{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خلاصه ای از کتاب یخی که عاشق خورشید شد اثر رضا موزونی

خلاصه ای از کتاب "یخی که عاشق خورشید شد‏"‏ اثر رضا موزونی :
زمستان تمام شده و بهار آمده بود؛.
تکه یخ کنار سنگ بزرگ جای خوبی برای خواب داشت؛.
از میان شاخه های درخت نوری را دید؛
با خوشحالی به خورشید نگاه کرد و با صدای بلند گفت:سلام خورشید..‏.من تا الأن دوستی نداشته ام با من دوست می شوی‏? خورشید گفت:‏"سلام‏'اما...‏"
یخ با نگرانی گفت:‏"اما چی‏?‏‏"‏
خورشید گفت: "تو نباید به من نگاه کنی‏‏‏;
باور کن من دوست خوبی برای تو نیستم-
اگر من باشم,تو نیستی‏!‏ می میری,می فهمی‏‏"‏
یخ گفت: ***چه فایده که زندگی کنی و کسی را دوست نداشته باشی‏!‏
چه فایده که کسی را دوست داشته باشی ولی نگاهش نکنی‏!‏‏!‏‏!‏‏"‏
روزها یخ به آفتاب نگاه کرد و کوچک و کوچک تر شد؛
یک روز خورشید بیدار شد و تکه یخ را ندید؛
از جای یخ جوی کوچکی جاری شده بود-
چند روز بعد از همان جا گلی زیبا به شکل خورشید رویید-
هر جا که می رفت گل هم با او می چرخید و به او نگاه می کرد.
*گل آفتابگردان هنوز عاشق خورشید است.
1395/04/01
دیدگاه ها (۵)

از نوشته های زیبای شهید آوینی,,,سوار تاکسی بین شهری شدم، مسی...

مادربزرگ می گفت: چربی را برایم قدغن کرده اند، نمک، قند، گوشت...

خاطره ها هیچ وقت پاک نمی شوندشاید کم رنگ بشونداما پاک نمی شو...

زیادی خوب بودن خوب نیست زیادی که خوب باشی دیده نمیشویمیشوی م...

من هیچوقت بلد نبودم جوری رفتار کنم که هر روز بیشتر دوست...

روز پدر که برسد از دخترک گل فروش یک دسته کوچک گل نرگس میگیرم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط