{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

″Desirée″

″Desirée″
Part:۱
به قفسه کتاب های رو به روش نگاه میکرد ، این بخش، کتاب های عاشقانه بود. میشه گفت تهیونگ حداقل یکبار همه ای اون قفسه رو خونده . تصمیم گرفت این دفعه باز هم دزیره رو انتخاب کنه. ولی نه اینکه فقط قرض بگیره . میخواست بلاخره با پولی که داره اون کتاب و ماله خودش کنه، دستشو روی کتاب دزیره گذاشت و برش داشت . صدای رعد و برق آمد و بارون می‌بارید . پاییز آغاز شده بود ، برگ ها سرخ و زرد روی زمین نقش های زیبایی را نمایان کرده بودن، چتر رو روی سرش گرفت و قدم های محکمش رو برمیداشت صدای برخورد باران با آسفالت موسیقی مورد علاقه تهیونگ رو مینواختن. اروم قدم برمیداشتم و نگاه میکرد.
محو زیبایی اثر هنری که اتفاق می‌افتاد شده بود. تهیونگ همه چیز رو یه اثر هنری میدید .. شاید این بخاطر تاثیر کتاب هاشه؟
متوجه یک مرد قد بلند در کنارش شد. که با کت قهویی بلند بدون چتر راه میرفت،خیلی عجیب بود. اون مرد غرق در افکارش بود. که حتی متوجه خیس شدنش هم نمیشد. تهیونگ نزدیک مرد شد .و دستشو بالا گرفت و چتر رو روی سر مرد قد بلند تر گرفت و دست مرد و گرفت و دسته چتر و داخل دستش گذاشت و مشت کرد
تهیونگ:آقا خیس شدید میتونید چتر منو قرض بگیرید
ادای احترام کرد و از کوک فاصله گرفت . یسری وسایل لازم داشت‌ . کوک عجیب نگاهی به تهیونگ کرد و به رفتنش نگاه میکرد. پسر کوچیک تر انگار راه نمی‌رفت. بلکه میدویید .
کوک خندید
کوک:انگار مجبوره که چترشو به من بده.
نگاهی به دسته چتر کرد روش با خودکار سفید نوشته شده بود te te با خودش راه میرفت و حدس میزد اسم پسر می‌تونه چی باشه؟ چه اسمی مخفف te te بلاخره به خونه رسید و درو باز کرد. بوی قهوه توی خونش می‌پیچید البته خونه کوک همیشه این بو رو میداد . اروم چتر رو گوشه ای گذاشت و به سمت آشپزخونه اش رفت. که بین رنگ های قهویی و طلایی بود. چوب های مرغوبش با براقی گرون بودن خودشونو نشون میدادن. کوک زندگی آرومی داشت. اما ثروتی زیادی هم برای این زندگی لاکچری داشت.
......
روی نودل ها آب جوش ریخت و اروم داخل ماکروفر گذاشت.بعد از چند دقیقه صدای ماکروفر در آمد با احتیاط ظرف نودل رو برداشت و بدون صبر کردن که کامل باز بشن و طعم به خورد همه جای نودل بره چاپستیکش رو پر از نودل کرد و هورت کشید. خامی نودل هنوز هم بود ولی تهیونگ. عاشق این مدل نودل خوردن بود.
موبایلش زنگی خورد .
با دیدن اسم مادرش تازه فهمید چقدر دیر کرده.
تهیونگ: جانم مامی.
م ته: کجایی دیر کردی امروز کلی کار داریم
م ته: راستی فردا قراره پدرت مهمونی بگیره میدونی که چقدر برای پدرت برنامه ریزیت مهمه؟ فردا قراره پنج نفر از دوستای بابات همراه خانوادشون اینجا باشن اون وقت تو آنقدر بی پروا بیرون میگردی و کتاب میخونی؟
تهیونگ: زود میاممم
خندید و با دو بعد از یه ربع به خونه رسید خونه ی بزرگشون. اما خونشون بی روح بود. سفید و مشکی تضاد زیبایی ایجاد کرده بود اما برای تهیونگ زیبا نبود. بلکه ساده و رو مخ بود
درو باز کرد که با قامت پدرش رو به رو شد.
پ.ته :

شرطا
۴۰ لایک
۱۰بازنشر
۵۰ کامنت
در ضمن نظرتونو بگید نه فقط کامنت پر کنید
دیدگاه ها (۱۰)

″Ballerina″Part:0 پارت معرفیفیک جدیدمون اسمش بالرین هست درخو...

" Win on love"Love wins in the end?Part:21کوک: تهیونگ یه چیز...

پلیس من...p4

امگا کوچولو پارت دومکوک وقتی رسید خونه به گوشی ته یونگ زنگ ز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط