{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سلاااممم اومدمممم با دو پارتیییی جدیددددددد

سلاااممم اومدمممم با دو پارتیییی جدیددددددد

#آن_شب۱

بدونِ توجه به دوستش که حالا معلوم نبود کدوم گوریه به اطراف کلاب نگاهی انداخت..
خیلی طرفدار جاهای شلوغ و پر سرصدا نبود، پس تصمیم گرفت با پناه بردن به یه گوشهٔ خلوت حداقل کمی از این آشوب دور بشه...
و حالا دقیقا مقابلِ نگاهش جئون کوک قرار داشت..
با قاطعیت از مقابلِ اون گذشت و جلوی پسرِ کنارش ایستاد:
+خوبی؟

وقتی نگاهِ اون پسر کاملا روی صورتِ دخترِ مقابلش نشست تازه شناختش و این بایث شد صدای آزار دهنده و بی نهایت بلندش شنیده بشه...
_هی تووو، اینجا چیکار میکنی؟ هییییی جدی دلم واست تنگ شده بود ،بعد از دانشگاه دیگه ندیدمت.. چطورریی..
+عاا.. خب..

ناچار بود برای بدست اوردنِ توجهِ کوک به اون پسر هم کلام بشه، وگرنه تحمل کردنش این عذاب اونقدرام اسون بنظر نمیرسید..
اما انگار اصلا موفق به جلب توجه نشده بود..

+خوبم ممنون...
_دختر هیچوقت انتظار نداشتم تورو اینجا ببینم... بهت نمیخوره اهل کلاب اومدن باشی...
+راستش خیلی اهلش نیستم.. امشبم به اسرار دوستم اومدم...

سری تکون داد:
_اومم.. که اینطور..

لیوان شو که حاویِ مایع زرد رنگی بود از روی میز برداشت و مقابل نگاه اون دختر بالا اورد..
_حالا که اینجایی نظرت چیه ، یک امشبو محدودیت هاتو کنار بزاری؟!

واقعا دلش میخواست اما الان ممکن نبود!
+راستش نمیتونم بخورم..
_چی؟! نکنه ظرفیتت پایینه؟
+نه.. ولی دوستم حسابی مستِ و باید برگردونمش خونه...
_بی خیالل... به یه قلوپ که چیزی نمیشه!!

«ساعتی بعد»

وقتی چشماشو با شدت باز کرد..
دیگه هیچ نوری نبود که از رقص نورها به چشماش ساطع بشه.. همه حا نسبتا خاموش بود..
بعد از کمی ، کلنجار رفتن .. بالاخره کاملا بیدار شد..
نگاهی به دور ور انداخت و چشماش از تعجب گرد شد..
+من تو ماشینم؟؟؟!!! هییییییییییییععععع... یانگ جههه احمقققق... به این زودی وا دادی و با پسره اومدی تو ماشین ؟؟!!!!!

لباساشو چک کرد و حالا خیالش کمی بیشتر از قبل راحت شده بود..
+خب خوبه حداقل تا اونجا ها پیش نرفته...

نگاهی به دور وبر انداخت..:
+باید تا قبل ازینکه برگرده، برم.

درِ ماشینو باز کرد و خواست پیاده شه که با فردی که به گوشه در تکیه داده در حال سیگار کشیدنه مواجه شد...
میدونست پسری که تو کلاب باهاش اشنا شده و زمانی هم دانشگاهی بودن، سیگاری نیست... پس؟

کاملا پیاده شد و سرشو کمی کج کرد تا دیدش واضح تر بشه..
+ببخشید.. شما؟

مرد درحالی که کاملا تکیه شو به بدنه ماشین داده بود سر چرخوند و بعد سیگار دستشو پایین انداخت و زیر پاش خاموش کرد..
دستاش رو داخل جیبش گذاشت و به سمت اون دختر حرکت کرد:
_مردی که نجاتت داد!

اون فضا تاریک بود و یانگ جه هنوز نتونسته بود یا نگاه اول چهره اون مرد رو تشخیص بده.. اما بعد از اینکه اون مرد نزدیک تر اومد..
دختر خشکش زد... انتظار هر کسی رو داشت، غیر از جئون.!
کسی که تو کلاب سعی داشت توجهشو با حرف زدن با یه پسر دیگه جلب کنه، حالا کاملا جنتلمنانه مقابلش ایستاده بود..

مردد دهن باز کرد:
+نجات؟!
_اهوم..
+برای چی ؟.. از چی؟!

کوک نگاه عصبیشو از اون گرفت:
_ازین که یه عوضی بهت دست درازی کنه..
+چی؟؟؟!!!!

سری تکون داد و بعد دوباره نگاهشو به اون دختر دوخت:
_برای اینکه به این چی چی گفتنات ادامه ندی بهتره برات توضیح بدم.. بعد از اینکه مست شدی و اون عوضی سعی کرد لمست کنه.. اولش مقاومت کردی اما بعدش دیگه بدنت جون نداشت و اونجا بود که من وارد عمل شدم..
دیدگاه ها (۲)

پارتتت دوووممممموووننن نشهههه؟؟؟؟#آن_شب۲خنده ضایعی تحویلِ مر...

پست تیک تاکه آقای جئون... بالاخر تصورِ فیک خونارو به واقعیت ...

-فراموش شده-تکپارتی به عکس پروفایلش خیره شدی.. همیشه روش کرا...

داستان هیکاریبخش دومیه دفتر بود با جلد صورتی که روش نوشته بو...

🎀مربی من🎀🍭Part12🍭ـــ این کله پروژکتوریت رو مشکی میکنی،اون زن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط