{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

کسی از آن سوی ظلمت مرا صدا میکرد

کسی از آن سوی ظلمت مرا صدا می‌کرد
که بادبادک خورشید را هوا می‌کرد

کسی -سبک‌تر از اندیشه ای- که چون می‌رفت
به جای گام زدن در هوا شنا می‌کرد

کسی که دفتر عمر مرا به هم می‌ریخت
و برگ‌های پلاسیده را جدا می‌کرد

غروب‌های مرا و طلوع‌های مرا
در اینسو آنسوی تقویم جابه‌جا می‌کرد
...

#حسین_منزوی #منزوی #شعر #غزل_معاصر #غزل #شاهکار
دیدگاه ها (۱۱)

بانو سلام و شُکر که خوب است حالتانکم باد و گُم از آینه زنگِ ...

وقتی که تو روز آفتابی رادر کوچه ی پرسه های پاییزیبا حس زنانه...

می بافم از آن رشته ی امید درازیروزی اگر افتد سر زلف تو به دس...

خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند...و دست منبسط نور روی شانه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط