{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چشمهایش را بست...

چشمهایش را بست...
چشمهایش را باز کرد...
و من در فاصله چشم برهم زدنی حیات و ممات را تجربه کردم... #حوراء #خاطره_بازی
دیدگاه ها (۶)

نه ترکم می کند عشقت، نه کاری می دهد دستمجوان بیکار اگر باشد،...

رشکم آید به چشمِ خود گاهیکه چنین خیره در تو می‌نگرد #معینی_ک...

غرق شده بودم بین عکسها و خاطراتم که چشمم به این عکس افتاد و ...

میگن کلمات اونقدر قدرت داره که میتونه تمام مرزها رو جابه جا ...

آیا هر عشقی از نفرت شروع میشه?

Part ⁵~اون شب تهیونگ به انا اعتراف کرد اما آنها پسش زد از او...

پارت ۳۸همون لحظه حس کردم کل صورتم داغ شد.لعنتی.توی اون وضعیت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط