{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سلام...

سلام...
من دیگه اومدم...



به خواب می ماند . . .
تنها به خواب می ماند . . .
چراغ ...
آینه ...
دیوار ...
بی تو غمگینند ...

تو نیستی که ببینی ،
چگونه با دیوار ،
به مهربانی یک دوست ،
ازتو می گویم ...

تو نیستی که ببینی چگونه از دیوار ،
جواب می شنوم ...

تو نیستی که ببینی چگونه دور ازتو ،
به روی هرچه در این خانه است ،
غبار سربی اندوه بال ،
گسترده است ...

تو نیستی که ببینی دل رمیده ی من ،
به جزتو ،
یاد همه چیز را رها کرده است ...

غروب های غریب در این رواق ،
نیاز پرنده ساکت و غمگین ،
ستاره بیمار است ...

دو چشم خسته ی من ،
در این امید عبث ،
دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است ...


#تـــــــــــــو #نیستی #که #ببینی
دیدگاه ها (۲۰)

در هــــوای آغــوشت سخـت خـمارم، دوای دردم را می خـــــــــو...

اگر کسی مرا خواست ،بگویید رفته باران ها را تماشا کند... و اگ...

کاش من پسر 18 ساله بودمو تودختر چهارده ساله ی همسایه ...می ر...

ترســــیدن از ســوســک بهــانه بــود....دلــــــــــــــــــ...

پارت پنجم -لبه ی شمشیر-

رمان غریبه کوچولو

P/18 لارا:پسرم!خانوادت نگران میشن،آخه چرا هنوز اینجایی؟!جونگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط