بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست
بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست،
بگشای لب که قند فراوانم آرزوست
ای آفتاب حُسن! برون آ دمی ز ابر
کآن چهرهٔ مُشَعشَعِ تابانم آرزوست،
در دست هر که هست ز خوبی قُراضههاست
آن معدن مَلاحت و آن کانم آرزوست،
یعقوبوار وا اَسَفاها همی زنم
دیدارِ خوبِ یوسفِ کنعانم آرزوست،
بِاللَّه که شهر بیتو مرا حبس میشود
آوارگیّ و کوه و بیابانم آرزوست.
این نان و آبِ چرخ، چو سیل است بیوفا
من ماهیام، نهنگم و عُمّانم آرزوست،
پنهان ز دیدهها و همه دیدهها از اوست
آن آشکارْ صنعتِ پنهانم آرزوست،
یک دست جام باده و یک دست زلفِ یار
رقصی چنین میانهٔ میدانم آرزوست.
بگشای لب که قند فراوانم آرزوست
ای آفتاب حُسن! برون آ دمی ز ابر
کآن چهرهٔ مُشَعشَعِ تابانم آرزوست،
در دست هر که هست ز خوبی قُراضههاست
آن معدن مَلاحت و آن کانم آرزوست،
یعقوبوار وا اَسَفاها همی زنم
دیدارِ خوبِ یوسفِ کنعانم آرزوست،
بِاللَّه که شهر بیتو مرا حبس میشود
آوارگیّ و کوه و بیابانم آرزوست.
این نان و آبِ چرخ، چو سیل است بیوفا
من ماهیام، نهنگم و عُمّانم آرزوست،
پنهان ز دیدهها و همه دیدهها از اوست
آن آشکارْ صنعتِ پنهانم آرزوست،
یک دست جام باده و یک دست زلفِ یار
رقصی چنین میانهٔ میدانم آرزوست.
- ۶۲۳
- ۳۰ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط