BAD BOY LOVER 💋
BAD BOY LOVER 💋
Part 1🍷
باران بیوقفه روی شیشههای قدی عمارت میکوبید. آسمان سئول سیاهتر از همیشه بود؛ انگار خودش هم از اتفاقی که قرار بود امشب رخ بدهد، خبر داشت.
در طبقهی دوم عمارت، مردی با کتوشلوار مشکی کنار پنجره ایستاده بود. نور کمرنگ چراغهای خیابان روی صورت سردش افتاده بود؛ چهرهای که کمتر کسی جرئت نگاه کردن مستقیم به آن را داشت.
جئون جونگکوک.
رئیس یکی از خطرناکترین باندهای مافیایی شهر.
او لیوان نوشیدنیاش را روی میز گذاشت و بدون اینکه نگاهش را از پنجره بردارد، گفت: «پیداش کردین؟»
مردی که پشت سرش ایستاده بود، سرش را پایین انداخت. «بله رئیس. دخترشه... کیم ا/ت. الان تنها زندگی میکنه.»
جونگکوک برای چند ثانیه سکوت کرد.
در ذهنش تصویر همان شب لعنتی تکرار شد؛ شبی که تنها هشت سال داشت و با چشمهای خودش اجساد خونآلود پدر و مادرش را دیده بود.
از همان روز فقط یک اسم در ذهنش مانده بود...
کیم...
اسمی که سالها با آن زندگی کرده بود؛ اسمی که باور داشت خانوادهاش را نابود کرده است.
لبخند تلخی روی لبش نشست.
«وقتشه تاوان کاری که پدرش کرده رو پس بده.»
...
در سوی دیگر شهر، ا/ت بیخبر از همهچیز، با هدفون در گوش از محل کارش بیرون آمد.
هوای خنک شب باعث شد نفس عمیقی بکشد.
امشب هم مثل همیشه قرار بود به آپارتمان کوچک و ساکتش برگردد.
اما نمیدانست چند جفت چشم از ساعتها قبل تعقیبش میکنند.
وقتی وارد کوچه شد، صدای ترمز یک ون مشکی سکوت شب را شکست.
قبل از اینکه فرصت واکنش داشته باشد، دستی دهانش را گرفت.
چشمهایش از ترس گرد شد.
تلاش کرد خودش را آزاد کند، اما چند مرد قوی او را داخل ون کشیدند.
آخرین چیزی که دید، چراغ خیابانی بود که آرامآرام از دیدش محو شد...
و بعد...
همهجا در تاریکی فرو رفت.
پایان پارت ۱💋
Part 1🍷
باران بیوقفه روی شیشههای قدی عمارت میکوبید. آسمان سئول سیاهتر از همیشه بود؛ انگار خودش هم از اتفاقی که قرار بود امشب رخ بدهد، خبر داشت.
در طبقهی دوم عمارت، مردی با کتوشلوار مشکی کنار پنجره ایستاده بود. نور کمرنگ چراغهای خیابان روی صورت سردش افتاده بود؛ چهرهای که کمتر کسی جرئت نگاه کردن مستقیم به آن را داشت.
جئون جونگکوک.
رئیس یکی از خطرناکترین باندهای مافیایی شهر.
او لیوان نوشیدنیاش را روی میز گذاشت و بدون اینکه نگاهش را از پنجره بردارد، گفت: «پیداش کردین؟»
مردی که پشت سرش ایستاده بود، سرش را پایین انداخت. «بله رئیس. دخترشه... کیم ا/ت. الان تنها زندگی میکنه.»
جونگکوک برای چند ثانیه سکوت کرد.
در ذهنش تصویر همان شب لعنتی تکرار شد؛ شبی که تنها هشت سال داشت و با چشمهای خودش اجساد خونآلود پدر و مادرش را دیده بود.
از همان روز فقط یک اسم در ذهنش مانده بود...
کیم...
اسمی که سالها با آن زندگی کرده بود؛ اسمی که باور داشت خانوادهاش را نابود کرده است.
لبخند تلخی روی لبش نشست.
«وقتشه تاوان کاری که پدرش کرده رو پس بده.»
...
در سوی دیگر شهر، ا/ت بیخبر از همهچیز، با هدفون در گوش از محل کارش بیرون آمد.
هوای خنک شب باعث شد نفس عمیقی بکشد.
امشب هم مثل همیشه قرار بود به آپارتمان کوچک و ساکتش برگردد.
اما نمیدانست چند جفت چشم از ساعتها قبل تعقیبش میکنند.
وقتی وارد کوچه شد، صدای ترمز یک ون مشکی سکوت شب را شکست.
قبل از اینکه فرصت واکنش داشته باشد، دستی دهانش را گرفت.
چشمهایش از ترس گرد شد.
تلاش کرد خودش را آزاد کند، اما چند مرد قوی او را داخل ون کشیدند.
آخرین چیزی که دید، چراغ خیابانی بود که آرامآرام از دیدش محو شد...
و بعد...
همهجا در تاریکی فرو رفت.
پایان پارت ۱💋
- ۱۵۸
- ۱۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط