بازی خطرناک
بازی خطرناک
پارت : ۱۸
باران آرام روی آسفالت خیس میبارید و نور چراغهای خیابان روی قطرههای باران میرقصید. جونگ کوک و آوا بیحرکت به موتورسوار روبهرویشان خیره شده بودند. کانگ تهجون کلاه ایمنیاش را از سر برنداشت؛ فقط با همان سکوت همیشگی، موتور را خاموش کرد.
«فکر نمیکردم اینقدر زود دوباره ببینمتون.» صدایش آرام اما پر از تمسخر بود. آوا یک قدم جلو رفت و نگاه تندی به او انداخت. «این بار دیگه نمیذارم فرار کنی.» تهجون فقط خندید.
جونگ کوک اسلحهاش را بیرون کشید و مستقیم به سمت او گرفت. «بازی تمومه، تهجون.» مرد بدون اینکه ذرهای بترسد، دستهایش را بالا آورد؛ انگار از قبل میدانست هیچ اتفاقی قرار نیست بیفتد.
ناگهان صدای انفجار کوچکی از انتهای خیابان بلند شد. جونگ کوک برای یک لحظه برگشت تا منبع صدا را ببیند. همان یک لحظه کافی بود؛ تهجون دوباره موتور را روشن کرد و با سرعت از کنارشان عبور کرد.
آوا بدون معطلی سوار موتور خودش شد. «دنبالش میرم!» جونگ کوک هم سوار ماشین شد و با صدای لاستیکهایی که روی آسفالت کشیده میشدند، تعقیب دوباره آغاز شد.
سه وسیله با سرعت از خیابانهای خیس سئول عبور میکردند. تهجون از کوچههای باریک رد میشد، آوا مثل سایه پشت سرش حرکت میکرد و جونگ کوک از مسیر اصلی راه فرار را میبست.
تهجون ناگهان وارد یک پل قدیمی شد. پل بهخاطر تعمیرات نیمهتعطیل بود و فقط یک مسیر باریک برای عبور باقی مانده بود. آوا فاصله را کمتر کرد؛ آنقدر نزدیک که میتوانست شمارهی موتور او را ببیند.
در همان لحظه، تهجون چیزی را از جیبش بیرون آورد و به عقب انداخت. آوا بهزور موتور را کنترل کرد و از روی میخهای فلزی رد نشد. جونگ کوک سریع ماشینش را جلو کشید و مسیر را برای آوا باز کرد.
وقتی از پل خارج شدند، دیگر خبری از تهجون نبود. انگار در تاریکی شب ناپدید شده بود. آوا با عصبانیت فرمان موتور را مشت کرد. «بازم فرار کرد...»
جونگ کوک ماشین را کنار او متوقف کرد و پیاده شد. «نه... این بار خودش خواست فرار کنه. هدفش این بود که ما رو تا اینجا بکشونه.» آوا اطراف را نگاه کرد؛ خیابان کاملاً خلوت بود.
چند قدم جلوتر، یک پاکت مشکی روی زمین افتاده بود. جونگ کوک آن را برداشت و با احتیاط باز کرد. داخلش فقط یک کارت سفید وجود داشت.
روی کارت با جوهر قرمز نوشته شده بود:
"امشب ساعت ۱۱... اگر جرئت دارید، به بندر قدیمی بیایید.
مرحلهی دوم بدون شما شروع نمیشود."
آوا کارت را از دست جونگ کوک گرفت. قلبش تندتر میزد، اما این بار از ترس نبود؛ حس میکرد جواب خیلی از سؤالهایش در همان بندر پنهان شده است.
جونگ کوک نگاهش را از کارت گرفت و به آوا دوخت. «این بار هر اتفاقی بیفته...» چند لحظه مکث کرد. «...کنار هم وارد میشیم و کنار هم هم بیرون میایم.»
آوا لبخند آرامی زد و سرش را تکان داد. برای اولین بار، حرف جونگ کوک بیشتر از یک قول بود؛ شبیه عهدی بود که بینشان بسته میشد، درست قبل از ورود به خطرناکترین بخش این بازی.
ادامه دارد...
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
پارت : ۱۸
باران آرام روی آسفالت خیس میبارید و نور چراغهای خیابان روی قطرههای باران میرقصید. جونگ کوک و آوا بیحرکت به موتورسوار روبهرویشان خیره شده بودند. کانگ تهجون کلاه ایمنیاش را از سر برنداشت؛ فقط با همان سکوت همیشگی، موتور را خاموش کرد.
«فکر نمیکردم اینقدر زود دوباره ببینمتون.» صدایش آرام اما پر از تمسخر بود. آوا یک قدم جلو رفت و نگاه تندی به او انداخت. «این بار دیگه نمیذارم فرار کنی.» تهجون فقط خندید.
جونگ کوک اسلحهاش را بیرون کشید و مستقیم به سمت او گرفت. «بازی تمومه، تهجون.» مرد بدون اینکه ذرهای بترسد، دستهایش را بالا آورد؛ انگار از قبل میدانست هیچ اتفاقی قرار نیست بیفتد.
ناگهان صدای انفجار کوچکی از انتهای خیابان بلند شد. جونگ کوک برای یک لحظه برگشت تا منبع صدا را ببیند. همان یک لحظه کافی بود؛ تهجون دوباره موتور را روشن کرد و با سرعت از کنارشان عبور کرد.
آوا بدون معطلی سوار موتور خودش شد. «دنبالش میرم!» جونگ کوک هم سوار ماشین شد و با صدای لاستیکهایی که روی آسفالت کشیده میشدند، تعقیب دوباره آغاز شد.
سه وسیله با سرعت از خیابانهای خیس سئول عبور میکردند. تهجون از کوچههای باریک رد میشد، آوا مثل سایه پشت سرش حرکت میکرد و جونگ کوک از مسیر اصلی راه فرار را میبست.
تهجون ناگهان وارد یک پل قدیمی شد. پل بهخاطر تعمیرات نیمهتعطیل بود و فقط یک مسیر باریک برای عبور باقی مانده بود. آوا فاصله را کمتر کرد؛ آنقدر نزدیک که میتوانست شمارهی موتور او را ببیند.
در همان لحظه، تهجون چیزی را از جیبش بیرون آورد و به عقب انداخت. آوا بهزور موتور را کنترل کرد و از روی میخهای فلزی رد نشد. جونگ کوک سریع ماشینش را جلو کشید و مسیر را برای آوا باز کرد.
وقتی از پل خارج شدند، دیگر خبری از تهجون نبود. انگار در تاریکی شب ناپدید شده بود. آوا با عصبانیت فرمان موتور را مشت کرد. «بازم فرار کرد...»
جونگ کوک ماشین را کنار او متوقف کرد و پیاده شد. «نه... این بار خودش خواست فرار کنه. هدفش این بود که ما رو تا اینجا بکشونه.» آوا اطراف را نگاه کرد؛ خیابان کاملاً خلوت بود.
چند قدم جلوتر، یک پاکت مشکی روی زمین افتاده بود. جونگ کوک آن را برداشت و با احتیاط باز کرد. داخلش فقط یک کارت سفید وجود داشت.
روی کارت با جوهر قرمز نوشته شده بود:
"امشب ساعت ۱۱... اگر جرئت دارید، به بندر قدیمی بیایید.
مرحلهی دوم بدون شما شروع نمیشود."
آوا کارت را از دست جونگ کوک گرفت. قلبش تندتر میزد، اما این بار از ترس نبود؛ حس میکرد جواب خیلی از سؤالهایش در همان بندر پنهان شده است.
جونگ کوک نگاهش را از کارت گرفت و به آوا دوخت. «این بار هر اتفاقی بیفته...» چند لحظه مکث کرد. «...کنار هم وارد میشیم و کنار هم هم بیرون میایم.»
آوا لبخند آرامی زد و سرش را تکان داد. برای اولین بار، حرف جونگ کوک بیشتر از یک قول بود؛ شبیه عهدی بود که بینشان بسته میشد، درست قبل از ورود به خطرناکترین بخش این بازی.
ادامه دارد...
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
- ۴۵۸
- ۱۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط