پارت
پارت ۱۰
ویو اکو
از وقتی نشستیم تو ماشین داره با خوشحالی بیرون رو نگاه میکنه از این همه خوشحالی و تعجبش خندم گرفت که وقتی رسیدیم رفتم براش درو باز کردم که خجالت کشید برای همین بهش خندیدم و ناخداگاه بهش گفتم
اکو: شاید بهتر بدونی که من ازت بدم نمیاد ...
تا فهمیدم چی شده بهش نگاه کردم درحالی که داشت میومد پایید یهو خشک زد و به من خیره شد و بغض کرد من تا خواستم کاری کنم پرید بغلم و طوری که حتی پاشم دور من پیچید آروم تو بغلم گریه میکرد و من پشتش رو آروم ماساژ میدادم که آروم شد کمکم اومد پایین چشماش رو پاک کرد و دستش رو گرفتم
اکو:معذرت میخوام اگه حس بدی بهت دادم
آتسو : منم ...دوست ....دارم
با این حرفش انگار دنیا رو بهم داد باشن بهش لبخند زدم
اکو : منم دوست دارم ...نه من عاشقتم دیوونتم
و دستم رو گرفت و
آتسو : باشه باشه آروم هاهاها
بعد باهم به مغازه رفتیم که شروع کرد به دیدن لباس ها دونه دونه با ذوق و اشتیاق تو تو خندهاش غرق شده بودم که صدای مادرم رو شنیدم
م.اکو : میبینم عاشق شدی
اکو: یا خدا ...مامان ؟
م.اکو : اصلا تو اینجا چیکار میکنی مگه نمیدونی دیدن عروس تو لباس عروس قبل عروسی بدیومنه ؟
اکو : کی بهت خبر داد ؟ اصلا چجوری؟
آتسو : مادر
اکو: تو بهش خبر دادی ؟
آتسو : خب راستش اکو سلیقهام تو این چیزا خب نیست برای همین از مادر کمک گرفتم
اکو : خوب کردی
م.اکو: راستی اکو پدرت گفت برای شرکت
اکو: اصلا یادم نبود باید برم باشه پس من میرم باشه
آتسو : مراقب باش باشه ؟
اکو: چشم
ویو آتسو
وقتی رفت به مادر شوهر نگاه کردم و دیدم داره عجیب نگاه میکنه
آتسو : چیزی شده
م.اکو: واقعا عاشقت شده
با این حرفش خجالت کشیدم
آتسو : خب بنظرتون کدوم بهتر ؟
و بعد اون سرگرم شدیم ۱۰ لباس پوشیدم که هم من هم مادر دوست داشته باشه آخرین لباس رو که پوشیدم احساس کردم خودشه وقتی به مادر نگاه کردم دیدم تو نگاش یه ذوق خاص هست و همین یه اعتماد به نفس خوبی به من داد
آتسو : فکنم این خوبه
م.اکو :فکر نکن مطمعن باش
خندیدیم رو رفتیم حساب کنیم به. اون رفتیم سمت ماشین که گوشیه مادر زنگ خورد وقتی جوان داد رنگش پرید و بهم گفت
م.اکو : اکو اون ....
ویو اکو
از وقتی نشستیم تو ماشین داره با خوشحالی بیرون رو نگاه میکنه از این همه خوشحالی و تعجبش خندم گرفت که وقتی رسیدیم رفتم براش درو باز کردم که خجالت کشید برای همین بهش خندیدم و ناخداگاه بهش گفتم
اکو: شاید بهتر بدونی که من ازت بدم نمیاد ...
تا فهمیدم چی شده بهش نگاه کردم درحالی که داشت میومد پایید یهو خشک زد و به من خیره شد و بغض کرد من تا خواستم کاری کنم پرید بغلم و طوری که حتی پاشم دور من پیچید آروم تو بغلم گریه میکرد و من پشتش رو آروم ماساژ میدادم که آروم شد کمکم اومد پایین چشماش رو پاک کرد و دستش رو گرفتم
اکو:معذرت میخوام اگه حس بدی بهت دادم
آتسو : منم ...دوست ....دارم
با این حرفش انگار دنیا رو بهم داد باشن بهش لبخند زدم
اکو : منم دوست دارم ...نه من عاشقتم دیوونتم
و دستم رو گرفت و
آتسو : باشه باشه آروم هاهاها
بعد باهم به مغازه رفتیم که شروع کرد به دیدن لباس ها دونه دونه با ذوق و اشتیاق تو تو خندهاش غرق شده بودم که صدای مادرم رو شنیدم
م.اکو : میبینم عاشق شدی
اکو: یا خدا ...مامان ؟
م.اکو : اصلا تو اینجا چیکار میکنی مگه نمیدونی دیدن عروس تو لباس عروس قبل عروسی بدیومنه ؟
اکو : کی بهت خبر داد ؟ اصلا چجوری؟
آتسو : مادر
اکو: تو بهش خبر دادی ؟
آتسو : خب راستش اکو سلیقهام تو این چیزا خب نیست برای همین از مادر کمک گرفتم
اکو : خوب کردی
م.اکو: راستی اکو پدرت گفت برای شرکت
اکو: اصلا یادم نبود باید برم باشه پس من میرم باشه
آتسو : مراقب باش باشه ؟
اکو: چشم
ویو آتسو
وقتی رفت به مادر شوهر نگاه کردم و دیدم داره عجیب نگاه میکنه
آتسو : چیزی شده
م.اکو: واقعا عاشقت شده
با این حرفش خجالت کشیدم
آتسو : خب بنظرتون کدوم بهتر ؟
و بعد اون سرگرم شدیم ۱۰ لباس پوشیدم که هم من هم مادر دوست داشته باشه آخرین لباس رو که پوشیدم احساس کردم خودشه وقتی به مادر نگاه کردم دیدم تو نگاش یه ذوق خاص هست و همین یه اعتماد به نفس خوبی به من داد
آتسو : فکنم این خوبه
م.اکو :فکر نکن مطمعن باش
خندیدیم رو رفتیم حساب کنیم به. اون رفتیم سمت ماشین که گوشیه مادر زنگ خورد وقتی جوان داد رنگش پرید و بهم گفت
م.اکو : اکو اون ....
- ۶.۹k
- ۱۹ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط