{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

جماعتی بوزینگان در کوهی بودند چون شب شد سرما بر آنان هجوم

جماعتی بوزینگان در کوهی بودند چون شب شد سرما بر آنان هجوم آورد ، کرم شب تابی دیدند گمان کردند آتش است هیزم بر او می نهادند و می دمیدند …
برابر آنها مرغی داد می زد که این آتش نیست ، به او توجه نمی کردند  مردی از آنجامی گذشت به مرغ گفت رنج مبر اینان حرف ترا نمی شنوند مرغ سخن او نشنود و جلوتر آمد تا به بوزینگان بفهماند که آتش نیست او را بگرفتند و سرش را جدا کردند🌷

#رمضان_کریم🌙🌹🍃
#مرگ_بر_کرونا👊
دیدگاه ها (۵)

پیر مرد سرفه ای کرد و با لحنی مهربان و پدرانه صدا زد: پسرم،...

می‌گویند روزی برای سلطان محمود غزنوی کبکی را آوردند که لنگ ب...

مسجدی در همسایگی مشروب فروشی قرار داشت و امام جماعت آن مسجد ...

به مدت چندین سال همسرم به یک اردوگاه در صحرای (ماجوی) کالیفر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط