پارت ²
پارت ²
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
کودکی سوزوکی
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
چند سال از به دنیا اومدن سوزوکی گذشته بود. اون دختری شیطون و البته زیبا شده بود .
یه دختر کوچولوی پر از شیطنت...
که همیشه با عروسکش اینور و اونور خونه میدوید.
مادرش با لبخند نگاهش میکرد.
مادر : سوزوکی... آرومتر بدو، زمین میخوری.
سوزوکی فقط خندید و پشت مبل قایم شد.
سوزوکی : چیزیم نمیشه
اما اون خندهها...
زیاد دوام نداشت.
صدای باز شدن در خونه اومد.
پدرش با قدمهای سنگین وارد خونه شد.
بوی الکل همه جا پیچید.
سوزوکی آروم از پشت مبل بیرون اومد.
با یه لبخند کوچولو گفت:
سوزوکی : بابا... اومدی؟
پدر حتی جوابش رو هم نداد.
چند دقیقه بعد...
صدای شکستن یه لیوان، سکوت خونه رو شکست.
مادر سوزوکی ترسیده بود.
سوزوکی فقط عروسکش رو محکم بغل کرده بود.
اون هنوز نمیفهمید...
چرا هر بار باباش به خونه برمیگرده،
همه چیز ترسناک میشه...
اون شب...
برای اولین بار...
از پدرش ترسید ....
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
پایان این پارت امید وارم خوشتون اومده باشه :}}}
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
کودکی سوزوکی
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
چند سال از به دنیا اومدن سوزوکی گذشته بود. اون دختری شیطون و البته زیبا شده بود .
یه دختر کوچولوی پر از شیطنت...
که همیشه با عروسکش اینور و اونور خونه میدوید.
مادرش با لبخند نگاهش میکرد.
مادر : سوزوکی... آرومتر بدو، زمین میخوری.
سوزوکی فقط خندید و پشت مبل قایم شد.
سوزوکی : چیزیم نمیشه
اما اون خندهها...
زیاد دوام نداشت.
صدای باز شدن در خونه اومد.
پدرش با قدمهای سنگین وارد خونه شد.
بوی الکل همه جا پیچید.
سوزوکی آروم از پشت مبل بیرون اومد.
با یه لبخند کوچولو گفت:
سوزوکی : بابا... اومدی؟
پدر حتی جوابش رو هم نداد.
چند دقیقه بعد...
صدای شکستن یه لیوان، سکوت خونه رو شکست.
مادر سوزوکی ترسیده بود.
سوزوکی فقط عروسکش رو محکم بغل کرده بود.
اون هنوز نمیفهمید...
چرا هر بار باباش به خونه برمیگرده،
همه چیز ترسناک میشه...
اون شب...
برای اولین بار...
از پدرش ترسید ....
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
پایان این پارت امید وارم خوشتون اومده باشه :}}}
- ۶۲
- ۰۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط