{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بازی خطرناک

بازی خطرناک
پارت : ۱۹

باران بالاخره بند آمده بود، اما خیابان‌های سئول هنوز از انعکاس نور نئون‌ها می‌درخشیدند. جونگ کوک کارت مشکی را چند بار در دستش چرخاند و دوباره به نوشته‌ی روی آن خیره شد. ساعت یازده... بندر قدیمی.

آوا کلاه ایمنی‌اش را روی موتور گذاشت و آرام گفت: «اگه این یه تله باشه چی؟» جونگ کوک نگاهش را از کارت برنداشت. «مطمئناً تله‌ست... فقط باید بفهمیم برای کی.»

جیمین از داخل ماشین پیاده شد و با اخم به هر دو نگاه کرد. «می‌دونین این آدم هیچ‌وقت مستقیم حمله نمی‌کنه. هر بار یه نقشه‌ی جدید داره.» جونگ کوک سری تکان داد. «برای همین باید قبل از اون حرکت کنیم.»

چند ساعت بعد، هر سه نفر به بندر قدیمی رسیدند. مه غلیظی روی آب نشسته بود و جرثقیل‌های زنگ‌زده مثل سایه‌هایی غول‌پیکر در تاریکی دیده می‌شدند. هیچ صدایی جز برخورد موج‌ها با اسکله به گوش نمی‌رسید.

آوا لپ‌تاپش را باز کرد و شروع به اسکن دوربین‌های اطراف کرد. انگشت‌هایش با سرعت روی صفحه‌کلید حرکت می‌کردند. چند ثانیه بعد آرام گفت: «یه نفر سیستم دوربین‌ها رو از قبل هک کرده... ما رو زیر نظر دارن.»

جونگ کوک بی‌سیم را روشن کرد. «جیمین، سمت شرق رو بررسی کن. من و آوا از اسکله‌ی اصلی می‌ریم.» جیمین بدون بحث، اسلحه‌اش را آماده کرد و از آن‌ها جدا شد.

جونگ کوک و آوا آرام روی اسکله‌ی چوبی قدم برمی‌داشتند. ناگهان صدای شکستن تخته‌ای از پشت سر آمد. هر دو هم‌زمان برگشتند، اما کسی آنجا نبود. فقط صدای باد بین کانتینرها می‌پیچید.

چند قدم جلوتر، آوا ناگهان ایستاد. روی زمین یک گردنبند نقره‌ای افتاده بود. وقتی آن را برداشت، چهره‌اش در یک لحظه تغییر کرد. جونگ کوک با نگرانی پرسید: «آوا... اینو می‌شناسی؟»

آوا نفس عمیقی کشید و گردنبند را در مشت فشرد. «این... مال مادرم بود. سال‌ها پیش، روزی که ناپدید شد، همین گردنبند همراهش بود.» صدایش برای اولین بار لرزید.

جونگ کوک چیزی نگفت. فقط آرام کنار آوا ایستاد. نگاهش روی صورت او ماند؛ انگار برای اولین بار درد پنهانی را می‌دید که آوا سال‌ها با خودش حمل کرده بود. بی‌اختیار دستش را روی شانه‌ی او گذاشت.

آوا سرش را پایین انداخت، اما این بار شانه‌اش را کنار نکشید. فقط برای چند ثانیه همان‌جا ماند؛ همان چند ثانیه کافی بود تا جونگ کوک بفهمد اعتماد بینشان دیگر فقط یک کلمه نیست.

در همان لحظه، صدای شلیک گلوله سکوت بندر را شکست. جیمین از دور فریاد زد: «جونگ کوک! پشت سرتون!» هر دو هم‌زمان برگشتند و سایه‌ی چند مرد مسلح را دیدند که از میان مه به سمتشان می‌دویدند...

ادامه دارد...

لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
دیدگاه ها (۰)

بازی خطرناکپارت : ۱۸ باران آرام روی آسفالت خیس می‌بارید و نو...

بازی خطرناکپارت : ۱۷ هوای داخل مخفیگاه سنگین شده بود. جونگ ک...

بازی خطرناکپارت : ۴ صدای قدم‌ها در راهروهای تاریک ساختمان قد...

بازی خطرناکپارت : ۱۲ صدای قیژ درِ آهنی انبار، سکوت شب را شکس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط