{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#داستان_کوتاه

#داستان_کوتاه
این داستان کاملا واقعی هستش پس باور کنین
روزی روزگاری
دختری بود که دیگر امیدی به زندگی نداشت نه اشتباه نکنید اون هم مادر داشت هم پدر اون برادرم داشت و همشون هم خون خودش بودن اون افسردگی بدی گرفته بود از مادرش فاصله گرفته بود از پدرش فاصله گرفته بود اون واقعا خودش را از خانواده اش دور کرده بود .
مادرش کم کم نگرانش شد
پدرش نا امید بود
برادرش ناراحت ولی دختر با این فکر که به اون ها کمتر آزار برسوند از انها فاصله گرفته بود ...
اگه خوشتون اومد بقیش رو بگم
دیدگاه ها (۳)

#پسران_بد_دبیرستان_ما+راستی تو اینجا چیکار میکنی؟🤔😐_خب راستش...

#داستان_کوتاهخب ادامه روزها می گذشت و دختر بزرگ میشد و به تن...

زیباست که هر لحظه تورا بینم که مرا بی شرط و شروط میخواهی زیب...

وای خسته شدم بقیش بعدا😫

پارت ²☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆کودکی سوزوکی☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆چند سا...

unknown part⁷سوهی: نارا، به نظرت اگه مامانم نمیمرد الان باب...

معرفی شخصیت های اصلی :آدلاین 🦋دختری ساکت و بسیار اروم ، بسیا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط