{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صاب

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صاب
ᴘᴀʀᴛ: 42

حدود نیم ساعت بعد...من و جونگکوک ایستاده بودیم وسط جنگل و هیچ ایده ای نداشتیم کجاییم..

ات:«استاد...»
جونگکوک:«باز چیه؟»
ات:«فکر کنم گم شدیم.»
جونگکوک:«نه.»
ات:«پس اردوگاه کجاست؟»
جونگکوک:«...»
ات:«...»
جونگکوک:«یکم گم شدیم.»
ات:«عهههههههههه.»
جونگکوک:«نخند.»
ات:«استاد جذاب بی اعصاب گم شدههههه.»
جونگکوک:«ویون ات.»
ات:«بله؟»
جونگکوک:«دارم تلاش میکنم آروم باشم.»
ات:«باشه ساکت شدم.»

از زبان جونگکوک:

ولی خنده اش قطع نمیشد یه ساعت بعد...هنوز داشتیم راه میرفتیم و من کم کم داشتم عصبی میشدم تا اینکه...یه صدای عجیب از بین درخت ها اومد.

خشششش...ات یهو ترسید و ناخودآگاه بازومو گرفت.

ات:«اونو شنیدین؟»
جونگکوک:«احتمالا حیوونه.»
ات:«چه حیوونی؟»
جونگکوک:«نمیدونم..»
ات:«چرا اینو گفتین؟!»
جونگکوک:«...»
ات:«الان بیشتر ترسیدم.»
جونگکوک:«ببخشید.»
ات:«اولین بار بود معذرت خواستین.»
جونگکوک:«روی اون تمرکز نکن.»


یه باد سرد وزید...ات یه کم لرزید هوا نسبت به قبل سردتر شده بود منم بی حرف کاپشنمو در آوردم و انداختم روی شونه هاش.. ات شوکه نگام کرد.

ات:«استاد...»
جونگکوک:«سردته.»
ات:«ولی خودتون چی؟»
جونگکوک:«من خوبم.»

ات چند ثانیه فقط نگام کرد...و بعد آروم لبخند زد اون لبخند لعنتی...همونی بود که سه سال سعی کرده بودم فراموشش کنم.

ولی درست همون لحظه...یه صدای بلند از دور شنیده شد... تق! هردومون ایستادیم.

ات:«اون چی بود؟»

اخم شدم این بار صدا شبیه شاخه شکستن نبود...شبیه قدم های یه نفر بود.. و بدتر از همه...صدا داشت به ما نزدیک میشد...

ادامه دارد...))<<
دیدگاه ها (۰)

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صابᴘᴀʀᴛ: 41از زبان جونگکوک:هر...

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صابᴘᴀʀᴛ: 40جونگکوک:«ویون ات ب...

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صابᴘᴀʀᴛ: 18برگشتم سمتش... یه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط