داستان کاساندرا بانوی سایهها P
🖋داستان: کاساندرا، بانوی سایهها (P3)
«ولی قربان، هر کی با اون باند در افتاده، زنده برنگشته، خیلیا حتی جنازه هاشون هم پیدا نشده»
«اگه میترسی، استفعا بده، خودم میگیرمشون»
مارکو با اخم غلیظ و لحنی جدی گفت و بعدش پرونده جلوش رو بست و از پشت میز بلند شد
زیردست مارکو با اصرار گفت«قربان خواهش میکنم،خطرناکه»
مارکو اسلحه اش رو از توی کشو ورداشت و همین طور که خشابش رو چک میکرد با سردی گفت«اگه نمیخوای این ماموریت رو انجام بدی...مزاحم من نشو»
قبل از اینکه زیردست مارکو بتونه حرفی بزنه ، مارکو از اونجا خارج شد
.
.
.
(از زبان کاساندرا)
«خیلی خب،میتونی بری سرکارات»
صدای پدرم بی حس و سرد بود انگار نه انگار که با دخترش حرف میزنه، ولی توی لحنش یه تاییدی بود که فقط من متوجه اش میشدم، لبخندی محو زدم و گفت«بله پدر»
با صدای من پدرم هم لبخندی محو زد، شاید جدی و سرد باهام حرف میزد ولی میدونستم که اون عمیقا منو دوست داره
از دفتر پدرم خارج شدم و برای کار لباس هام رو عوض کردم و از عمارت رفتم بیرون
به سمت بار Omertà رفتم
طبق معمول بار پر از آدم های عوضی، مردای هَول، دخترای آویزون برای پول بود
نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم آروم باشم چون یه سری مرد مست بهم زل زده بودن انگار نه انگار تاحالا آدم دیده باشن، به سمت بارمن رفتم و با لحن سرد و خشکی پرسیدم«صاحب بار کجاست؟ »
بارمن مکثی کرد و با شک پرسید «ببخشید شما؟... نمیتونم... »از اونجایی که اعصاب بحث کردن با این مرد رو مخ رو نداشتم تصمیم گرفتم از موقعیتم استفاده کنم و بدون تردید کُلت مشکی مات ام رو از غلاف اش بیرون اوردم و سمت بارمن گرفتم و با لحن جدی تری گفتم«به رئیست بگو بیاد اینجا، وقتی داشت از انبار مورتی ها دزدی میکرد باید به این فکر میکرد که تهش مرگه،تا بیشتر عصبانی نشدم به اون آشغال بگو بیاد اینجا»
رنگ از روی صورت بارمن پرید و به من من افتاد داشتم صبرمو از دست میدادم که یهو صدای شلیک اسلحه «Spectre M4» اومد
تو کل ایتالیا فقط یه باند از این نوع اسلحه استفاده میکنه و اون باند........
~~~~~~~~
*نمیتونم مدل اسلحه Spectre M4 رو توصیف کنم، عکس توی اسلاید دوم هست، کُلت هم که میدونین چیه
~~~~~~~~
لایک کن کارامل من تا برگردم ،با درد، خون و یه لبخند که بهش نمیتونی نه بگی🖤😈
«ولی قربان، هر کی با اون باند در افتاده، زنده برنگشته، خیلیا حتی جنازه هاشون هم پیدا نشده»
«اگه میترسی، استفعا بده، خودم میگیرمشون»
مارکو با اخم غلیظ و لحنی جدی گفت و بعدش پرونده جلوش رو بست و از پشت میز بلند شد
زیردست مارکو با اصرار گفت«قربان خواهش میکنم،خطرناکه»
مارکو اسلحه اش رو از توی کشو ورداشت و همین طور که خشابش رو چک میکرد با سردی گفت«اگه نمیخوای این ماموریت رو انجام بدی...مزاحم من نشو»
قبل از اینکه زیردست مارکو بتونه حرفی بزنه ، مارکو از اونجا خارج شد
.
.
.
(از زبان کاساندرا)
«خیلی خب،میتونی بری سرکارات»
صدای پدرم بی حس و سرد بود انگار نه انگار که با دخترش حرف میزنه، ولی توی لحنش یه تاییدی بود که فقط من متوجه اش میشدم، لبخندی محو زدم و گفت«بله پدر»
با صدای من پدرم هم لبخندی محو زد، شاید جدی و سرد باهام حرف میزد ولی میدونستم که اون عمیقا منو دوست داره
از دفتر پدرم خارج شدم و برای کار لباس هام رو عوض کردم و از عمارت رفتم بیرون
به سمت بار Omertà رفتم
طبق معمول بار پر از آدم های عوضی، مردای هَول، دخترای آویزون برای پول بود
نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم آروم باشم چون یه سری مرد مست بهم زل زده بودن انگار نه انگار تاحالا آدم دیده باشن، به سمت بارمن رفتم و با لحن سرد و خشکی پرسیدم«صاحب بار کجاست؟ »
بارمن مکثی کرد و با شک پرسید «ببخشید شما؟... نمیتونم... »از اونجایی که اعصاب بحث کردن با این مرد رو مخ رو نداشتم تصمیم گرفتم از موقعیتم استفاده کنم و بدون تردید کُلت مشکی مات ام رو از غلاف اش بیرون اوردم و سمت بارمن گرفتم و با لحن جدی تری گفتم«به رئیست بگو بیاد اینجا، وقتی داشت از انبار مورتی ها دزدی میکرد باید به این فکر میکرد که تهش مرگه،تا بیشتر عصبانی نشدم به اون آشغال بگو بیاد اینجا»
رنگ از روی صورت بارمن پرید و به من من افتاد داشتم صبرمو از دست میدادم که یهو صدای شلیک اسلحه «Spectre M4» اومد
تو کل ایتالیا فقط یه باند از این نوع اسلحه استفاده میکنه و اون باند........
~~~~~~~~
*نمیتونم مدل اسلحه Spectre M4 رو توصیف کنم، عکس توی اسلاید دوم هست، کُلت هم که میدونین چیه
~~~~~~~~
لایک کن کارامل من تا برگردم ،با درد، خون و یه لبخند که بهش نمیتونی نه بگی🖤😈
- ۸۸۸
- ۲۴ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط