{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

*تلخ‌ترین دیدار*

*تلخ‌ترین دیدار*

نماز عید را که خواندیم، آقا توی جایگاه مخصوص‌شان وسط مصلی ایستادند. داشتند خطبه می‌خواندند. صدا از جمعیت در نمی‌آمد. همه سراپا گوش‌ بودند. من روی پنجه‌‌ی پاهام ایستاده‌ بودم. عینک زده‌ بودم که بهتر ببینم. آقا از دور قد یک بند انگشت دیده می‌شد. به همین راضی‌ بودم. با همین خوش‌حال بودم. توی دلم قربان صدقه‌اش می‌رفتم. برایش "فالله خیر حافظا" می‌خواندم و فوت می‌کردم.
سخنرانی که تمام شد، آقا رو به جمعیت دست تکان داد و رفت. من هم دستم را بالا آوردم. با تمام وجود می‌خواستم خون در رگم را به او هدیه دهم. دوست داشتم عمرم را روی عمرش بگذارم که بیشتر بماند.
مراسم تمام شد. ماشین حسابی دور بود. چون جلوتر جای پارک نبود. اما من هیچ خسته نبودم. ذوق و انرژی بی‌نهایت از سر و کولم بالا می‌رفت. بی‌بهانه می‌خندیدم. روی پا بند نمی‌شدم. به همه می‌گفتم: «امروز تونستم آقا رو ببینم.»
...

امروز هم قرار است آقا را ببینم. اما خبری از ذوق و انرژی و ورجه وورجه نیست. سرم را پایین انداخته‌ و به سمت مصلی می‌روم. قدم‌هایم سنگین است. پرچم سرخ یا لثارات‌الحسین روی شانه‌ام است. میله‌اش را توی مشتم فشار می‌دهم. چیزی بیخ گلویم چسبیده. آب دهانم را به زور قورت می‌دهم. گرما بیشتر از همیشه اذیتم می‌کند. دوست دارم گیت ورودی حالا حالاها طول بکشد. استرس لحظه‌ی دیدار را می‌کشم. حرف‌ها را توی ذهنم سبک و سنگین می‌کنم. فکر می‌کنم کدام را اول بگویم، کدام را وقت خداحافظی؟ می‌‌ترسم من را که می‌بیند، به نظرش زیاد خوب و مرتب نباشم. دوست دارم به چشمش بیایم. وارد بام مصلی می‌شوم. دوباره از دور می‌بینمش. جسمش توی یک چیز مکعب مستطیل شکل خوابیده. دورش پرچم ایران کشیده‌اند. اما خودش را نمی‌دانم کجاست. نمی‌دانم آن بالا ایستاده و مثل همیشه دست تکان می‌دهد یا این بار جلو آمده، درست روبه‌رویم ایستاده و خوش‌آمد می‌گوید. دریا توی قلبم به قل‌قل افتاده و بالا می‌آید. پشت پلک‌هام جمع می‌شود و دیدم را تار می‌کند. یادم رفته می‌خواستم چه بگویم. لب میزنم: «سلام». دریا از چشم‌هام سرازیر می‌شود. داغ است. جگرم سوخته و شعله‌هایش، فیتیله‌ی انتقام و خون‌خواهی را روشن کرده است. دست‌هام مشت شده‌اند. قلبم می‌سوزد. فقط برای آقا آمده‌ام. مثل همیشه. اما این، تلخ‌ترین "برای آقا"یی بود که مرا به مصلی کشاند. تلخ‌ترین دیدار...
دیدگاه ها (۰)

۳ پارتی

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❷❶_بخش اول_ _سردرگم هستم. با خودم در جنگم.می‌خواه...

پارت ۸

انتقام در لباس عشق:)پارت 1(ویو جونگ کوک)(فلش‌بک به پنج سال آ...

یکی از قشنگ‌ترین لذت های زندگی‌ام،تماشای آدمها به وقت ذوق زد...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷②②_بخش سوم_چوبدستی ام را توی جیب...

𝓈𝓂𝒾ℓℯPart "6۳"☆ویو هانا☆تهیونگ چند قدم دور شد.اما حرف‌هاش......

خیلی ذوق دارمشبیه همان شوقی که بارها در نگاهت دیده بودم.می‌د...

✦ اولین گناه ✦فصل نوزدهم: صبحی که برنگشت---لب‌هایش.روی لب‌ها...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط