از این به بعد داستان های کوتاه براتون میزارم

از این به بعد داستان های کوتاه براتون میزارم

*موهای پیچکِ عشق* قسمت اول

در کوچه‌های سنگی و پرپیچ‌وخم کیوتو، جایی که عطر شکوفه‌های گیلاس هنوز در هوا موج می‌زد، دختری به نام "هانا" زندگی می‌کرد. هانا قلبی داشت به لطافت کاغذ واشی و روحی آرام چون باغ ذن. اما در سینه او، عشقی پنهان و پرشور نسبت به دختری دیگر، "یوکی" می‌تپید. یوکی، با خنده‌هایش که صدای ناقوس‌های معابد را تداعی می‌کرد و نگاهش به سبزی چشمه‌های زلال، هانایِ قصه‌ی ما را تسخیر کرده بود.

هانایِ داستان ما، موهایی صاف و مشکی داشت، به بلندی شب‌های تابستان. اما مدتی بود که متوجه تغییری عجیب در موهایش شده بود. ابتدا فقط چند تار مو در اطراف صورتش، نرم و اندکی موج‌دار به نظر می‌رسیدند. هانا اول آن را به رطوبت هوا یا شاید شانه کردن نامناسب ربط داد. اما این موج‌ها کم‌کم عمیق‌تر شدند، نرمی‌شان بیشتر شد و به حالت پیچک‌هایی ظریف و دلنشین درآمدند.

یک روز، وقتی در کنار یوکی نشسته بود و به حرف‌های پرشور او درباره سفر به شمال گوش می‌داد، دستش ناخودآگاه به موهایش کشیده شد. انگشتانش در میان موج‌های تازه شکل گرفته چرخیدند و حس غریبی به او دست داد. آن روز بود که مادربزرگش، که همیشه داستان‌های کهن ژاپنی را برایش تعریف می‌کرد، در ذهنش زنده شد. مادربزرگ گفته بود که در افسانه‌های قدیمی آمده است، وقتی قلب دختری سرشار از عشقی عمیق و ناتمام می‌شود؛ عشقی که مجال شکفتن کامل را نمی‌یابد، یا عشقی که شاید هرگز به زبان نیاید، روح و احساسات او به تار موهایش جان می‌بخشد. آن تارها شروع به پیچیدن و تاب برداشتن می‌کنند، گویی می‌خواهند راز ناگفته دل را در خود بپیچند و چون گل‌های کوچک و خجالتی، در باد احساسات، خود را باز کنند.
دیدگاه ها (۰)

اما تو ...........               ⸽︶࿙⃜࿚⃛︶࿙⃜❀࿚⃛︶࿙⃜࿚⃛︶⸽کِ...

⸽︶࿙⃜࿚⃛︶࿙⃜❀࿚⃛︶࿙⃜࿚⃛︶⸽کِــیـــک تُــؤــتـفُــرڹگِیـــیـ صحبت می...

نمیدونم خیلی دوست دارم روی ویدیو هه کاور بزارم اگر بزارم حما...

#Part1صدای جیغ ، صدای شلیک ، سپس سکوت!با صدای شلیک جیغی تو ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط