید.
---
فقط آرام گفت:
«ممنونم.»
تهیونگ لبخند زد.
«برای چی؟»
مانلی نگاهش را پایین انداخت.
«برای اینکه صبر کردی.»
---
تهیونگ چند لحظه ساکت ماند.
بعد آرام گفت:
«برای کسی که برام مهمه... صبر کردن سخت نیست.»
---
قلب مانلی دوباره تند زد.
---
عصر...
اعضا در سالن استراحت جمع بودند.
جیمین با نگاه کردن به مانلی و تهیونگ که کنار هم نشسته بودند، لبخند زد.
آرام به جونگکوک گفت:
«به نظرت کی بالاخره اعتراف میکنه؟»
جونگکوک خندید.
«تهیونگ که کرد... حالا نوبت مانلیه.»
---
جیهوپ که حرفشان را شنیده بود گفت:
«من فقط امیدوارم تا آخر سال طولش ندن!»
همه خندیدند.
---
مانلی با خجالت گفت:
«شماها چرا همیشه درباره ما حرف میزنید؟»
جین با قیافه جدی گفت:
«چون ما از خودتون بیشتر منتظریم.»
---
همه خندیدند.
اما تهیونگ فقط به مانلی نگاه کرد.
همان لبخندی که همیشه آرامش میداد.
---
شب...
مانلی در خانهاش کنار پنجره ایستاده بود.
به چراغهای شهر نگاه میکرد.
بعد گوشیاش را برداشت.
اسم تهیونگ روی صفحه بود.
چند لحظه فقط نگاه کرد.
بعد لبخند زد.
زیر لب گفت:
«فکر کنم دیگه وقتشه...»
---
برای اولین بار...
مانلی تصمیم گرفت دیگر از احساسش فرار نکند.
---
پایان پارت ۹۸... 🤍✨
«گاهی قلب، قبل از اینکه لبها حرف بزنند، جوابش را پیدا کرده است.»
پارت ۹۸ | «چیزی که دیگر نمیشد پنهانش کرد...»
چند روز از آن شب روی تپه گذشته بود...
همهچیز ظاهراً مثل قبل بود.
تمرینها...
کارهای شرکت...
جلسههای طراحی...
اما برای مانلی...
دیگر هیچچیز عادی نبود.
---
هر بار که تهیونگ را میدید...
یاد حرفهایش میافتاد.
یاد اینکه چطور بدون هیچ فشاری منتظر مانده بود.
چطور گفته بود:
«هر جوابی بدی، بهش احترام میذارم.»
---
همین موضوع بیشتر از هر چیزی قلب مانلی را تکان میداد.
او انتظار نداشت کسی اینقدر آرام و صبور باشد.
---
ظهر...
مانلی در اتاق طراحی مشغول کار بود.
چند طرح روی میز پخش شده بود.
اما مداد چند دقیقه بود که در دستش بیحرکت مانده بود.
---
صدای در آمد.
«میتونم بیام؟»
مانلی سرش را بالا آورد.
تهیونگ بود.
لبخند کوچکی زد.
«آره، بیا.»
---
تهیونگ یک فنجان قهوه روی میز گذاشت.
«فکر کردم دوباره یادت رفته چیزی بخوری.»
مانلی خندید.
«تو از کجا میفهمی؟»
تهیونگ شانه بالا انداخت.
«چون همیشه همینطوری میشی وقتی غرق کار میشی.»
---
مانلی چند لحظه به او نگاه کرد.
به همین چیزهای کوچک...
به همین توجههای ساده...
که باعث شده بود بیشتر از قبل به او نزدیک شود.
---
تهیونگ خواست از اتاق بیرون برود.
اما مانلی ناگهان گفت:
«تهیونگ...»
ایستاد.
«بله؟»
---
مانلی چند ثانیه سکوت کرد.
میخواست همان لحظه همهچیز را بگوید.
اما باز قلبش لرزید.
---
فقط آرام گفت:
«ممنونم.»
تهیونگ لبخند زد.
«برای چی؟»
مانلی نگاهش را پایین انداخت.
«برای اینکه صبر کردی.»
---
تهیونگ چند لحظه ساکت ماند.
بعد آرام گفت:
«برای کسی که برام مهمه... صبر کردن سخت نیست.»
---
قلب مانلی دوباره تند زد.
---
عصر...
اعضا در سالن استراحت جمع بودند.
جیمین با نگاه کردن به مانلی و تهیونگ که کنار هم نشسته بودند، لبخند زد.
آرام به جونگکوک گفت:
«به نظرت کی بالاخره اعتراف میکنه؟»
جونگکوک خندید.
«تهیونگ که کرد... حالا نوبت مانلیه.»
---
جیهوپ که حرفشان را شنیده بود گفت:
«من فقط امیدوارم تا آخر سال طولش ندن!»
همه خندیدند.
---
مانلی با خجالت گفت:
«شماها چرا همیشه درباره ما حرف میزنید؟»
جین با قیافه جدی گفت:
«چون ما از خودتون بیشتر منتظریم.»
---
همه خندیدند.
اما تهیونگ فقط به مانلی نگاه کرد.
همان لبخندی که همیشه آرامش میداد.
---
شب...
مانلی در خانهاش کنار پنجره ایستاده بود.
به چراغهای شهر نگاه میکرد.
بعد گوشیاش را برداشت.
اسم تهیونگ روی صفحه بود.
چند لحظه فقط نگاه کرد.
بعد لبخند زد.
زیر لب گفت:
«فکر کنم دیگه وقتشه...»
---
برای اولین بار...
مانلی تصمیم گرفت دیگر از احساسش فرار نکند.
---
پایان پارت ۹۸... 🤍✨
«گاهی قلب، قبل از اینکه لبها حرف بزنند، جوابش را پیدا کرده است.»
- ۴۷۹
- ۱۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط