آنچه از عشق تو آمد بر سرم ناگاه بود
آنچه از عشق تو آمد بر سرم ناگاه بود
اتفاقات قشنگ ديگرى در راه بود
تو پياپى سنگ مى انداختى سر مى شكست
يك عزيزى گفت آنشب يوسفت در چاه بود
من شكستم خوش به حالت باشد اما قلب من؟
او گناهى كرده آيا؟ او كه خاطرخواه بود
من نمى دانستم از چشمت گدايى كرده ام
من ندانستم نگاهت فى سبيل الله بود
مى رسيد آسان به زنگ خانه ات انگشت من
دست من از باورت اما كمى كوتاه بود
من به نامت شعر مى گفتم خدا دلگير شد
شاعرت كافر كه نه تنها كمى گمراه بود
شعر من جز بوسه پاداشى نمى خواهد ولى
سكه دادى انتظار ديگرى از شاه بود
جاويد سيفى
اتفاقات قشنگ ديگرى در راه بود
تو پياپى سنگ مى انداختى سر مى شكست
يك عزيزى گفت آنشب يوسفت در چاه بود
من شكستم خوش به حالت باشد اما قلب من؟
او گناهى كرده آيا؟ او كه خاطرخواه بود
من نمى دانستم از چشمت گدايى كرده ام
من ندانستم نگاهت فى سبيل الله بود
مى رسيد آسان به زنگ خانه ات انگشت من
دست من از باورت اما كمى كوتاه بود
من به نامت شعر مى گفتم خدا دلگير شد
شاعرت كافر كه نه تنها كمى گمراه بود
شعر من جز بوسه پاداشى نمى خواهد ولى
سكه دادى انتظار ديگرى از شاه بود
جاويد سيفى
- ۴۰۴
- ۱۷ بهمن ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط