فراموش شده
-فراموش شده-
تکپارتی
به عکس پروفایلش خیره شدی.. همیشه روش کراش داشتی اما هیچوقت جرعت اینکه بهش بگی رو نداشتی..
انگار میترسیدی اگه بهش اعتراف کنی و جواب رد بشنوی ، قلبت بشکنه..
توجه زیادی بهت نمیکرد اما دلت واسه همون یکم توجهاشم تنگ شده بود...
چند روزی بود مدرسه نیومده بود و این برای پسری مثل اون جای تعجب داشت..
توی همین فکر ها بودی که دوستت با عجله کنارت نشست و درحالی که نفس نفس میزد گفت:
_فهمیدم..که چرا.. این مدت... نیومده مدرسه...
با کنجکاوی بهش نگاه کردی که بی مقدمه به عکس تو گوشیت اشاره کرد..:
_تصادف کرده
وحشت زده از رو صندلی بلند شدی که فورا حرفشو کامل کرد:
_حالش خوبه... فقط.. سرش ضربه خورده...
تحملِ جو کلاس بعد از شنیدنِ این موضوع سخت تر از همیشه شد.. پس بدون توجه به صدا زدنای دوستت کیفت رو برداشتی و بیرون زدی...
توی حیاط مدرسه درحالی که قلبت به شدت تند میزد ایستادی و به صفحه گوشیت خیره شدی.. باورت نمیشد این موضوع رو نمیدونستی!
روی شمارش ضربه زدی... اما قبل ازینکه دکمه تماس رو فشار بدی گوشیت زنگ خورد ...
با دیدن اسمش چشمات گرد شد.. آب دهنتو قورت دادی و به سختی تماسشو حواب دادی:
+الو...
بدون مقدمه پرسید:
_تو کی هستی؟
گوشیت رو از صورتت فاصله دادی... مطمئن بودی که شمارهٔ خودشه.. اما چرا این سوالو میپرسید؟!
دوباره تلفن رو نزدیک گوشت گرفتی که گفت:
_جواب بده!چرا اسم تو ، تو گوشیه من با یه قلب قرمز سیوه؟دوست دخترم بودی؟
دهنت از تعجب باز مونده بودو نمیتونستی چیزی بگی..
با دیدن سکوتت کلافه پچ زد:
_لعنتی.. حافظم خوب کار نمیکنه پس بهتره جوابمو بدی، تو دوست دخترمی؟چرا شمارت اینطوری سیوه و با دیدن عکست قلبم تند میزنه؟؟
از فرط تعجب و هیجان اشک تو چشمات جمع شده بود با لرزشی که تو صدات حس میشد زمزمه کردی:
+جیمینا..
بدون لحظه ای درنگ جواب داد:
_هوم؟
موج اشکی که تو چشمات جمع شده بود باعث میشد جلوتو درست نبینی اما این مهم نبود ...لبخندی رو لبات نشست شاید از روی خوشحالی؟
+حالت... خوبه؟
_داری..
انگار از پشت گوشی فهمیده بود که دونه دونه مرواریدات درحاله فرود اومدنه..
_.. گریه میکنی؟
هق هق هات اجازه صحبت نمیداد اما با سختی و مِتانَت صداتو به اون رسوندی:
+من.. ترسیدم...ک--ه.دیگه... نبینمت..
_ نگران نباش.. من حالم خوبه.. فقط...
فرصتی نداد و بلافاصله حرفشو کامل کرد:
_فقط خاطراتمون..... چیزی ازش یادم نمیاد... میشه کمکم کنی تا همشونو دوباره بسازیم؟
اشک های مزاحمتو کنار زدی و صدای گرفته تو صاف کردی:
+باهم میسازیمشون.. حتی بهتر از قبل.
End...
سلام سلام خوبین؟
خواستم بگم حمایتا کم شده و اکه بخواد اینجوری پیش بره شاید دیگه فعالیتو ادامه ندم
اگه واقعا فیکارو دوست دارین پس استقبال کنین لطفا...
ممنون از توجهتون🙃
تکپارتی
به عکس پروفایلش خیره شدی.. همیشه روش کراش داشتی اما هیچوقت جرعت اینکه بهش بگی رو نداشتی..
انگار میترسیدی اگه بهش اعتراف کنی و جواب رد بشنوی ، قلبت بشکنه..
توجه زیادی بهت نمیکرد اما دلت واسه همون یکم توجهاشم تنگ شده بود...
چند روزی بود مدرسه نیومده بود و این برای پسری مثل اون جای تعجب داشت..
توی همین فکر ها بودی که دوستت با عجله کنارت نشست و درحالی که نفس نفس میزد گفت:
_فهمیدم..که چرا.. این مدت... نیومده مدرسه...
با کنجکاوی بهش نگاه کردی که بی مقدمه به عکس تو گوشیت اشاره کرد..:
_تصادف کرده
وحشت زده از رو صندلی بلند شدی که فورا حرفشو کامل کرد:
_حالش خوبه... فقط.. سرش ضربه خورده...
تحملِ جو کلاس بعد از شنیدنِ این موضوع سخت تر از همیشه شد.. پس بدون توجه به صدا زدنای دوستت کیفت رو برداشتی و بیرون زدی...
توی حیاط مدرسه درحالی که قلبت به شدت تند میزد ایستادی و به صفحه گوشیت خیره شدی.. باورت نمیشد این موضوع رو نمیدونستی!
روی شمارش ضربه زدی... اما قبل ازینکه دکمه تماس رو فشار بدی گوشیت زنگ خورد ...
با دیدن اسمش چشمات گرد شد.. آب دهنتو قورت دادی و به سختی تماسشو حواب دادی:
+الو...
بدون مقدمه پرسید:
_تو کی هستی؟
گوشیت رو از صورتت فاصله دادی... مطمئن بودی که شمارهٔ خودشه.. اما چرا این سوالو میپرسید؟!
دوباره تلفن رو نزدیک گوشت گرفتی که گفت:
_جواب بده!چرا اسم تو ، تو گوشیه من با یه قلب قرمز سیوه؟دوست دخترم بودی؟
دهنت از تعجب باز مونده بودو نمیتونستی چیزی بگی..
با دیدن سکوتت کلافه پچ زد:
_لعنتی.. حافظم خوب کار نمیکنه پس بهتره جوابمو بدی، تو دوست دخترمی؟چرا شمارت اینطوری سیوه و با دیدن عکست قلبم تند میزنه؟؟
از فرط تعجب و هیجان اشک تو چشمات جمع شده بود با لرزشی که تو صدات حس میشد زمزمه کردی:
+جیمینا..
بدون لحظه ای درنگ جواب داد:
_هوم؟
موج اشکی که تو چشمات جمع شده بود باعث میشد جلوتو درست نبینی اما این مهم نبود ...لبخندی رو لبات نشست شاید از روی خوشحالی؟
+حالت... خوبه؟
_داری..
انگار از پشت گوشی فهمیده بود که دونه دونه مرواریدات درحاله فرود اومدنه..
_.. گریه میکنی؟
هق هق هات اجازه صحبت نمیداد اما با سختی و مِتانَت صداتو به اون رسوندی:
+من.. ترسیدم...ک--ه.دیگه... نبینمت..
_ نگران نباش.. من حالم خوبه.. فقط...
فرصتی نداد و بلافاصله حرفشو کامل کرد:
_فقط خاطراتمون..... چیزی ازش یادم نمیاد... میشه کمکم کنی تا همشونو دوباره بسازیم؟
اشک های مزاحمتو کنار زدی و صدای گرفته تو صاف کردی:
+باهم میسازیمشون.. حتی بهتر از قبل.
End...
سلام سلام خوبین؟
خواستم بگم حمایتا کم شده و اکه بخواد اینجوری پیش بره شاید دیگه فعالیتو ادامه ندم
اگه واقعا فیکارو دوست دارین پس استقبال کنین لطفا...
ممنون از توجهتون🙃
- ۷۶۲
- ۲۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط