{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

BAD BOY LOVER 💋

BAD BOY LOVER 💋

Part 2🍷


صدای قطره‌های باران روی سقف فلزی ون، تنها چیزی بود که در سکوت شنیده می‌شد.
ا/ت به‌آرامی پلک‌هایش را تکان داد.
سرش به‌شدت درد می‌کرد.
وقتی چشم‌هایش را باز کرد، همه‌چیز تار بود.
چند ثانیه طول کشید تا تصویرها واضح شوند.
سقف سفید...
لوستر کریستالی...
دیوارهای بزرگ و مجلل...
«من... کجام؟»
خواست از روی تخت بلند شود، اما درد مچ دستش باعث شد اخم کند.
طناب نرمی دور دست‌هایش بسته شده بود.
نفسش تند شد.
«کمک! کسی اینجاست؟!»
هیچ جوابی نیامد.
فقط سکوت...
در همان لحظه، درِ اتاق با صدایی آرام باز شد.
دو مرد کت‌وشلواری وارد شدند و دو طرف در ایستادند.
بعد از آن...
مردی با قدم‌های آرام وارد اتاق شد.
کت‌وشلوار مشکی، ساعت نقره‌ای گران‌قیمت، موهای مرتب و نگاه سردی که انگار هیچ احساسی در آن نبود.
ا/ت ناخودآگاه چند سانتی‌متر عقب رفت.
مرد بدون عجله روی مبل روبه‌روی تخت نشست.
برای چند ثانیه فقط به او خیره شد.
سپس گفت:
«بالاخره بیدار شدی.»
ا/ت با عصبانیت فریاد زد:
«تو کی هستی؟ منو چرا آوردی اینجا؟!»
مرد هیچ واکنشی نشان نداد.
فقط پا روی پا انداخت.
«اسمم... جئون جونگکوکه.»
با شنیدن نامش، یکی از محافظ‌ها بی‌اختیار سرش را پایین انداخت.
انگار حتی گفتن اسم او هم سنگینی خاصی داشت.
جونگکوک ادامه داد:
«فکر کنم اسم من به گوشت خورده باشه.»
ا/ت اخم کرد.
«نه... و اصلاً برام مهم نیست.»
برای اولین بار، گوشه لب جونگکوک کمی بالا رفت.
«جالبه... معمولاً همه از شنیدن اسمم می‌ترسن.»
ا/ت با تمام توان طناب دور دستش را کشید.
«منو آزاد کن!»
جونگکوک بلند شد.
آرام به سمتش رفت.
آن‌قدر نزدیک شد که ا/ت مجبور شد سرش را بالا بگیرد تا در چشم‌هایش نگاه کند.
نگاهش یخ‌زده بود.
«آزادت کنم؟»
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
«وقتی پدرت خانواده‌ی منو ازم گرفت... کسی نبود که اونا رو آزاد کنه.»
ا/ت با ناباوری نگاهش کرد.
«داری درباره‌ی چی حرف می‌زنی؟! پدر من همچین کاری نکرده!»
جونگکوک خندید؛ خنده‌ای کوتاه و سرد.
«همه همینو میگن...»
بعد رو به محافظ‌ها کرد.
«طنابشو باز کنید.»
ا/ت با تعجب نگاهش کرد.
محافظ‌ها دست‌هایش را باز کردند.
قبل از اینکه بتواند بدود، جونگکوک گفت:
«امتحانش نکن.»
ا/ت ایستاد.
«تمام این عمارت پر از محافظه. حتی اگر از این اتاق بیرون بری، ده ثانیه بعد دوباره جلوی منی.»
سکوت سنگینی بینشان افتاد.
جونگکوک بدون اینکه برگردد، به سمت در رفت.
«از امروز اینجا زندگی می‌کنی.»
ا/ت با خشم فریاد زد:
«من زندانی تو نیستم!»
جونگکوک مکثی کرد.
«نه...»
لبخند کمرنگی زد.
«فعلاً مهمون منی.»
در بسته شد.
و ا/ت برای اولین بار فهمید...
خروج از این عمارت، به این راحتی‌ها ممکن نیست.


پایان پارت ۲💋
دیدگاه ها (۰)

BAD BOY LOVER 💋Part 3🍷نور آفتاب از میان پرده‌های ضخیم اتاق ب...

BAD BOY LOVER 💋Part 4🍷حدود یک ساعت بعد، یکی از محافظ‌ها ا/ت ...

BAD BOY LOVER 💋Part 1🍷 باران بی‌وقفه روی شیشه‌های قدی عمارت ...

رمان جدید🖼اسم:🔞BAD BOY LOVERژانر:اصمات،مافیایی،جنایی،عاشقانه...

𝑻𝒉𝒆 𝑸𝒆𝒆𝒏 & 𝑻𝒉𝒆 𝑾𝒐𝒍𝒇Part 03 | گرگ وارد شکار شد━━━━━━━━━━━━━━━...

تک پارتی از جونکوک (درخواستی) «آخرین بار که باران بارید...» ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط