Part
#Part1
صدای جیغ ، صدای شلیک ، سپس سکوت!
با صدای شلیک جیغی تو کوچه پیچید.
هوا سرد بود ومه آلود...
هانا از ترس نفسش بالا نمیومد و تند تند نفس میکشید!
از ترس خودش رو پشت سطل زباله ای قایم کرد تا کسی اورا نبینه ؛
دوباره صدای شلیک شنید.
هانا دهنش رو محکم گرفت تا جلو جیغش رو بگیره کف دستش عرق کرده بود ازوحشت میترسیدو شکنداشت تا چند دیقه دیگه احتمال داره سکته کنه .
هانا گوشه ای خودش رو جمع کرده بود
صدای قدم های محکم و آهسته رو از ته کوچه شنید هانا چشماش رو بست و زیر لب زمزمه کرد:
_ خدایا....
متوجه شد که داره نزدیک و نزدیک تر میشه، و ناگهان سکوت ، فکر کرد رد شده اما....
_ بیا بیرون!
با صدای بمو سردی که تو کوچه پیچید هانا حکممرگخودش رو امضا کرد و فهمید که هیچراه دیگه ای وجود نداره ترسش اجازه حرکت به او نمیداد.
مرد با صدای محکمتری گفت:
_ گفتمبیا بیرون!
هانا با تنی لرزون ازپشت سطل اروم بلند شد و اومد بیرون که نگاهش افتاد به مرد....
جیمین!!
مردی سیاه پوش ، قد بلند ، با ته ریشی مرتب با موهایی که کمی روی پیشونیش ریخته بود ، سیگار روشن گوشه لبش می سوخت و نگاهش.....
نگاهش پر بود از بی احساسی و بی رحمی
یخ بود و سرد و هانا با یکنگاه اینرو متوجه شد.
چند قدمیجلو اومد و ایستاد . نگاهش خورد به دختری لرزون با چشمایی خیس تو نگاهش یه چیزی رو دید که متوجه اش شد .
ترس؟ضعف؟یا.....
هانا شوک شده بود و هیچ کاری از دستش بر نمیومد
نه جیغ زد ، نه فرار کرد فقط تو خودش جمع شد.
ترسیده بود ، وجودش پربود از ترس ، هنوز اتفاقی که چند لحظه پیش رو با چشماش دیده بود رو نمیتونست باور کنه
جیمین بی حرکتنگاهش کرد ، تو ذهنش فقط تنها یه چیز بود
یه شاهد ، یه دردسر ، یه تهدید!
ایندختر شاهد قتلی بود که خودش اینکارو کرده بود و حوصله دردسر نداشت.
_ اسمت چیه؟
هانا از ترس نمیتونست جواب بده نمیفهمید دور و ورش چه اتفاقی داره میوفته!
_ پرسیدماسمت چیه؟!
_ه...هانا
جیمین به سیگارش پک زد ، یه قدمنزدیک تراومد ، نگاه هانا دوباره افتاد تو چشماش، اونجا هیچ احساسی نبود نه ترحم نه خشم فقط سکوتِ سردی بود.
_ هیچ چی ندیدی!هیچ جا نرفتی!کسی رو نمیشناسی! فهمیدی؟
هانا با همون وحشت و ترسی که داشت سرش رو تکون داد
جیمین خم شد یه تار مو از صورتش کنار زد و ارومگفت:
-اگر اشتباهی کنی و این قضیه جایی درز پیدا کنه....
میام دنبالت بچه! خیلی زود....
متوجه شدی؟
همینیه حرفش کافی بود تا تن و بدن هانا بلرزه از ترس.
هانا اروملب زد:
_ قول میدم
جیمین مستقیم تو چشماشنگاه کرد دنبال دروغ بود اما تو چشمای هانا فقط ترس بود و وحشت!
و بعد بدون اینکه حرفدیگه ای بزنه دور شد و دیگر نگاهی به دختر نکرد ولی!
ولی اونلحظه اوننگاهه ترس دختر ، اونلرزش بی صدا تو ذهن جیمین موند....
اگه حمایت بشه ادامه میدم
خدافط 🫠✨️
صدای جیغ ، صدای شلیک ، سپس سکوت!
با صدای شلیک جیغی تو کوچه پیچید.
هوا سرد بود ومه آلود...
هانا از ترس نفسش بالا نمیومد و تند تند نفس میکشید!
از ترس خودش رو پشت سطل زباله ای قایم کرد تا کسی اورا نبینه ؛
دوباره صدای شلیک شنید.
هانا دهنش رو محکم گرفت تا جلو جیغش رو بگیره کف دستش عرق کرده بود ازوحشت میترسیدو شکنداشت تا چند دیقه دیگه احتمال داره سکته کنه .
هانا گوشه ای خودش رو جمع کرده بود
صدای قدم های محکم و آهسته رو از ته کوچه شنید هانا چشماش رو بست و زیر لب زمزمه کرد:
_ خدایا....
متوجه شد که داره نزدیک و نزدیک تر میشه، و ناگهان سکوت ، فکر کرد رد شده اما....
_ بیا بیرون!
با صدای بمو سردی که تو کوچه پیچید هانا حکممرگخودش رو امضا کرد و فهمید که هیچراه دیگه ای وجود نداره ترسش اجازه حرکت به او نمیداد.
مرد با صدای محکمتری گفت:
_ گفتمبیا بیرون!
هانا با تنی لرزون ازپشت سطل اروم بلند شد و اومد بیرون که نگاهش افتاد به مرد....
جیمین!!
مردی سیاه پوش ، قد بلند ، با ته ریشی مرتب با موهایی که کمی روی پیشونیش ریخته بود ، سیگار روشن گوشه لبش می سوخت و نگاهش.....
نگاهش پر بود از بی احساسی و بی رحمی
یخ بود و سرد و هانا با یکنگاه اینرو متوجه شد.
چند قدمیجلو اومد و ایستاد . نگاهش خورد به دختری لرزون با چشمایی خیس تو نگاهش یه چیزی رو دید که متوجه اش شد .
ترس؟ضعف؟یا.....
هانا شوک شده بود و هیچ کاری از دستش بر نمیومد
نه جیغ زد ، نه فرار کرد فقط تو خودش جمع شد.
ترسیده بود ، وجودش پربود از ترس ، هنوز اتفاقی که چند لحظه پیش رو با چشماش دیده بود رو نمیتونست باور کنه
جیمین بی حرکتنگاهش کرد ، تو ذهنش فقط تنها یه چیز بود
یه شاهد ، یه دردسر ، یه تهدید!
ایندختر شاهد قتلی بود که خودش اینکارو کرده بود و حوصله دردسر نداشت.
_ اسمت چیه؟
هانا از ترس نمیتونست جواب بده نمیفهمید دور و ورش چه اتفاقی داره میوفته!
_ پرسیدماسمت چیه؟!
_ه...هانا
جیمین به سیگارش پک زد ، یه قدمنزدیک تراومد ، نگاه هانا دوباره افتاد تو چشماش، اونجا هیچ احساسی نبود نه ترحم نه خشم فقط سکوتِ سردی بود.
_ هیچ چی ندیدی!هیچ جا نرفتی!کسی رو نمیشناسی! فهمیدی؟
هانا با همون وحشت و ترسی که داشت سرش رو تکون داد
جیمین خم شد یه تار مو از صورتش کنار زد و ارومگفت:
-اگر اشتباهی کنی و این قضیه جایی درز پیدا کنه....
میام دنبالت بچه! خیلی زود....
متوجه شدی؟
همینیه حرفش کافی بود تا تن و بدن هانا بلرزه از ترس.
هانا اروملب زد:
_ قول میدم
جیمین مستقیم تو چشماشنگاه کرد دنبال دروغ بود اما تو چشمای هانا فقط ترس بود و وحشت!
و بعد بدون اینکه حرفدیگه ای بزنه دور شد و دیگر نگاهی به دختر نکرد ولی!
ولی اونلحظه اوننگاهه ترس دختر ، اونلرزش بی صدا تو ذهن جیمین موند....
اگه حمایت بشه ادامه میدم
خدافط 🫠✨️
- ۱.۷k
- ۰۳ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط