مسجدی در همسایگی مشروب فروشی قرار داشت و امام جماعت آن مس
مسجدی در همسایگی مشروب فروشی قرار داشت و امام جماعت آن مسجد در خطبه هایش هر روز دعا می کرد: خداوندا زلزلهای بفرست تا این میخانه ویران شود .
روزی زلزله آمد و دیوار مسجد روی میخانه فرو ریخت و میخانه ویران شد. صاحب میخانه نزد امام جماعت رفت و گفت: تو دعا کردی میخانه من ویران شود پس باید خسارتش را بدهی.
امام جماعت گفت: مگر دیوانه شدی، مگر می شود با دعای من زلزله بیاید و میخانهات خراب شود.
پس هر دو به نزد قاضی رفتند. قاضی با شنیدن ماجرا گفت: در عجبم که صاحب میخانه به خدای تو ایمان دارد، ولی تو که امام جماعت هستی به خدای خود ایمان نداری🌷
#مرگ_بر_کرونا👊
#رمضان_کریم🌙🌹🍃
روزی زلزله آمد و دیوار مسجد روی میخانه فرو ریخت و میخانه ویران شد. صاحب میخانه نزد امام جماعت رفت و گفت: تو دعا کردی میخانه من ویران شود پس باید خسارتش را بدهی.
امام جماعت گفت: مگر دیوانه شدی، مگر می شود با دعای من زلزله بیاید و میخانهات خراب شود.
پس هر دو به نزد قاضی رفتند. قاضی با شنیدن ماجرا گفت: در عجبم که صاحب میخانه به خدای تو ایمان دارد، ولی تو که امام جماعت هستی به خدای خود ایمان نداری🌷
#مرگ_بر_کرونا👊
#رمضان_کریم🌙🌹🍃
- ۴.۳k
- ۰۹ اردیبهشت ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط