{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

‌‌

‌‌
یادمه وقتایی که زلزله میومد، خیال بابا آشفته نمی‌شد. اعتقاد داشت تا آقا تو این شهره، اتفاق فجیعی نمی‌افته. با خیال راحت شب رو می‌خوابید و انگار نه انگار که اتفاقی افتاده...
یادمه هروقت از کنار بیت رد می‌شدیم، دستمون رو میاوردیم بالا و می‌گفتیم: «آسدعلی، سلام!»
یادمه برای کارت دعوت مراسمای بیت بال بال می‌زدیم.
یادمه یه روز مرغ آمین، تو بدترین حال و شرایط نشست رو شونه‌ام و منو به آقا رسوند. یادمه چه‌قدر خجالت کشيدم اون روز، چه‌قدر بزرگوار بود و چه قولی دادم...

ولی الان ۴ ماه و ۵ روزه که هروقت از جلوی خیابون کشور دوست رد میشیم، یه ترک به شکستگی‌های قلبمون اضافه میشه! ما کل زندگیمون با این آقا گره خورده بود. و حالا ۴ ماه و ۵ روزه که یه تیکه از زندگیمون کم شده؛ کنده شده...
حالا آقامون داره از شهر و دیارمون میره.
نفس کشیدن تو هواش از کفمون رفت. نه! از کفمون بردن...
اگرچه کمرمون شکسته. اشکمون بند نمیاد. هرچند سخت و جان فرسا، اما دست به زانو می‌گیریم، بلند میشیم و پرچم خون‌خواهی‌اش رو با جون و دل به اهتزاز در میاریم...
ما، بچه یتیم‌های آقای خامنه‌ای هستیم و دیگر با آمریکا پدرکشتگی داریم!!

علی لعنت الله علی القوم الظالمین
یا لثارات الحسین

+ به تاریخ ۱۴ ام تیرماه ۱۴۰۵ هجری شمسی/ دومین روز وداع با رهبر شهید
دیدگاه ها (۰)

*تلخ‌ترین دیدار*نماز عید را که خواندیم، آقا توی جایگاه مخصوص...

*من نمیخواستم بره! این کلافم کرده زندگیمو میدم که فقط برگرده...

خیلی کوچیکتر از اونی بودی که فکر میکردم 💔

*خداحافظ آقا:)🥲

.

داغ بر دل نشسته

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط