تکپارتی درخواستی تهیونگ
تکپارتی درخواستی تهیونگ
موضوع : اسلاید دوم
---
عنوان: «سایههای شب»
تهیونگ همیشه مردی مرموز بود. چشمان تیرهاش مثل شبهایی بیپایان بودند؛ بیرحم، نافذ، و پر از راز. از همون لحظهای که وارد اون بار شدی، نگاهش روی تو قفل شد.
با دوستت وارد شدی، پسری که همیشه کنارت بود. لباس مشکی تنگی پوشیده بودی که شونههات و بخشی از س*ینهت پیدا بود. نه از سر دلربایی، فقط حس میکردی امشب باید قوی و بیپروا باشی.
تهیونگ گوشهی بار نشسته بود، یک لیوان م*شروب در دستش، موهای نامرتبش روی پیشونیش افتاده بود. با اون نگاه کشندهش زل زد بهت، طوری که انگار فقط تو رو اونجا میدید.
دوستت رفت تا نوشیدنی بیاره، و تهیونگ از جاش بلند شد. قدمهاش آروم ولی محکم بودن، مثل یه شکارچی که طعمهش رو زیر نظر داره.
– «اینجا جات نیست.»
صداش آروم ولی تهدیدآمیز بود.
تو لبخند زدی.
«شاید چون کسی هنوز منو بیرون ننداخته.»
چشماش تنگ شدن. نزدیکتر شد، بوی تند عطرش با الک*ل و گرمای بدنش قاطی شده بود. انگشتش رو زیر چونهت گذاشت.
– «نمیفهمی چی میپوشی، نه؟ نمیدونی چند نفر از وقتی اومدی فقط دنبال یه فرصت بودن.»
– «و تو فرق داری؟»
تهیونگ لبخند زد. اون لبخند کشندهی کج که باعث میشد هم زمان بترسی و جذبش بشی.
– «فرق دارم چون نمیذارم کسی دیگه دست بزنه.»
لحظهای بعد، قبل از اینکه حتی پاسخی بدی، بازوت رو گرفت و کشید سمت اتاق پشتی بار.
در اتاق بسته شد. دیوارها صدا رو خفه میکردن. ن*فسهات سنگین شده بود. تهیونگ دستهات رو روی دیوار فشار داد، پشت سرت ایستاده بود، ن*فساش روی گ*ردنت داغ بود.
– «چرا این لباس رو پوشیدی؟»
– «چون قویام.»
– «تو قویای، ولی دنیا همیشه منصف نیست.»
دستش از روی بازوت پایین رفت، اما نه با عجله. ل*مسش همزمان محافظ و خطرناک بود. تا مرز جنون رفت، اما هر بار، درست قبل از رد شدن از مرز، عقب کشید. بیشتر بازی بود. بیشتر کنترل.
ل*بهات رو بوسید، اولش نرم، بعد ع*میق، پر از خشم و ش*هوت فروخورده. از اون بو*سههایی که تا ته وجودت میسوزونه.
بدن*ت بین دیوار و بد*ن تهیونگ گیر افتاده بود. انگار خودش رو سپر کرده بود. با اینکه خشن بود، یه جور حس امنیت داشت. هم ترسناک بود، هم آرامشبخش.
وقتی عقب رفت، هنوز نف*سنف*س میزدی. بهت زل زد، انگ*شتش رو روی ل*بت کشید.
– «تو نمیدونی با کی بازی میکنی.»
– «شاید هم تو نمیدونی.»
لبخند زد. تاریک. دیوونه وار.
– «پس بیا بازی کنیم.»
---
تهیونگ هنوز مقابلت ایستاده بود، ن*فسهای سنگ*ینش با تو در هم آمیخته بود. اتاق نیمهتاریک بود، فقط نور قرمز ضعیفی از ل*بهی در میتابید، سایهها روی پو*ستت میرقصیدن.
ادامه در کامنت.....(بخش اس*مات)
موضوع : اسلاید دوم
---
عنوان: «سایههای شب»
تهیونگ همیشه مردی مرموز بود. چشمان تیرهاش مثل شبهایی بیپایان بودند؛ بیرحم، نافذ، و پر از راز. از همون لحظهای که وارد اون بار شدی، نگاهش روی تو قفل شد.
با دوستت وارد شدی، پسری که همیشه کنارت بود. لباس مشکی تنگی پوشیده بودی که شونههات و بخشی از س*ینهت پیدا بود. نه از سر دلربایی، فقط حس میکردی امشب باید قوی و بیپروا باشی.
تهیونگ گوشهی بار نشسته بود، یک لیوان م*شروب در دستش، موهای نامرتبش روی پیشونیش افتاده بود. با اون نگاه کشندهش زل زد بهت، طوری که انگار فقط تو رو اونجا میدید.
دوستت رفت تا نوشیدنی بیاره، و تهیونگ از جاش بلند شد. قدمهاش آروم ولی محکم بودن، مثل یه شکارچی که طعمهش رو زیر نظر داره.
– «اینجا جات نیست.»
صداش آروم ولی تهدیدآمیز بود.
تو لبخند زدی.
«شاید چون کسی هنوز منو بیرون ننداخته.»
چشماش تنگ شدن. نزدیکتر شد، بوی تند عطرش با الک*ل و گرمای بدنش قاطی شده بود. انگشتش رو زیر چونهت گذاشت.
– «نمیفهمی چی میپوشی، نه؟ نمیدونی چند نفر از وقتی اومدی فقط دنبال یه فرصت بودن.»
– «و تو فرق داری؟»
تهیونگ لبخند زد. اون لبخند کشندهی کج که باعث میشد هم زمان بترسی و جذبش بشی.
– «فرق دارم چون نمیذارم کسی دیگه دست بزنه.»
لحظهای بعد، قبل از اینکه حتی پاسخی بدی، بازوت رو گرفت و کشید سمت اتاق پشتی بار.
در اتاق بسته شد. دیوارها صدا رو خفه میکردن. ن*فسهات سنگین شده بود. تهیونگ دستهات رو روی دیوار فشار داد، پشت سرت ایستاده بود، ن*فساش روی گ*ردنت داغ بود.
– «چرا این لباس رو پوشیدی؟»
– «چون قویام.»
– «تو قویای، ولی دنیا همیشه منصف نیست.»
دستش از روی بازوت پایین رفت، اما نه با عجله. ل*مسش همزمان محافظ و خطرناک بود. تا مرز جنون رفت، اما هر بار، درست قبل از رد شدن از مرز، عقب کشید. بیشتر بازی بود. بیشتر کنترل.
ل*بهات رو بوسید، اولش نرم، بعد ع*میق، پر از خشم و ش*هوت فروخورده. از اون بو*سههایی که تا ته وجودت میسوزونه.
بدن*ت بین دیوار و بد*ن تهیونگ گیر افتاده بود. انگار خودش رو سپر کرده بود. با اینکه خشن بود، یه جور حس امنیت داشت. هم ترسناک بود، هم آرامشبخش.
وقتی عقب رفت، هنوز نف*سنف*س میزدی. بهت زل زد، انگ*شتش رو روی ل*بت کشید.
– «تو نمیدونی با کی بازی میکنی.»
– «شاید هم تو نمیدونی.»
لبخند زد. تاریک. دیوونه وار.
– «پس بیا بازی کنیم.»
---
تهیونگ هنوز مقابلت ایستاده بود، ن*فسهای سنگ*ینش با تو در هم آمیخته بود. اتاق نیمهتاریک بود، فقط نور قرمز ضعیفی از ل*بهی در میتابید، سایهها روی پو*ستت میرقصیدن.
ادامه در کامنت.....(بخش اس*مات)
- ۲۴.۸k
- ۰۱ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط