تا کسوفی دیگر

ستاره
تنها شاهدی بود
که می‌نگریست
چگونه عشق
در لابلای نور
پنهان شد
و سکوت
مُهر شب بود
بر دهانی که
میخواست بگوید
((من هنوز هستم ))
اما هوا
حرف ها را بلعید
تا آنکه
از دل لحظه ها
پرنده ای برخاست
نه از آسمان
بلکه از زخم واژه ها
و معجزه
نه آتشی بود
نه صاعقه ای در شب
فقط سایه دستی بود
که سطری دیگر نوشت
((من هنوز زنده ام))
آفتاب و من
کماکان در حسرت دیدار
خواهیم ماند
تا کسوفی دیگر
             
                       بهروز نائیج
دیدگاه ها (۰)

پایان راه

ترس و سکوت

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط