داستان کاساندرا بانوی سایهها P
🖋داستان: کاساندرا، بانوی سایهها (P1)
بوی خاک بارون خورده با بوی خون..بویی که برام آشناست، بویی که باهاش بزرگ شدم و آموزش دیدم که کنترلش کنم،کنترل؟......توی دنیایی که من بزرگ شدم سخته، چرا؟...چون من دختر، ولی من یه دختر معمولی نیستم، من «کاساندرا مورِتی»تک دختر و وارث «دون رافائل مورِتی»، مردی که بی رحمی زبان زد کل ایتالیاست و من؟ خب میشه گفت از بچگی سرد و قوی بزرگ شدم...خیلی از باند های کوچیک تر زیر نظر پدر من، منو قبول ندارن، میگن که من لیاقت و قدرت کنترل باند اصلی رو ندارم، اونا نمیتونن ببینن که من بشم رئیس اصلی اونا، ولی من یاد گرفتم که نیازی به تایید خوک های کثیفی مث اون مردای مغرور رو ندارم و من بهشون نشون میدم که «وقتى قدرت توى دست يه بانو باشه، ديگه فقط بازى نيست تهديد واقعى دنياست»، این شعار و امضای منه
⁑
⁑
«از فردا کارکنان شرکت pistola d'oro (اسلحه طلایی)،نصف میشن و ساعت کاری کم میشه»
صدام اندازه ی قطب شمال، نه! حتی بیشتر از اون سرد بود، کاملا جدی بودم، اون شرکت یه ضرر بزرگ برا کل مجموعه های تحت نظر باند مورِتی بود....ولی همچنان هیچ کسی جدیش نگرفت، چرا؟....خب معلومه چون من دختر بود و از نظر اونا یعنی من یه ضعف بزرگ بودم
لوکا کاسترا،یکی از رأسایی که منو به عنوان رئیس اصلی و رهبرشون قبول نداره و همچنین صاحب شرکت pistola d'oro، پوزخندی تحقیر آمیزی زد و فکر میکرد میتونه منو اینجوری از نظرم منصرف کنه
«و چه چیزی باعث شده شرکتی که تحت نظر منه رو تقریبا تعطیل کنی؟دخترا از کنترل مجموعه های بزرگ سر در نمیارن، پس بهتره برای تو اتاقت با عروسک هات بازی کنی خانوم کاساندرا »
صداش، مث صدای ناخن روی دیوار روی مخ بود، حتی بدتر از اون
«چون، اون شرکت یه ضرر بزرگ به کل مجموعه هاست و من قرار نیست برم تو اتاقم و با عروسک هام بازی کنم...چون عروسک های مین اینجان، دقیقا روبه روی من نشسته و داره با نظر بی اهمیتش اعصابم رو خرد میکنه »
با تموم شدن حرف هام از پشت میز بلند شدم و به سمت لوکا رفتم،پوزخند تحقیر آمیزش هنوز روی صورتش پخش بود، ولی قرار نبود این پوزخند دووم بیاره ، نمیزاشتم که دووم بیاره...........
*اسلاید دوم لباس کاساندرا توی جلسه است
~~~~~~
حمایت یادتون نره کاراملای من😉
با نظرات شیرینتون به مامی کاساندرا انرژی بدین 🖤🔥
بیا تو پیجم کارامل تا طعم خوبتو حس کنم 🍫
بوی خاک بارون خورده با بوی خون..بویی که برام آشناست، بویی که باهاش بزرگ شدم و آموزش دیدم که کنترلش کنم،کنترل؟......توی دنیایی که من بزرگ شدم سخته، چرا؟...چون من دختر، ولی من یه دختر معمولی نیستم، من «کاساندرا مورِتی»تک دختر و وارث «دون رافائل مورِتی»، مردی که بی رحمی زبان زد کل ایتالیاست و من؟ خب میشه گفت از بچگی سرد و قوی بزرگ شدم...خیلی از باند های کوچیک تر زیر نظر پدر من، منو قبول ندارن، میگن که من لیاقت و قدرت کنترل باند اصلی رو ندارم، اونا نمیتونن ببینن که من بشم رئیس اصلی اونا، ولی من یاد گرفتم که نیازی به تایید خوک های کثیفی مث اون مردای مغرور رو ندارم و من بهشون نشون میدم که «وقتى قدرت توى دست يه بانو باشه، ديگه فقط بازى نيست تهديد واقعى دنياست»، این شعار و امضای منه
⁑
⁑
«از فردا کارکنان شرکت pistola d'oro (اسلحه طلایی)،نصف میشن و ساعت کاری کم میشه»
صدام اندازه ی قطب شمال، نه! حتی بیشتر از اون سرد بود، کاملا جدی بودم، اون شرکت یه ضرر بزرگ برا کل مجموعه های تحت نظر باند مورِتی بود....ولی همچنان هیچ کسی جدیش نگرفت، چرا؟....خب معلومه چون من دختر بود و از نظر اونا یعنی من یه ضعف بزرگ بودم
لوکا کاسترا،یکی از رأسایی که منو به عنوان رئیس اصلی و رهبرشون قبول نداره و همچنین صاحب شرکت pistola d'oro، پوزخندی تحقیر آمیزی زد و فکر میکرد میتونه منو اینجوری از نظرم منصرف کنه
«و چه چیزی باعث شده شرکتی که تحت نظر منه رو تقریبا تعطیل کنی؟دخترا از کنترل مجموعه های بزرگ سر در نمیارن، پس بهتره برای تو اتاقت با عروسک هات بازی کنی خانوم کاساندرا »
صداش، مث صدای ناخن روی دیوار روی مخ بود، حتی بدتر از اون
«چون، اون شرکت یه ضرر بزرگ به کل مجموعه هاست و من قرار نیست برم تو اتاقم و با عروسک هام بازی کنم...چون عروسک های مین اینجان، دقیقا روبه روی من نشسته و داره با نظر بی اهمیتش اعصابم رو خرد میکنه »
با تموم شدن حرف هام از پشت میز بلند شدم و به سمت لوکا رفتم،پوزخند تحقیر آمیزش هنوز روی صورتش پخش بود، ولی قرار نبود این پوزخند دووم بیاره ، نمیزاشتم که دووم بیاره...........
*اسلاید دوم لباس کاساندرا توی جلسه است
~~~~~~
حمایت یادتون نره کاراملای من😉
با نظرات شیرینتون به مامی کاساندرا انرژی بدین 🖤🔥
بیا تو پیجم کارامل تا طعم خوبتو حس کنم 🍫
- ۱۷۹
- ۱۱ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط