{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دستــ ـم را بالا مــ ـی برم 

دستــ ـم را بالا مــ ـی برم 

و آسمان را پایین مــ ـی کشــ ـم 

مــ ـے خواهــــــ ـم بزرگـــ ـی زمین را نشان آسمان دهــــ ـم ! 
تا بداند 
گمشده ے من 
نه در آغــــ ـوش او . . . 

که در همین خاک بـــــــ ـی انتهاست 

آنقدر از دل تنگــ ـی هایـــ ـم برایش 
خواهـــ ـم گفت 
تا ســـ ـرخ شود . . . 
تا نــــ ـم نــــ ـم بگرید . . . 

آن وقت رهایش مـــ ـی کنـــ ـم 

و مـــ ـی دانــــــ ـم 
کســـــی هـــ ـرگــ ـز نــــ ـخواهد دانست 

غـــ ـم آن غروب بارانــــ ـی 

همه از دلتنگـــ ـی هاے من بود . . .
دیدگاه ها (۱)

اگر عشق آخرین عبادت ما نیست پس آمده ایم اینجا برای کدام درد ...

حرف مردم مانند موج دریاستاگر در مقابلش بایستیخسته ات میکند!!...

نمیدانم کدام را راضی کنم "دلی" که میخواهد عاشق باشدیا "عقلی"...

از خیاطی پرسیدند: زندگی یعنی چه ؟گفت : دوختن پار...

پارت ۳۰ (روتین صبحگاهی م با نوشتن خاک بر سری شروع میشه برم ب...

Between Sleep and Breath

007-آلما ویسکی - پارت ۵۹

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط