#ɬنویسندگیِآیریس
#ɬنویسندگیِآیریس
#BondـofـShadows
#lپیوندسایهها
#ᎮᏗᏒᏖ..²
آلیس حس میکرد خون توی رگهاش داره میجوشه. اون لجبازی که مثل یه بمب ساعتی توی وجودش بود، درست همین لحظه فعال شد. میدونست که اگه ساکت بمونه، همه فکر میکنن یه دخترِ تسلیم و بیدفاعه که با یه اشاره نیکولاس میتونه نابودش کنه. اما آلیس تراسک اینجوری نیست.
در حالی که همه منتظر بودن آلیس یا گریه کنه یا از از خوشحالی بترکه، آلیس یه نفس عمیق کشید، چشمهاش رو از چشمهای سرد نیکولاس نگرفت و با صدای بلند، جوری که تا ته سالن بپیچه، گفت:
«خیلی خب! پس طبق این بازیهای مسخرهی شما، من انتخاب شدم؟ ولی یه چیزی رو فراموش کردی نیکولاس ولکوف… من انتخاب نمیشم، من خودم انتخاب میکنم! و الان انتخاب میکنم که با این قیافهی عبوس و اخمهایت، حتی یه کلمه هم باهات حرف نزنم!»
یه صدای «اوه!» از بین جمعیت شنیده شد. نینا که داشت از ترس غش میکرد، با چشمهای گرد شده به آلیس نگاه میکرد و توی دلش میگفت: «آلیس! داری خودکشی میکنی! اون یه هیولاست، نه یه آدم معمولی!»
آرتور که کنار نیکولاس ایستاده بود، نتونست جلوی خودش رو بگیره و یه پوزخند ریز زد. زیر لب به نیکولاس گفت: «اووه… فکر کنم یه آدم پیدا کردی که از تو هم لجبازتره. لعنتی، امروز قراره خیلی خوش بگذره!»
نیکولاس، اما هیچ واکنشی نشون نداد. حتی یه میلیمتر هم از جا تکون نخورد. اما آلیس حس کرد که اون نگاهِ سردِ نیکولاس، یه ذره سنگینتر شد. اون سکوتِ نیکولاس ترسناکتر از هر داد و فریادی بود.
نیکولاس آروم به آلیس نزدیکتر شد، اونقدر نزدیک که آلیس بوی عطر تلخ و مردونهاش رو حس کرد. نیکولاس با لحنی که انگار داشت حکم اعدام صادر میکرد، گفت:
«لجبازی کن… تا جایی که دلت میخواد. چون وقتی وارد دنیای من بشی، تنها چیزی که میتونی باهاش از من درخواست کنی، اینه که اجازه بدم یه نفسِ دیگه بکشی.»
آلیس با اینکه لرزش خفیفی توی پاهای خودش حس میکرد، اما با یه حرکتِ بیملاحظه، دستش رو از زیر دستکش درآورد و با یه حرکتِ عصبی، لباسِ شیک و گرانقیمتی که برای مراسم پوشیده بود رو صاف کرد و با غرور گفت: «ببینیم کی از کی بیشتر میتونه تحمل کنه.»
همه مات و مبهوت مونده بودن. پدر آلیس، ویکتور، صورتش از خجالت و ترس سرخ شده بود و میخواست چیزی بگه، اما نیکولاس با یه اشارهی دست، تمام بحثها رو تموم کرد.
نیکولاس رو به جمعیت کرد و بدون اینکه حتی نگاهشون کنه، گفت: «مراسم تمومه. از فردا، آلیس تراسک دیگه متعلق به این خاندان نیست. اون متعلق به منه.»
نظراتتون واسم مهمه🩷🍓
#پیوند_سایه_ها #مافیایی #لجباز_و_سرد #نیکولاس_و_آلیس #عشق_یا_نبرد #رمان_امروزی #تنش_بالا #darkromance #shadow_bond
#BondـofـShadows
#lپیوندسایهها
#ᎮᏗᏒᏖ..²
آلیس حس میکرد خون توی رگهاش داره میجوشه. اون لجبازی که مثل یه بمب ساعتی توی وجودش بود، درست همین لحظه فعال شد. میدونست که اگه ساکت بمونه، همه فکر میکنن یه دخترِ تسلیم و بیدفاعه که با یه اشاره نیکولاس میتونه نابودش کنه. اما آلیس تراسک اینجوری نیست.
در حالی که همه منتظر بودن آلیس یا گریه کنه یا از از خوشحالی بترکه، آلیس یه نفس عمیق کشید، چشمهاش رو از چشمهای سرد نیکولاس نگرفت و با صدای بلند، جوری که تا ته سالن بپیچه، گفت:
«خیلی خب! پس طبق این بازیهای مسخرهی شما، من انتخاب شدم؟ ولی یه چیزی رو فراموش کردی نیکولاس ولکوف… من انتخاب نمیشم، من خودم انتخاب میکنم! و الان انتخاب میکنم که با این قیافهی عبوس و اخمهایت، حتی یه کلمه هم باهات حرف نزنم!»
یه صدای «اوه!» از بین جمعیت شنیده شد. نینا که داشت از ترس غش میکرد، با چشمهای گرد شده به آلیس نگاه میکرد و توی دلش میگفت: «آلیس! داری خودکشی میکنی! اون یه هیولاست، نه یه آدم معمولی!»
آرتور که کنار نیکولاس ایستاده بود، نتونست جلوی خودش رو بگیره و یه پوزخند ریز زد. زیر لب به نیکولاس گفت: «اووه… فکر کنم یه آدم پیدا کردی که از تو هم لجبازتره. لعنتی، امروز قراره خیلی خوش بگذره!»
نیکولاس، اما هیچ واکنشی نشون نداد. حتی یه میلیمتر هم از جا تکون نخورد. اما آلیس حس کرد که اون نگاهِ سردِ نیکولاس، یه ذره سنگینتر شد. اون سکوتِ نیکولاس ترسناکتر از هر داد و فریادی بود.
نیکولاس آروم به آلیس نزدیکتر شد، اونقدر نزدیک که آلیس بوی عطر تلخ و مردونهاش رو حس کرد. نیکولاس با لحنی که انگار داشت حکم اعدام صادر میکرد، گفت:
«لجبازی کن… تا جایی که دلت میخواد. چون وقتی وارد دنیای من بشی، تنها چیزی که میتونی باهاش از من درخواست کنی، اینه که اجازه بدم یه نفسِ دیگه بکشی.»
آلیس با اینکه لرزش خفیفی توی پاهای خودش حس میکرد، اما با یه حرکتِ بیملاحظه، دستش رو از زیر دستکش درآورد و با یه حرکتِ عصبی، لباسِ شیک و گرانقیمتی که برای مراسم پوشیده بود رو صاف کرد و با غرور گفت: «ببینیم کی از کی بیشتر میتونه تحمل کنه.»
همه مات و مبهوت مونده بودن. پدر آلیس، ویکتور، صورتش از خجالت و ترس سرخ شده بود و میخواست چیزی بگه، اما نیکولاس با یه اشارهی دست، تمام بحثها رو تموم کرد.
نیکولاس رو به جمعیت کرد و بدون اینکه حتی نگاهشون کنه، گفت: «مراسم تمومه. از فردا، آلیس تراسک دیگه متعلق به این خاندان نیست. اون متعلق به منه.»
نظراتتون واسم مهمه🩷🍓
#پیوند_سایه_ها #مافیایی #لجباز_و_سرد #نیکولاس_و_آلیس #عشق_یا_نبرد #رمان_امروزی #تنش_بالا #darkromance #shadow_bond
- ۳۹۴
- ۰۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط