#سه_و_سه_دقیقه
#سه_و_سه_دقیقه
𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹
𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²⁶
ویو لیلی ___
---
سیاهی...
همهچی سیاه بود.
یه سرمای عمیق... یه سکوت سنگین... و یه درد مبهم که همهجای وجودم رو پر کرده بود.
چشمامو باز کردم.
نور سفید... اذیتم میکرد. چند بار پلک زدم تا تصویر واضحتر شد.
سقف سفید. بوی الکل و ضدعفونی. صدای بوق دستگاه.
بیمارستان.
خواستم تکون بخورم—ولی نتونستم. بدنم فلج بود. یه درد شدید تو پاهام و سرم پیچیده بود.
نگاهم چرخید.
کنار تخت...
تهونگ.
نشسته بود روی صندلی. سرش پایین بود. موهاش بهم ریخته. چشماش قرمز و ورمکرده. انگار روزها گریه کرده بود.
لباسش خونین بود. خون من.
لیلی: «...ته...ونگ...؟»
صدای ضعیفی از گلویم دراومد.
تهونگ سریع سرش رو بلند کرد. چشماش گرد شد.
تهونگ: «لیلی...!»
پرید بالا. نزدیک تخت اومد. دستش رو گرفت دور دستم. میلرزید.
تهونگ: «تو... تو بیدار شدی... خدایا...»
لیلی: «چ... چند روزه...؟»
تهونگ: «سه روز... سه روز کامل... فکر کردم... فکر کردم میمیری...»
اشک از چشماش جاری شد. بدون اینکه خجالت بکشه. بدون اینکه جلوش رو بگیره.
تهونگ: «منو ببخش لیلی... منو ببخش... تقصیر من بود... همهچی تقصیر من بود...»
لیلی: «میکا...؟»
تهونگ نگاهش رو پایین انداخت.
تهونگ: «میکا... مرد...»
چشمام بسته شد. اشک از لای پلکام چکید.
لیلی: «کای... میکا... همه...»
تهونگ: «همه به خاطر من... من همهچی رو خراب کردم...»
دستش رو گذاشت روی گونهام. انگشتاش سرد بودن.
تهونگ: «لیلی... میدونم که ازم متنفری... میدونم که لیاقت بخشیده شدن رو ندارم... ولی...»
مکث کرد. صداش شکست.
تهونگ: «نمیتونم بدون تو زندگی کنم...»
لیلی: «تهونگ...»
تهونگ: «همین که زندهای... برام کافیه... حتی اگه دیگه هیچوقت منو نبینی... حتی اگه منو به زندان بدی... فقط زنده باش لیلی...»
دستم رو تکون دادم. با سختی. دستش رو گرفتم.
لیلی: «تهونگ...»
تهونگ: «هوم؟»
لیلی: «چرا... انقدر منو دوست داری...؟ با وجود همهچی...؟»
تهونگ چند لحظه نگام کرد. بعد با صدایی لرزون گفت:
تهونگ: «چون تو تنها کسی هستی که توی تاریکی مطلق... بهم نشون دادی نور چیه...»
سکوت.
لیلی: «تهونگ... من میتونم ببخشمت... ولی نمیتونم فراموش کنم...»
تهونگ: «نمیخوام فراموش کنی... فقط میخوام بهم فرصت بدی... که آدم بهتری بشم...»
لیلی: «برا چی؟»
تهونگ: «برا تو... برا خودم... برا همهی کسانی که به خاطر من مردن...»
چند لحظه نگاش کردم. توی چشمهاش... دیگه اون سردی نبود. اون بیاحساسی نبود. یه چیز دیگه بود.
پشیمونی.
عشق.
و یه شروع تازه.
لیلی: «تهونگ...»
تهونگ: «هوم؟»
لیلی: «میمونم... ولی به یه شرط.»
تهونگ: «بگو... هر چی بخوای...»
لیلی: «برو پیش روانشناس. پروندهها رو به پلیس بده. خودتو معرفی کن. و دیگه... هیچکس رو نکش.»
تهونگ چند لحظه ساکت موند.
بعد—آروم گفت:
تهونگ: «قول میدم... به عشق تو... قول میدم...»
دستم رو گرفت. گذاشت روی لبش. بوسه زد روش.
و من... با همهی دردم، با همهی فقدانها، با همهی خونهایی که ریخته شده بود...
احساس کردم که شاید... شاید اینبار درست باشه.
ادامه دارد.......
لایک کنید و نظر بدیننننننن🔪🎀
شرط این پارت و اون پارت باید برسه تا بزارم
شرط :
لایک : ۳۸ تا
کامنت : ۲۰ تا
بازنشر : ۱۲ تا
دوستون دارم یه دنیا بایییبی💋
𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹
𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²⁶
ویو لیلی ___
---
سیاهی...
همهچی سیاه بود.
یه سرمای عمیق... یه سکوت سنگین... و یه درد مبهم که همهجای وجودم رو پر کرده بود.
چشمامو باز کردم.
نور سفید... اذیتم میکرد. چند بار پلک زدم تا تصویر واضحتر شد.
سقف سفید. بوی الکل و ضدعفونی. صدای بوق دستگاه.
بیمارستان.
خواستم تکون بخورم—ولی نتونستم. بدنم فلج بود. یه درد شدید تو پاهام و سرم پیچیده بود.
نگاهم چرخید.
کنار تخت...
تهونگ.
نشسته بود روی صندلی. سرش پایین بود. موهاش بهم ریخته. چشماش قرمز و ورمکرده. انگار روزها گریه کرده بود.
لباسش خونین بود. خون من.
لیلی: «...ته...ونگ...؟»
صدای ضعیفی از گلویم دراومد.
تهونگ سریع سرش رو بلند کرد. چشماش گرد شد.
تهونگ: «لیلی...!»
پرید بالا. نزدیک تخت اومد. دستش رو گرفت دور دستم. میلرزید.
تهونگ: «تو... تو بیدار شدی... خدایا...»
لیلی: «چ... چند روزه...؟»
تهونگ: «سه روز... سه روز کامل... فکر کردم... فکر کردم میمیری...»
اشک از چشماش جاری شد. بدون اینکه خجالت بکشه. بدون اینکه جلوش رو بگیره.
تهونگ: «منو ببخش لیلی... منو ببخش... تقصیر من بود... همهچی تقصیر من بود...»
لیلی: «میکا...؟»
تهونگ نگاهش رو پایین انداخت.
تهونگ: «میکا... مرد...»
چشمام بسته شد. اشک از لای پلکام چکید.
لیلی: «کای... میکا... همه...»
تهونگ: «همه به خاطر من... من همهچی رو خراب کردم...»
دستش رو گذاشت روی گونهام. انگشتاش سرد بودن.
تهونگ: «لیلی... میدونم که ازم متنفری... میدونم که لیاقت بخشیده شدن رو ندارم... ولی...»
مکث کرد. صداش شکست.
تهونگ: «نمیتونم بدون تو زندگی کنم...»
لیلی: «تهونگ...»
تهونگ: «همین که زندهای... برام کافیه... حتی اگه دیگه هیچوقت منو نبینی... حتی اگه منو به زندان بدی... فقط زنده باش لیلی...»
دستم رو تکون دادم. با سختی. دستش رو گرفتم.
لیلی: «تهونگ...»
تهونگ: «هوم؟»
لیلی: «چرا... انقدر منو دوست داری...؟ با وجود همهچی...؟»
تهونگ چند لحظه نگام کرد. بعد با صدایی لرزون گفت:
تهونگ: «چون تو تنها کسی هستی که توی تاریکی مطلق... بهم نشون دادی نور چیه...»
سکوت.
لیلی: «تهونگ... من میتونم ببخشمت... ولی نمیتونم فراموش کنم...»
تهونگ: «نمیخوام فراموش کنی... فقط میخوام بهم فرصت بدی... که آدم بهتری بشم...»
لیلی: «برا چی؟»
تهونگ: «برا تو... برا خودم... برا همهی کسانی که به خاطر من مردن...»
چند لحظه نگاش کردم. توی چشمهاش... دیگه اون سردی نبود. اون بیاحساسی نبود. یه چیز دیگه بود.
پشیمونی.
عشق.
و یه شروع تازه.
لیلی: «تهونگ...»
تهونگ: «هوم؟»
لیلی: «میمونم... ولی به یه شرط.»
تهونگ: «بگو... هر چی بخوای...»
لیلی: «برو پیش روانشناس. پروندهها رو به پلیس بده. خودتو معرفی کن. و دیگه... هیچکس رو نکش.»
تهونگ چند لحظه ساکت موند.
بعد—آروم گفت:
تهونگ: «قول میدم... به عشق تو... قول میدم...»
دستم رو گرفت. گذاشت روی لبش. بوسه زد روش.
و من... با همهی دردم، با همهی فقدانها، با همهی خونهایی که ریخته شده بود...
احساس کردم که شاید... شاید اینبار درست باشه.
ادامه دارد.......
لایک کنید و نظر بدیننننننن🔪🎀
شرط این پارت و اون پارت باید برسه تا بزارم
شرط :
لایک : ۳۸ تا
کامنت : ۲۰ تا
بازنشر : ۱۲ تا
دوستون دارم یه دنیا بایییبی💋
- ۵۵۷
- ۲۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط