{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

علامت ها

𝙋 :: 1
علامت ها ::
ا/ت :: + جونگ کوک :: - بابای ا/ت :: ^ بابای جونگ کوک :: * بابا بزرگ جونگ کوک :: ∆ مامان ا/ت :: ~ مامان جونگ کوک :: • مامان بزرگ جونگ کوک :: ×
ویو ا/ت
رو تختم دراز کشیده بودم داشتم تو گپی که مسابقات برگذار میشه رو نگاه میکردم امشب مسابقه بود اسمم رو دادم که اسم من رو هم برای لیست مسابقه امشب بزارن که یهو در اتاقم باز شد بابام بود با دیدن صورتش چشم غره ای کردم و نشیتم و با بی خیالی مکالمه رو شروع کردم
+بله بابا
^ این چه مدل جواب دادنه؟
+تازه از خواب بیدار شدم له خاطر همین
^ خیلی خب بحث رو کوتاه میکنم امشب برای بار 30 خواستگار داری این یکی رو خراب نکن
+ نمیتونم قول بدم
^ ا/ت باهات جدی ام این بار خاندان جعون قراره بیان خواستگاریت
+ هر خاندانی میشه باشه من نمیخوام ازدواج کنم
^ تو نمیخوای ولی من میخوام
+ اون وقت به چه دلیلی؟
^ به دلیل گسترش دادن باندم
+ باندت از اینده من مهمه؟
^ هی هی خراب شدن ایندت رو به گردن من ننداز خودت نخواستی مافیا بشی مافیا میخواستی بشی الان میلیاردر بودی
+ برای گسترش دادن باندت میتونی با بقیه باند ها همکاری کنی
^تنها گسترش دادن باند نیست باید ازدواج کنی و یه وارث برای من بیاری که بعد مرگ من اون جانشین باندم بشه
+ بابا تو مغزت مشکلی هست؟ من با جعون ازدواج کنم کی فکرش رو میکنه شاید اونا مجبور کردن وارث جانشین باند اونا باشه
^تو مافیا نیستی بدونی که وارث جانشبن هردو باند میشه
+ اهاااا ولی خب من بازم خراب میکنم
^ ا/ت قسم میخورم خرابش کنی اتاقت رو خالی میکنم گوشبت هم ازت میگیرم پنجره ها رو دیوار میکنم درم فقط برای شام و نهار باز میکنم خرابش نمیکنی و میای
بعدش از اتاق رفت
ریدم تو شانسم اه هوف من بابام رو میشناسم واقعا هم اینکار رو میکنه مجبورم خرابش نکنم در و باز کردم داد زدم
+ساعت چند میان؟؟
^ ساعت 9 شب( داد)
اومدم داخل اتاقم و گوشیم برداشتم تایم برگذاری مسابقات رو نگاه کردم مسابقه ساعت 7 شروع میشد ساعت 8 هم تموم میشد خوبه میتونستم برسم
ویو جونگ کوک ::
تو خونه پدربزرگم بودم رو پاهابی مامان بزرگم دراز کشیده بودم باهاش تلوزیون نگاه میکردم که بابا بزرگ اومد و نشست رو مبل تک نفره
∆بچه تو اخه کی میخوای بزرگشی
×به تو چه اخه بچم خوشش میاد بچه باشه
خندیدم
-بابا بزرگ من تا وقتی که شما ها رو دارم بزرگ نمیشم
∆اقای جعون شما باید بزرگشی ازدواج کنی و برام وارث بیاری
رو مبل نشستم
-بابا بزرگ باز که این بحث رو باز کردی من الان عاشق کسی نشدم که باهاش ازدواج کنم
∆میدونم پسرم به خاطر همین من یه دختر براتو پیدا کردم
تعجب کردم
-چی میگی بابا بزرگ میخوای من با یه زنی که اصلا دوسش ندارم یه عمر زندگی کنم؟
∆اره ازت میخوام این کار رو بکنی من سنم زیاد شده و دارم به سن مرگم میرسم میخوام عروسیت رو ببینم پسرم
-ولی پدر بزرگ تو شاید بتونی عروسیم رو ببینی ولی نمیتونی عشق واقعیم رو ببینی
∆پسرم داستان زندگی من و مادربزرگت رو میدونی من و اونم به اجبار ازدواج کردیم ولی به مرور عاشق هم شدیم تو پیش ما بزرگ شدی پس تو هم مثل ما میشی
سرم انداختم پایین و گفتم
-اگه شما اینو میخوایین چشم
دیدگاه ها (۰)

𝙣𝙚𝙢 :: 𝙙𝙖𝙣𝙜𝙚𝙧𝙤𝙪𝙨 𝙡𝙤𝙫𝙚 𝘾𝙝𝙖𝙥𝙩𝙚𝙧 :: ?? 𝙂𝙚𝙣𝙧𝙚 :: مافیایی_معمایی_...

سلام به همگی من کیم لونام نیو فیک نویسم البته قبلا چند پارت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط