{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صاب

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صاب
ᴘᴀʀᴛ: 40


جونگکوک:«ویون ات برو سر کلاس.»
ات:«باشه...»

بعد آروم بطری آب رو روی میزم گذاشت و فرار کرد...و من احمق...پنج دقیقه بعد همون آب رو خوردم...

از زبان ات:

جونگکوک داشت ترک برمیداشت...خیلی کم...ولی داشت فقط باید بیشتر تلاش میکردم برای همین همون شب مخفیانه به جیمین زنگ زدم...

جیمین:«الو؟»
ات:«سلام...»
جیمین:«عهههه عروس آینده!»
ات:«جیمین!»
جیمین:«میشنوم.»
ات:«هیچ پیشرفتی نکردم...»
جیمین:«چرا کردی.»
ات:«کجا؟»
جیمین:«امروز بطری آب رو خورد.»
ات:«از کجا فهمیدی؟»
جیمین:«من جاسوس دارم.»
ات:«...»
جیمین:«تهیونگ جاسوسمه.»

از اونور صدای تهیونگ اومد...
تهیونگ:«دروغ میگه من خودم پشت پنجره بودم.»
ات:«شما دوتا خیلی عجیبین.»
جیمین:«تشکر.»
ات:«کمکم کنید.»
تهیونگ:«نقشه داریم.»
ات:«چه نقشه ای؟»
تهیونگ:«خیلی حرفه ایه.»
جیمین:«خیلی خطرناکه.»
ات:«بترسم؟»
هردوشون باهم.:«آره.»

روز بعد...

از زبان جونگکوک:

داشتم میرفتم سمت پارکینگ که یه دفعه صدای داد اومد..

تهیونگ:«کمککککککک!»

برگشتم دیدم تهیونگ وسط پارکینگ افتاده.

جونگکوک:«باز چی شده؟»
تهیونگ:«پام پیچ خورده...»
جیمین:«خیلی بد پیچ خورده...»
جونگکوک:«پس ببرینش درمانگاه.»
جیمین:«نمیشه.»
جونگکوک:«چرا؟»
جیمین:«من جلسه دارم.»
جونگکوک:«پس جین.»
جیمین:«اونم نیست.»
جونگکوک:«...»
تهیونگ:«فکر کنم دارم میمیرم.»
جونگکوک:«ای خدا.»
تهیونگ:«آخرین آرزوم اینه یه بار دیگه نودل بخورم...»
جونگکوک:«بابته کدوم گناه...»

تو همون لحظه...ات از راه رسید.

ات:«چی شده؟»
جیمین یهو چشمک زد..

جیمین:«هیچی... فقط تهیونگ داره میمیره.»
ات:«چییی؟!»
تهیونگ:«به خانوادم بگین دوستشون داشتم...»
جونگکوک:«پاشو احمق.»
تهیونگ:«نمیتونم...»
جیمین:«فکر کنم یکی باید کمکش کنه.»

بعد ناگهان...هولم داد سمت ات..

جیمین:«شما دوتا برین.»
جونگکوک:«ها؟!»
ات:«ها؟!»

و قبل اینکه چیزی بگم...هردوشون فرار کردن.

جونگکوک:«...»
ات:«...»
جونگکوک:«این دوتا دیوونه ان.»
ات لبخند زد..
ات:«یکم.»

برای چند ثانیه فقط سکوت شد...
بعد ات آروم گفت...

ات:«اقای جئون...»
جونگکوک:«چی؟»
ات:«هنوزم ازم ناراحتین؟»
لبخند از روی صورتم محو شد...

جونگکوک:«...»
ات:«من...»
جونگکوک:«ات.»
ات:«بله؟»
جونگکوک:«بعضی زخم ها زمان میخوان.»

چشم های ات آروم پایین افتاد...ولی برخلاف انتظارم...لبخند زد.

ات:«پس یعنی هنوز امید هست؟»
جونگکوک:«...»
ات:«اگر امید نبود میگفتین برو و دیگه برنگرد.»

نفسمو بیرون دادم...

جونگکوک:«تو زیادی حرف میزنی.»
ات:«ولی نگفتین برم.»

و برای اولین بار بعد از مدت ها...نتونستم جوابی پیدا کنم ات لبخند کوچیکی زد...

و شاید دیگه اونقدر که ادعا میکنم ازش متنفر نیستم...
دیدگاه ها (۰)

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صابᴘᴀʀᴛ: 41از زبان جونگکوک:هر...

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صابᴘᴀʀᴛ: 42حدود نیم ساعت بعد....

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صابᴘᴀʀᴛ: 39جیمین:«عهههههه.»جی...

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صابᴘᴀʀᴛ: 38از زبان ات:همین که...

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صابᴘᴀʀᴛ: 18برگشتم سمتش... یه ...

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صابᴘᴀʀᴛ: 34از زبان جونگکوک:سه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط