{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

MY FOX pt10

+بخاطر همه چیز ممنونم... جیهوپ.
_جی... جیهوپ؟
+آره... احساس کردم بهت میاد چون تو دائم به من امید میدی و امیدوارم میکنی.
_اما من به تو امید ندادم تیله ی داخل تو به تو امید داد. چون اگر اون تیله نبود، من هم نبودم تا بهت امید بدم... عا دانشگاهت دیر نشد؟
+وای خوبه یادم انداختی... آقا بزرگ خدافظ
_ساعت چند میای خونه؟
+سه و نیم
_پس میام دنبالت.
+باشه... خدافظظظظ
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اون روز، اتفاقی که نمیدونم بهش چی میگن افتاد. از این لحاظ میگم که به اون اتفاق نه میشه گفت خوب و نه میشه گفت بد. خوب نیست چون یه انسان و یه گومیهو نمیتونند باهم باشند اما بد هم نیست چون هوسوک نیاز داشت به معشوقه ای که اونو به انسان تبدیل کنه و اون معشوقه کسی نبود جز "ا.ت"
اونا جفتشون رفتن پیش دوستاشون. هم هوسوک یا به قول ا.ت جیهوپ، و هم ا.ت. رفتند پیش دوستاشون و احساس های عجیبی رو شرح دادند. مثلا وقتی میبینیش میخوای ازش فرار کنی، وقتی میبینیش قلبت میخواد سینتو جر بده، دوست داری باهاش وقت بگذرونی ولی وقتی به این احساسات فکر میکنی دوست داری اصلا نبینیش وَ وَ وَ...
هم میکائیل یا همون سوکجین و هم
لیسا فقط و فقط یه پاسخ داشتند:
"عاشق شدی"
اونا هم که از همه جا بی خبر بودند، اینو انکار کردند چون حق هم داشتند. کی باورش میشد یه گومیهو ی انسان نما عاشق دختری بشه که هم زود رنجه هم قوی، هم آرومه و هم لجباز، هم مهربونه و هم عصبانی؟ حتی تصورشم سخته ولی تصور با واقعیت فرق میکنه. واقعیت این بود که اونا به هیچی اهمیت ندادند و قلب هاشون رو باهم آشنا کردند و تصور این بود که جیهوپ هیچوقت عاشق این دختر نمیشه.
مدام از خودشون میپرسیدن که "من کی وقت عاشق شدن کردم؟"
هنوز هم براشون سخت بود ولی باید باهاش کنار میومدن...
بالاخره اون ساعت فرا رسید. جیهوپ، به دم در دانشگاه تلپورت کرد و منتظر ا.ت موند تا بیاد. ا.ت اومد و باحالت خجالت زده گفت:
+سلام... آقا بزرگ.
_اوه سلام ا.ت... چیزی شده؟
+هان؟ نه نه نه... چیزی نشده.
_نکنه یادت رفته من روباهم؟ من انقدر باهوشم که الان از توی چشمات میفهمم یه چیزی شده. حالا هم سریع بگو چت شده.
ا.ت که دوباره اشک توی چشماش جمع شده بود،سعی کرد گریه نکنه و سرشو گرفت پایین و گفت:
+من... من خوبم آقا بزرگ میشه... میشه بریم؟
جیهوپ اومد سمتش و چونه شو بالا گرفت. ا.ت وقتی فهمید که جیهوپ داره میاد سمتش، چشماشو بست. وقتی جیهوپ چونه ی ا.تو بالا اورد ا.ت چشماشو بست ولی جیهوپ گفت:
_به من نگاه کن.
ا.ت به ناچار چشماشو باز کرد و به چشمایی که چند سانتی متریش بودن، نگاه کرد. جیهوپ دوباره فهمید که اون میخواد گریه کنه پس بغلش کرد و آروم در گوشش گفت:
_اگه دلت میخواد گریه کنی، گریه کن. چون اینجا"امن ترین جای دنیاست"
ا.ت هم متقابلا جیهوپ رو بغل کرد ولی گریه نکرد چون نمیخواست خودشو ضعیف نشون بده... ولی از حرکت جیهوپ، چشماش از حدقه زد بیرون...


بنظرتون جیهوپ چیکار کرد؟
دیدگاه ها (۶)

تکپارتی جونگ کوک

سناریو ران پارت اخر

سناریو سو پارت اخر

P26عروس فراری ..ا/ت صبح که بلند شد دید ریندو نیست و حتما پای...

یونگی ویوکانگ لی رفت بیرون معلوم بود ا/ت میخواد گریه کنه آخی...

همسر غیره منتظره

سناریو واکاسا پارت اخر

تک پارتی جیهوپوقتی جیهوپ سرما میخورها/ت: الان دو تا سه روزی ...

رمان ؟!«وقتی بهم خیانت کردی .....»ژانر ؟!غمگین / درام شخصیت...

سناریو کوک پارت دوم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط