رمان مورد علاقتون چیه؟؟:)
رمان مورد علاقتون چیه؟؟:)
من مادام کاملیا^__^عاشققشم:)
عاشقونه است:)...و غم انگیزه:))
یه تیکه از رمان رو میخوام بنویسم براتون که
نامه ی مارگریت به آرمند:
آرمند عزیزم..نامه ات را دریافت کردم.تو هنوز خوبی و من به این خاطر خدا را شکر میکنم.بله دوست من..من بیمارم.از ان بیماری های لاعلاج که هیچ وقت خوب نمیشود..اما علاقه تو درد و رنج مرا کاهش می دهد..مطمئنا ان قدر زنده نخواهم ماند تا از فشردندست کسی که چنان نامه ی پر محبتی برایم نوشته است شاد شوم...کلمات ان نامه برای تسلی و شفا دادن من کافی است..البته اگر چیزی وجد داشته باشد که بتواند درد مرا تسکین دهد..مطمئنم دوباره نمیتوانم تو را ببینم..چون نزدیک مرگم و تو صدها کیلومتر دورتری..دوست بیچاره من..ان مارگریت که تو میشناختی حالا خیلی تغییر کرده..شاید بهتر باشد او را در این وضع نبینی..از من پرسیده بودی ایا تو را بخشیده ام؟
اه دوست من ..با تمام وجود و از صمیم قلبم می گیم ان طور که تو مرا ازردی تنها راه اثبات عشقت به من بود.
یک ماه است در بسترم و تمام وقت به تو فکر میکنم.خاطرات زندگی ام را مینویسم.از ان لحظه هایی که همدیگر را ترک کردیم..تا زمانی که قادر به نوشتن باشم..
دویت داشتم چیزی برایت بگذارم که همیشه تو را به یاد من بیندازد اما همه چیز اینجا مصادره شده است و من چیزی متعلق به خود ندارم..می فهمی دوست من..من دارم میمیرم و از بسترم صدای قدم زدن مردی در اتاق پذیرایی می شنوم که طلبکارانم او را اینجا گذاشته اند تا چیزی از خانه خارج نشود..حتی اگر نمیرم هم چیزی برایم باقی نمی ماند.امیدورام ان ها قبل از شروع حراج صبر کنند تا بمیرم.
ان مردان رحم ندارند یا شاید من اشتباه می کنم..این خداست که عادل و انعطاف پذیر است.
و حالا عشق من..تو به حراج خانه من خواهی امد و چیزهایی خواهی خرید!چون اگر کوچیک ترین چیزی برایت کنار بگذارم٬ان ها تو را متهم به اختلاس کلاهای مصادره شده خواهند کرد..
من این زندگی غم انگیز را ترک میکنم.
این محبت خدایت اگر اجازه دهد قبل از مرگم تو را ببینم.خدافظ دوست من..مرا ببخش که نامه طولانی تری برایت نمی نویسم..این دکترها میگویند می خواهند مداوایم کنند مرا با حجامت خیته کرده اند و دستم قادر به نوشتن نیست...
«مارگریت گوتییه»
میدونم هیچکدوم کامل نمیخونید:|||
ولی خدایی رمان قشنگی:))
و یه عشق واقعی رو نشون میده:)))
من مادام کاملیا^__^عاشققشم:)
عاشقونه است:)...و غم انگیزه:))
یه تیکه از رمان رو میخوام بنویسم براتون که
نامه ی مارگریت به آرمند:
آرمند عزیزم..نامه ات را دریافت کردم.تو هنوز خوبی و من به این خاطر خدا را شکر میکنم.بله دوست من..من بیمارم.از ان بیماری های لاعلاج که هیچ وقت خوب نمیشود..اما علاقه تو درد و رنج مرا کاهش می دهد..مطمئنا ان قدر زنده نخواهم ماند تا از فشردندست کسی که چنان نامه ی پر محبتی برایم نوشته است شاد شوم...کلمات ان نامه برای تسلی و شفا دادن من کافی است..البته اگر چیزی وجد داشته باشد که بتواند درد مرا تسکین دهد..مطمئنم دوباره نمیتوانم تو را ببینم..چون نزدیک مرگم و تو صدها کیلومتر دورتری..دوست بیچاره من..ان مارگریت که تو میشناختی حالا خیلی تغییر کرده..شاید بهتر باشد او را در این وضع نبینی..از من پرسیده بودی ایا تو را بخشیده ام؟
اه دوست من ..با تمام وجود و از صمیم قلبم می گیم ان طور که تو مرا ازردی تنها راه اثبات عشقت به من بود.
یک ماه است در بسترم و تمام وقت به تو فکر میکنم.خاطرات زندگی ام را مینویسم.از ان لحظه هایی که همدیگر را ترک کردیم..تا زمانی که قادر به نوشتن باشم..
دویت داشتم چیزی برایت بگذارم که همیشه تو را به یاد من بیندازد اما همه چیز اینجا مصادره شده است و من چیزی متعلق به خود ندارم..می فهمی دوست من..من دارم میمیرم و از بسترم صدای قدم زدن مردی در اتاق پذیرایی می شنوم که طلبکارانم او را اینجا گذاشته اند تا چیزی از خانه خارج نشود..حتی اگر نمیرم هم چیزی برایم باقی نمی ماند.امیدورام ان ها قبل از شروع حراج صبر کنند تا بمیرم.
ان مردان رحم ندارند یا شاید من اشتباه می کنم..این خداست که عادل و انعطاف پذیر است.
و حالا عشق من..تو به حراج خانه من خواهی امد و چیزهایی خواهی خرید!چون اگر کوچیک ترین چیزی برایت کنار بگذارم٬ان ها تو را متهم به اختلاس کلاهای مصادره شده خواهند کرد..
من این زندگی غم انگیز را ترک میکنم.
این محبت خدایت اگر اجازه دهد قبل از مرگم تو را ببینم.خدافظ دوست من..مرا ببخش که نامه طولانی تری برایت نمی نویسم..این دکترها میگویند می خواهند مداوایم کنند مرا با حجامت خیته کرده اند و دستم قادر به نوشتن نیست...
«مارگریت گوتییه»
میدونم هیچکدوم کامل نمیخونید:|||
ولی خدایی رمان قشنگی:))
و یه عشق واقعی رو نشون میده:)))
- ۸.۷k
- ۱۳ آذر ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۲۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط