رحم کن بخت مرا هم رنگ گیسویت مکش
رحم کن بخت مرا هم رنگ گیسویت مکش
این پلنگ پیر را دامان آهویت مکش
شوکران دارد لب و ابروت نیش عقرب است
مست های بی سروپارا به کندویت مکش
این همه لب تشنه ی سر به بیابان داده را
سوی سقاخانه ی پایین ابرویت مکش
می زند آتش به کل شهرها ،این لشکر
مست نادر شاه را تا خال هندویت مکش
من که عمری باب دل رقصیده ام باساز تو
لااقل بند دلم را بر النگویت مکش
مردم آخر از غم عشقت ولی باپای خود
دیگران را کام تلخ نوش دارویت مکش
سید مهدی نژادهاشمی
این پلنگ پیر را دامان آهویت مکش
شوکران دارد لب و ابروت نیش عقرب است
مست های بی سروپارا به کندویت مکش
این همه لب تشنه ی سر به بیابان داده را
سوی سقاخانه ی پایین ابرویت مکش
می زند آتش به کل شهرها ،این لشکر
مست نادر شاه را تا خال هندویت مکش
من که عمری باب دل رقصیده ام باساز تو
لااقل بند دلم را بر النگویت مکش
مردم آخر از غم عشقت ولی باپای خود
دیگران را کام تلخ نوش دارویت مکش
سید مهدی نژادهاشمی
- ۷۶۵
- ۲۳ بهمن ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط