{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آنچه از عشق تو آمد بر سرم ناگاه بود

آنچه از عشق تو آمد بر سرم ناگاه بود
اتفاقات قشنگ ديگرى در راه بود

تو پياپى سنگ مى انداختى سر مى شكست
يك عزيزى گفت آنشب يوسفت در چاه بود

من شكستم خوش به حالت باشد اما قلب من؟
او گناهى كرده آيا؟ او كه خاطرخواه بود

من نمى دانستم از چشمت گدايى كرده ام
من ندانستم نگاهت فى سبيل الله بود

مى رسيد آسان به زنگ خانه ات انگشت من
دست من از باورت اما كمى كوتاه بود

من به نامت شعر مى گفتم خدا دلگير شد
شاعرت كافر كه نه تنها كمى گمراه بود

شعر من جز بوسه پاداشى نمى خواهد ولى
سكه دادى انتظار ديگرى از شاه بود

جاويد سيفى
دیدگاه ها (۲)

بیا بیتی بخوان از این غزل اکرام کن ما رادلم سیر است از دنیا،...

باران زد و باد آمد و شال و كلاهم رفتآب دهانم خشك شد برق نگاه...

اولش سخت است اما کم کم عادت میکنیتازه میفهمی که هستی با غم ع...

چه استراحت خوبی است در جوار خودمخودم برای خودم ، با خودم ، ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط