{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#Ꮧنویسندگیِ‌آیریس

#Ꮧنویسندگیِ‌آیریس
#Bond_of_Shadows
#lپیوند‌سایه‌ها
#ᎮᏗᏒᏖ..¹

#مراسم«ایثارِ خون»

همه توی اون سالن بزرگ و تاریک منتظر بودن. یه جو سنگینی همه‌جا رو گرفته بود، از اون مدل سکوت‌هایی که انگار اگه یه سوزن هم بیفته، صدای انفجار میده. دخترا، همه‌شون از دخترای خاندان‌های بزرگ و pretty، با لباس‌های گرون و آرایش‌های خاص، مثل مجسمه ایستاده بودن و فقط منتظر بودن.
قانون این مراسم این بود: نیکولاس ولکوف، که حرفش واسه کل دنیای زیرزمین حکم قانون داشت، از بین این دخترا انتخاب می‌کرد تا باهاشون ازدواج کنه و صلح بین خاندان‌ها رو تضمین کنه. همه می‌دونستن نیکولاس چقدر سخته و چقدر از یه زن بی‌زاره، ولی با این حال، هر کدوم از این دخترا فکر می‌کردن ممکنه اون “خوش‌شانس” باشه که نیکولاس روش حساب کنه.
نیکولاس با اون قدم‌های سنگین و آرومش داشت بین دخترا راه می‌رفت. نگاهش سرد بود، جوری که انگار داره به یه مشت اشیاء نگاه می‌کنه، نه آدم. اولین دختر، یه دختر خیلی جذاب و مدل بود که با یه لبخند ژست گرفته بود. نیکولاس فقط یه نگاه کوتاه بهش انداخت و بدون اینکه حتی یه کلمه بگه، از کنارش رد شد. دختر با یه حالت شکست‌خورده برگشت عقب.
آرتور، که تنها کسی بود که جرئت داشت کنار نیکولاس باشه، پوزخندی زد و زیر گوشش گفت: «بی‌خیال بابا، انگار امروز حسابی بد اخلاقی! اینا همه‌شون رو رد می‌کنی؟»
نیکولاس حتی پلک هم نزد. «فقط وقت تلف کردنه.»
دخترا یکی پس از دیگری امتحان می‌شدن. یکی با زیبایی خیره‌کننده، یکی با کلاسِ بالا… اما نیکولاس هی از کنارشون رد می‌شد، بدون اینکه حتی نگاهش روی کسی بمونه. همه داشتن با خودشون فکر می‌کردن: «یعنی واقعاً قراره امروز کسی انتخاب بشه؟ یا اون می‌خواد با این کار، همه رو تحقیر کنه؟»
اما یهو، همه چیز عوض شد.
نیکولاس یهو ایستاد. دقیقاً جلوی میزی که آلیس و بقیه دخترای خاندان تراسک اونجا ایستاده بودن. آلیس از همون اول داشت با خودش کل‌کل می‌کرد. توی دلش می‌گفت: «اصلاً چرا اومدم؟ اینا همه‌اش مسخره‌بازیه‌. اگه منو انتخاب کنه، خودم می‌زنم تو صورتش!»
آلیس همون‌طور که داشت با لجبازی به جای دیگه نگاه می‌کرد، حس کرد یه سایه سنگین روی سرش قرار گرفته. یهو متوجه شد نیکولاس درست روبروش ایستاده.
همه نفس‌هاشون حبس شد. نینا، دوست صمیمی آلیس که یه گوشه ایستاده بود، از ترس دستاش رو به هم فشار می‌داد و با چشم‌های گرد شده داشت نگاه می‌کرد.
نیکولاس برای اولین بار، اون نگاهِ مرگبارش رو ثابت نگه داشت. نگاهش مستقیم رفت توی چشم‌های آلیس. آلیس با اینکه از درون داشت می‌لرزید، ولی از اون لجبازی که توی خونش بود کم نکرد. به جای اینکه سرش رو بندازه پایین، چشمهایش رو ریز کرد و یه نگاهِ “حالت چیه؟” بهش انداخت.
همه فکر می‌کردن نیکولاس الان یا می‌ره یا یه نفر رو می‌کشه، اما چیزی که اتفاق افتاد، پشمِ تمام اون آدم‌های توی سالن رو ریخت!
نیکولاس با یه صدای بم که لرزه به تن آدم می‌انداخت، رو به رئیس مجلس کرد و گفت:
این دختر… آلیس تراسک. همسر من میشه.»
یه سکوتِ وحشتناک سالن رو گرفت. صدای نفس‌های تند و لرزونِ آدم‌ها بلند شد. پدر آلیس، ویکتور، انگار خشکش زده بود. نینا تقریباً از شدت شوک داشت از حال می‌رفت.
آلیس، که تا اون لحظه فکر می‌کرد فقط باید اینجا باشه و یه جوری تحمل کنه، حس کرد انگار یه صاعقه به بدنش زده. با یه لحنِ که هم از ترس بود و هم از عصبانیت، زیر لب گفت: «چی گفتی؟! من؟ با تو؟!»
نیکولاس یه قدم اومد جلوتر، جوری که فاصله‌شون تقریبا صفر شد. خم شد سمت گوشش و با همون لحنِ سرد و ترسناک گفت: «از الان به خودت عادت کن، چون دیگه راه برگشتی نداری.»

نظراتتون واسم مهمه🩷🍒

#پیوند_سایه_ها #مافیایی #لجباز_و_سرد #نیکولاس_و_آلیس #عشق_یا_نبرد #رمان_امروزی #تنش_بالا #darkromance #shadow_bond
دیدگاه ها (۱۰)

#ɬنویسندگیِ‌آیریس#BondـofـShadows#lپیوند‌سایه‌ها#ᎮᏗᏒᏖ..²آلیس...

#ɬنویسندگیِ‌آیریس#BondـofـShadows#lپیوند‌سایه‌ها#ᎮᏗᏒᏖ..³عمار...

#نویسندگیِ‌آیریس#Bond of Shadows#lپیوند سایه ها #ژانرمافیایی...

#ɬنویسندگیِ‌آیریس#BondـofـShadows#lپیوند‌سایه‌ها#ᎮᏗᏒᏖ..⁶صبح ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط