سناریوبخاطر توپارت
سناریو:بخاطر تو/پارت۱۲
با اوراراکا رفتیم و توی زمین خودمون مستقر شدیم.با شمارش معکوس مبارزه شروع شد.همون لحظه صدای انفجار اومد.اول صدای انفجار و بعد یه ساختمون که داشت فرو میریخت رو اوراراکا.داد زدم"اوراراکا!"و روی زمین نشستم و کف دستامو گذاشتم زمین.بعد به زمین انرژی زیادی وارد کردم.با این کارم موجی از انرژی از زیر به ساختمون خورد و خوردش کرد.این کار خیلی انرژی ازم گرفت.پس هدفشون خسته کردن منه.
.اوراراکا دوید کنارم و گفت"حالت خوبه؟ممنونم نجاتم دا..."یهو کاتسوکی از آسمون سر رسید.داد زدم"مراقب باش!"و اوراراکا رو هل دادم عقب.کاتسوکی چند تا شلیک کرد.با گوی های انرژی منحرفشون کردم.بعد داد زدم"اوراراکا!این با من اونیکی با تو!"اوراراکا سرشو به منظور باشه تکون داد و دوید سمت زمین تا با کریشیما رودررو بشه چرخیدم سمت کاتسوکی.یهو کاتسوکی چند تا گلوله دیگه شلیک کرد.با گوی های انرژی منحرفشون کردم.بعد گفتم"انفجار.ها؟باحاله"باکوگو چند تا دیگه پرت کرد.همرو منحرف کردم ولی یکیش مسیر اشتباه رو رفت و خورد به جیب لباسم.جیبم پاره شد و اسپریم افتاد زمین.نفسم بند اومد.کسز نباید میدیدش.
سریع خم شدم تا برش دارم ولی کاتسوکیِ سواستفاده گر،یه انفجار سمتم پرت کرد.دست راستم تو زاویه خوبی نبود پس با دست چپم منحرفش کردم.ولی تغییر مسیر داد و خورد به صورتم.خیلی درد گرفت و سوخت.افتادم زمین و سرم خورد به یه سنگ.زخمی شد و خون اومد.به نفس نفس افتادم.خواهش میکنم الان نه الان وقت تنگی نفس نیست.باکوگو رو زمین فرود اومد.نفسم نمیومد و تار میدیدم.فقط دیدم اومد بالا سرم و مچ دستامو گرفت و برد بالا سرم.بعد همونجوری بلندم کرد.بدون دستام به زمین دسترسی نداشتم.نمیتونستم از قدرتم استفاده کنم.یه لحظه صبر کن.شاید هم...
کاتسوکی گفت"هه.شکست خوردی خانوم خانوما".فقط ۲۸ ثانیه مونده بود تا زمان تموم بشه.پوزخندی زدم و گفتم"هه...کاتسوکی...تو هنوز...دخترا رو...نمیشناسی...یه دختر...میتونه...خیلی قویتر از...چیزی باشه...که فکرشو میکنی..."کاتسوکی پوزخندی زد بعد گفت"اونوقت چطوری؟"گفتم"اینطوری..."و پامو کوبیدم زمین.چشمای کاتسوکی گود شد و بعد ولم کرد.افتادم زمین.سرم رو به زور بالا آوردم و دیدم کاتسوکی داره برای نفس کشیدن تقلا میکنه.به زور گفت"ا...ح...مق"و خواست منفجرم کنه ولی نتونست.خنده ای کردم و گفتم"نه میتونی نفس بکشی...و نه تکون بخوری...اکسیژن صفر...جاذبه صد...بدون اکسیژن هم...انفجار ایجاد نمیشه..."به زور بلند شدم.تعادل نداشتم.نفس هم نداشتم.گفتم"حالا کی...بازنده...است؟"کاتسوکی با حرص نگام میکرد و گلوشو چنگ میزد.با آخرین ذره توانم دستم رو کشیدم سمت زندان و کاتسوکی رو همونجوری انداختم توش.دیگه جونی برآن نمونده بود.در آخرین لحظه صدای زنگ پایان به صدا در اومد.داشتم غش میکردم.یهو صدای اوراراکا اومد"هانا!ما بردیم!ما بردیم!"اوراراکا و کریشیما داشتن میومدن سمتم.گفتم"اره...ما...بردیم..."و افتادم زمین.آخرین چیزی که دیدم تصویر مبهم اوراراکا و کریشیما بالای سرم و آخرین چیزی که شنیدم فریاد های اوراراکا،کریشیما و استاد آیزاوا بود...
با اوراراکا رفتیم و توی زمین خودمون مستقر شدیم.با شمارش معکوس مبارزه شروع شد.همون لحظه صدای انفجار اومد.اول صدای انفجار و بعد یه ساختمون که داشت فرو میریخت رو اوراراکا.داد زدم"اوراراکا!"و روی زمین نشستم و کف دستامو گذاشتم زمین.بعد به زمین انرژی زیادی وارد کردم.با این کارم موجی از انرژی از زیر به ساختمون خورد و خوردش کرد.این کار خیلی انرژی ازم گرفت.پس هدفشون خسته کردن منه.
.اوراراکا دوید کنارم و گفت"حالت خوبه؟ممنونم نجاتم دا..."یهو کاتسوکی از آسمون سر رسید.داد زدم"مراقب باش!"و اوراراکا رو هل دادم عقب.کاتسوکی چند تا شلیک کرد.با گوی های انرژی منحرفشون کردم.بعد داد زدم"اوراراکا!این با من اونیکی با تو!"اوراراکا سرشو به منظور باشه تکون داد و دوید سمت زمین تا با کریشیما رودررو بشه چرخیدم سمت کاتسوکی.یهو کاتسوکی چند تا گلوله دیگه شلیک کرد.با گوی های انرژی منحرفشون کردم.بعد گفتم"انفجار.ها؟باحاله"باکوگو چند تا دیگه پرت کرد.همرو منحرف کردم ولی یکیش مسیر اشتباه رو رفت و خورد به جیب لباسم.جیبم پاره شد و اسپریم افتاد زمین.نفسم بند اومد.کسز نباید میدیدش.
سریع خم شدم تا برش دارم ولی کاتسوکیِ سواستفاده گر،یه انفجار سمتم پرت کرد.دست راستم تو زاویه خوبی نبود پس با دست چپم منحرفش کردم.ولی تغییر مسیر داد و خورد به صورتم.خیلی درد گرفت و سوخت.افتادم زمین و سرم خورد به یه سنگ.زخمی شد و خون اومد.به نفس نفس افتادم.خواهش میکنم الان نه الان وقت تنگی نفس نیست.باکوگو رو زمین فرود اومد.نفسم نمیومد و تار میدیدم.فقط دیدم اومد بالا سرم و مچ دستامو گرفت و برد بالا سرم.بعد همونجوری بلندم کرد.بدون دستام به زمین دسترسی نداشتم.نمیتونستم از قدرتم استفاده کنم.یه لحظه صبر کن.شاید هم...
کاتسوکی گفت"هه.شکست خوردی خانوم خانوما".فقط ۲۸ ثانیه مونده بود تا زمان تموم بشه.پوزخندی زدم و گفتم"هه...کاتسوکی...تو هنوز...دخترا رو...نمیشناسی...یه دختر...میتونه...خیلی قویتر از...چیزی باشه...که فکرشو میکنی..."کاتسوکی پوزخندی زد بعد گفت"اونوقت چطوری؟"گفتم"اینطوری..."و پامو کوبیدم زمین.چشمای کاتسوکی گود شد و بعد ولم کرد.افتادم زمین.سرم رو به زور بالا آوردم و دیدم کاتسوکی داره برای نفس کشیدن تقلا میکنه.به زور گفت"ا...ح...مق"و خواست منفجرم کنه ولی نتونست.خنده ای کردم و گفتم"نه میتونی نفس بکشی...و نه تکون بخوری...اکسیژن صفر...جاذبه صد...بدون اکسیژن هم...انفجار ایجاد نمیشه..."به زور بلند شدم.تعادل نداشتم.نفس هم نداشتم.گفتم"حالا کی...بازنده...است؟"کاتسوکی با حرص نگام میکرد و گلوشو چنگ میزد.با آخرین ذره توانم دستم رو کشیدم سمت زندان و کاتسوکی رو همونجوری انداختم توش.دیگه جونی برآن نمونده بود.در آخرین لحظه صدای زنگ پایان به صدا در اومد.داشتم غش میکردم.یهو صدای اوراراکا اومد"هانا!ما بردیم!ما بردیم!"اوراراکا و کریشیما داشتن میومدن سمتم.گفتم"اره...ما...بردیم..."و افتادم زمین.آخرین چیزی که دیدم تصویر مبهم اوراراکا و کریشیما بالای سرم و آخرین چیزی که شنیدم فریاد های اوراراکا،کریشیما و استاد آیزاوا بود...
- ۱۵۲
- ۱۶ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط