{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝑾𝒉𝒆𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝑯𝒂𝒏𝒅𝒔 𝑻𝒖𝒓𝒏 𝑩𝒂𝒄𝒌

𝑾𝒉𝒆𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝑯𝒂𝒏𝒅𝒔 𝑻𝒖𝒓𝒏 𝑩𝒂𝒄𝒌
p9
جونگکوک با لحن خشک و سردش ادامه داد:« الآنم باید برم پیشش و مراقبش باشم. نمیتونم تنهاش بذارم. شب خوش. »
و تلفن رو قطع کرد.
اهی کشید‌ و دستش رو بین موهای مشکی رنگش برد. خواست برگرده و کنار تهیونگ رو مبل بشینه که متوجه چیزی که تهیونگ توی تلویزیون میدید شد.
تهیونگ با همون لب و لوچه ی بستنی‌ای، بستنی‌ای، نشسته بود و با دقت به سریالی نگاه می‌کرد که جونگکوک مطمئن بود اصلاً قرار نبود از میون اون همه کانال، سر از اون دربیاره.
سریال بی ال بود. و صحنه ای که روی اون صفحه ی بزرگ تلویزیون درحال پخش بود مطمئنا مناسب اون بچه نبود. (📿)
جونگکوک اخمی کرد. نمی‌خواست تهیونگ حس کنه کار بدی کرده یا جونگکوک‌ رو عصبانی کرده، برای همین ارامشش رو حفظ کرد. روی مبل کنار تهیونگ نشست. کنجکاو شده بود که چه چیزی تو این سریال تهیونگ رو جذب کرده:« انتخاب های عجیبی داری، کوچولو. فکر نمی‌کردم سلیقت اینطوری باشه، چی تو این فیلم برات جالبه؟»
تهیونگ ملچ ملوچی کرد:« آم.. خب... اون دو...دو... نفر دارن لذت میبرن! و... و... چون.. چون... حرکاتشون برام عجیب.. عجیب و جدیده! »
جونگکوک لبخند کجی زد:« ولی فکر نمیکنم این برای الانت مناسب باشه. بیا یه چیز شادتر ببینیم. »
تهیونگ اخمی کرد و کنترل رو بغل کرد:« نیمییخووااااممم! »
جونگکوک به طور زیرکانه ای تهیونگ رو راضی کرد:« اوه، واقعا؟ بد شد که.. چون میخواستم به محظ گرفتن کنترل بهت یه خبر خوب بدم.. »
تهیونگ لیسی به لبش که لایه ای از بستنی روش رو پوشونده بود زد:« خبر.. خبر خوب؟ چه خبری؟»
جونگکوک از اینکه نقشش داره جواب میده خوشحال شد:« اگر کنترل رو بهم بدی میگم. »
تهیونگ کنترل رو از بغلش در آورد و با تردید به جونگکوک داد.
تهیونگ به چشم های براقش به جونگکوک که حالا کنترل تلویزیون دستش بود خیره شد:« پس.. پس خبر خوب چیه؟ بازم... بازم بستنی...بستنی شکلاتی بهم میدی؟»
جونگکوک لبخند زد:« دلت بازم بستنی میخواد؟»
تهیونگ سر تکون داد.
« برای امشب کافیه، باشه؟ فردا بهت بازم بستنی میدم. اما خبر خوبم بستنی نبود! »
تهیونگ با چشم هاش که از تعجب گشاد شده بودن به جلو هم شد:« پس... پس خبر خوب چیه؟ فردا... فردا هم پیشم می مونی؟»
جونگکوک لبخندی زد و متقابلاً خم شد:« از الان به بعد همیشه پیشت می مونم. »

شرایط:
۱۱۰ لایک ۱۵۰ کامنت ( هرکس بگه عالی و بعدی و شعر بخونه خودمو از پنجره پرت میکنم جدی.) ۳۵ بازنشر
دیدگاه ها (۱۰۷)

𝐖𝐡𝐞𝐫𝐞 𝐃𝐚𝐧𝐜𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐌𝐮𝐬𝐢𝐜 𝐂𝐚𝐧𝐧𝐨𝐭 𝐑𝐞𝐚𝐜𝐡p19تهیونگ لحن سردش رو حفظ ...

𝐋𝐚𝐰 𝐨𝐟 𝐂𝐨𝐥𝐨𝐫𝐬p50سون ته بلند شد و لبخند کج معروفش رو زد:« چرا...

𝑾𝒉𝒆𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝑯𝒂𝒏𝒅𝒔 𝑻𝒖𝒓𝒏 𝑩𝒂𝒄𝒌p8تهیونگ رو نوک پاهاش ایستاد تا بتون...

𝑾𝒉𝒆𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝑯𝒂𝒏𝒅𝒔 𝑻𝒖𝒓𝒏 𝑩𝒂𝒄𝒌p4جونگکوک کمی فکر کرد:« اومم... این ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط