خموشم لیک میسوزم در این زندان بیپایان
[🌺]
خموشم لیک میسوزم در این زندان بیپایان
به دوشم بار تنهاییست چون کوهی به هر سامان
غبار سالها بنشسته بر شانه چو اندوهی
نفس در سینه میپیچد، به تنگی، بیامان، آهی
شکستم در دل شبها، به خون دل نگاشته
امیدم چون شقایق بود، در طوفان برافراشته
نه روزی روشنم آمد، نه مهتابی به بالینم
فقط زخم است و تردیدی که میریزد به آیینم
به دیوار سکوت خویش تصویر آرزوها را
کشیدم با سرانگشتی، ولی گم شد صداها را
و اکنون ماندهام تنها، میان سایه و کابوس
به عمری در دل تاریک، اسیر قفل نامأنوس
خموشم لیک میسوزم در این زندان بیپایان
به دوشم بار تنهاییست چون کوهی به هر سامان
غبار سالها بنشسته بر شانه چو اندوهی
نفس در سینه میپیچد، به تنگی، بیامان، آهی
شکستم در دل شبها، به خون دل نگاشته
امیدم چون شقایق بود، در طوفان برافراشته
نه روزی روشنم آمد، نه مهتابی به بالینم
فقط زخم است و تردیدی که میریزد به آیینم
به دیوار سکوت خویش تصویر آرزوها را
کشیدم با سرانگشتی، ولی گم شد صداها را
و اکنون ماندهام تنها، میان سایه و کابوس
به عمری در دل تاریک، اسیر قفل نامأنوس
- ۶۰۷
- ۳۰ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط