آقازاده ی عزیز
آقازاده ی عزیز؛
امروز که یکی از جماعت و قماش شما ،لکه ی ننگی نه بر پیکره ی اموزش و پرورش که بر دامن خودتان گذاشت،
برآن شدم که توصیه ای دلسورانه به شما داشته باشم:
می دانم عطش آقازادگی و رسیدن به این رتبه که به یمن ژن خوب و طی نکردن مدارج عالیه توسط پدرانتان،نصیبت شده ،بیش از حد بی قرارت کرده و لحظه شماری می کنی خودت را به اب و نان و شهرت بیشتری برسانی.
بگذار بیدارت کنم؛
به وزارت نفت برو. انجا کسی نمیداند چاهای نفت در اختیار تو هست یا کسان دیگر . سالهاست که کسی نفت را بر سفره اش ندیده و به این امر عادت دارند. هیچکس از عامه ی مردم مزاحمت نمیشود.
دکل بدزد .آب از اب تکان نمی خورد.
به بانک برو،حقوق نجومی و پاداش میلیاردی بگیر.
به گمرک برو . ماشین خارحی با رانت ویژه وارد کن.
اختلاس کن و به کانادا برو . دعای خیرمان بدرقه ی راهت.
اما .... اما ... اما
سراغ تعلیم و تربیت فرزندان این مرز و بوم نیا!!
اینجا عده ای هرچند فقیر و تهیدست، اما ابرومند و مردمدارند.
اینجا باید کسی بیاید که درد و رنج کشیده باشد.
اینجا دست پاکی و چشم پاکی لازم است.
ابنجا امانت داری و مهربانی و همدردی لازم است.
اینجا فورا" همه متوجه می شوند که نامحرمی در جمع شان نفوذ کرده.
اینجا تخصص لازم است. مردانگی لازم است . باید لقمه ی حلال خورده باشی تا بتوانی تاب بیاوری.
اینجا باید درد ناموس داشته باشی و مردم را خانواده ی خودت به حساب اوری،نه جدا از خود.
ماندنت در اینجا به صلاح نیست.
معلمان، هرچند صورت خود را با سیلی سرخ نگه داشته اند اما هنوز در دل عامه ی مردم عزیزند و قابل احترام.
هشدار و تیشه به ریشه ی این اعتماد نزن و برو . راه را اشتباه آمدی دزد ناشی، به کاهدان زده ای.
مردم ،معلم واقعی را از خس و خاشاک ،تشخیص می دهند.
الودگی هایی چون تو، دریای محبت و ایثار معلم را الوده نمی کند:
"سنگ بد گوهر اگر کاسه ی زرین بشکست
قیمت سنگ نیفزاید و زر کم نشود"
و توصیه ی پایانی؛
ای "مگس"، عرصه ی سیمرغ،نه جولانگه توست
عرض خود می بری و زحمت ما می داری.
. یک معلم دلسوز
امروز که یکی از جماعت و قماش شما ،لکه ی ننگی نه بر پیکره ی اموزش و پرورش که بر دامن خودتان گذاشت،
برآن شدم که توصیه ای دلسورانه به شما داشته باشم:
می دانم عطش آقازادگی و رسیدن به این رتبه که به یمن ژن خوب و طی نکردن مدارج عالیه توسط پدرانتان،نصیبت شده ،بیش از حد بی قرارت کرده و لحظه شماری می کنی خودت را به اب و نان و شهرت بیشتری برسانی.
بگذار بیدارت کنم؛
به وزارت نفت برو. انجا کسی نمیداند چاهای نفت در اختیار تو هست یا کسان دیگر . سالهاست که کسی نفت را بر سفره اش ندیده و به این امر عادت دارند. هیچکس از عامه ی مردم مزاحمت نمیشود.
دکل بدزد .آب از اب تکان نمی خورد.
به بانک برو،حقوق نجومی و پاداش میلیاردی بگیر.
به گمرک برو . ماشین خارحی با رانت ویژه وارد کن.
اختلاس کن و به کانادا برو . دعای خیرمان بدرقه ی راهت.
اما .... اما ... اما
سراغ تعلیم و تربیت فرزندان این مرز و بوم نیا!!
اینجا عده ای هرچند فقیر و تهیدست، اما ابرومند و مردمدارند.
اینجا باید کسی بیاید که درد و رنج کشیده باشد.
اینجا دست پاکی و چشم پاکی لازم است.
ابنجا امانت داری و مهربانی و همدردی لازم است.
اینجا فورا" همه متوجه می شوند که نامحرمی در جمع شان نفوذ کرده.
اینجا تخصص لازم است. مردانگی لازم است . باید لقمه ی حلال خورده باشی تا بتوانی تاب بیاوری.
اینجا باید درد ناموس داشته باشی و مردم را خانواده ی خودت به حساب اوری،نه جدا از خود.
ماندنت در اینجا به صلاح نیست.
معلمان، هرچند صورت خود را با سیلی سرخ نگه داشته اند اما هنوز در دل عامه ی مردم عزیزند و قابل احترام.
هشدار و تیشه به ریشه ی این اعتماد نزن و برو . راه را اشتباه آمدی دزد ناشی، به کاهدان زده ای.
مردم ،معلم واقعی را از خس و خاشاک ،تشخیص می دهند.
الودگی هایی چون تو، دریای محبت و ایثار معلم را الوده نمی کند:
"سنگ بد گوهر اگر کاسه ی زرین بشکست
قیمت سنگ نیفزاید و زر کم نشود"
و توصیه ی پایانی؛
ای "مگس"، عرصه ی سیمرغ،نه جولانگه توست
عرض خود می بری و زحمت ما می داری.
. یک معلم دلسوز
- ۲.۳k
- ۱۰ خرداد ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط