★彡 Part 18 彡★
★彡 Part 18 彡★
انگار وضعیت اون هم همین بود.
جذاب لعنتی.
با اهم آرومی ازش فاصله گرفتم. من رو صاف کرد و بعد به آرامی، دست هاش رو از پشت کمرم برداشت.
"چرا اینقدر لاغری پرنسس؟"
همونطور که به پله های بی پایین و پیچ در پیچ نگاه میکردم چشم غره ای به سمتش رفتم.
با همون نگاه خیره پرسیدم: چطور این همه پله رو طی میکنی؟
" خب ..."
جهت نگاهم رو از پله ها به سمتش عوض کردم که حرفش رو کامل نزده بود.
خب چی؟
خواستم بگم متنفرم از کسایی که حرف شون رو نصفه نیمه میزنن، ولی با کاری که کرد همون کلمه ی اول رو هم نتونستم بگم!
فقط هینی بلندی کشیدم و به خودم که توی بغلش بودم نگاه کردم.
"فکر کنم لازم باشه اینطوری پایین ببرمت پرنسس."
خنده ی ریزی به حرکتش کردم.
وقتی من رو پایین گذاشت که به سالن رسیده بودیم و تقریبا نگاه همه ی خدمه ها روی ما بود.
احساس معذب بودن داشتم.
بی اختیار سرم رو داخل سینه اش فرو کردم.
مثل یه بچه گربه شده بودم.
"وقتی خجالت میکشی خیلی قشنگ تر میشی پرنسس."
اوپس!
فکر کنم گونه هام حسابی گل انداخته باشن که همین هم باعث میشه نخوام سرم رو بلند کنم.
اما به ناچار بلند شدم و سریع روی صندلیم نشستم. زیر لب مدام بهش فحش میدادم.
فحش های غلیظ.
وقتی از دست یه نفر یا یه چیزی خجالت می کشیدم، به تمام اجدادش فحش میدادم.
دست خودم نبود اینطوری حداقل یکم دلم خنک میشه.
مدتی بعد، اونم اومد و رو به روم نشست. شروع کرد به صبحانه خوردن.
لای جویدن لقمه اش گفت: بعد صبحانه زود برو آماده شو
منم از خدا خواسته سرم رو بالا و پایین کردم.
هنوز هم نگاه تعداد کمی از خدمه ها رو روی خودم حس میکردم. اما خدا رو شکر چون آخر هفته بود تعداد زیادی نداشتن، اما بازم نگاه خیره ی هر یک نفرشون برام اندازه ی کل آدم های این قصر بود.
انگار وضعیت اون هم همین بود.
جذاب لعنتی.
با اهم آرومی ازش فاصله گرفتم. من رو صاف کرد و بعد به آرامی، دست هاش رو از پشت کمرم برداشت.
"چرا اینقدر لاغری پرنسس؟"
همونطور که به پله های بی پایین و پیچ در پیچ نگاه میکردم چشم غره ای به سمتش رفتم.
با همون نگاه خیره پرسیدم: چطور این همه پله رو طی میکنی؟
" خب ..."
جهت نگاهم رو از پله ها به سمتش عوض کردم که حرفش رو کامل نزده بود.
خب چی؟
خواستم بگم متنفرم از کسایی که حرف شون رو نصفه نیمه میزنن، ولی با کاری که کرد همون کلمه ی اول رو هم نتونستم بگم!
فقط هینی بلندی کشیدم و به خودم که توی بغلش بودم نگاه کردم.
"فکر کنم لازم باشه اینطوری پایین ببرمت پرنسس."
خنده ی ریزی به حرکتش کردم.
وقتی من رو پایین گذاشت که به سالن رسیده بودیم و تقریبا نگاه همه ی خدمه ها روی ما بود.
احساس معذب بودن داشتم.
بی اختیار سرم رو داخل سینه اش فرو کردم.
مثل یه بچه گربه شده بودم.
"وقتی خجالت میکشی خیلی قشنگ تر میشی پرنسس."
اوپس!
فکر کنم گونه هام حسابی گل انداخته باشن که همین هم باعث میشه نخوام سرم رو بلند کنم.
اما به ناچار بلند شدم و سریع روی صندلیم نشستم. زیر لب مدام بهش فحش میدادم.
فحش های غلیظ.
وقتی از دست یه نفر یا یه چیزی خجالت می کشیدم، به تمام اجدادش فحش میدادم.
دست خودم نبود اینطوری حداقل یکم دلم خنک میشه.
مدتی بعد، اونم اومد و رو به روم نشست. شروع کرد به صبحانه خوردن.
لای جویدن لقمه اش گفت: بعد صبحانه زود برو آماده شو
منم از خدا خواسته سرم رو بالا و پایین کردم.
هنوز هم نگاه تعداد کمی از خدمه ها رو روی خودم حس میکردم. اما خدا رو شکر چون آخر هفته بود تعداد زیادی نداشتن، اما بازم نگاه خیره ی هر یک نفرشون برام اندازه ی کل آدم های این قصر بود.
- ۴۰۶
- ۲۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط