رمان فیک پارت
رمان فیک پارت 19
شرط کامنت 19
لایک 3
اندفعه شرط نرسوندید 👠تو حلقتون 😡🤣
ا:خودمو میخواستم بندازم رو نامجون که گفت
ن:بازیگر خوبی هستی
ا:منظورت چیه؟؟
خواستم بندازم که دستشو اورد جلو گفت
ن:لازم نیست نقش بازی کنی
خودم دیدمت که اصلا پات به جنی گیر نکرد!
ج:همینطور که داشتم تماشاشون میکردم شربت تا خرخره کشیدم بالا
همینطور که لیوان تو دستم بود یهو به حال خیلی بدی بهم دست داد چشمام سیاهی رفت سرم گیج رفت به شدت درد گرفت بدنم برای خودم سنگین شد اروم نزدیک در شدم که برم ابی به صورتم بزنم
که یهو افتادم زمین خوردم به میز که پارچ روش بود افتاد رو سرم
اخ خفه ای گفتم و سیاهی مطلق...
ت:داشتم با انا بحث میکردم و خودش فهمید دستش رو شده نشست پا گوشی که یهو یه صدای شکستن چیزی شنیدن یه اخ خیلی اروم
نگاه کردم دیدم جنی نیستش
بدو بدو از اتاق زدم بیرون ندیدم جلوتر جنی افتاده زمین و پارچ افتاده روش و سرش زخمی داره همینجوری ازش خون میره
نگاه زیر چشمی به سمت انا کردم که داشت لبخند میزد و وقتی کامل نگاش کردم خودشو در صدم ثانیه ناراحت نشون دا بدو بدوی ارومی امد سنتمون گفت
ا:واییی جنییی پاشو😭
ن:دختره ی....
زنگ زدم امبولانس جنی رو بلند کردم
همینطور که داشت ماز پله ها مبرودمش پایین نگاه انا کردم گفتم
ببین دختر ای .....
اگه بفهمم کوچک ترین اتفاق زیر سر تو بوده از همین الان خودتو تو دار تصور کن فهمیدی
ا:......
ن:همینطور که داشتم میرفتم پایین یهو.....
شرط کامنت 19
لایک 3
اندفعه شرط نرسوندید 👠تو حلقتون 😡🤣
ا:خودمو میخواستم بندازم رو نامجون که گفت
ن:بازیگر خوبی هستی
ا:منظورت چیه؟؟
خواستم بندازم که دستشو اورد جلو گفت
ن:لازم نیست نقش بازی کنی
خودم دیدمت که اصلا پات به جنی گیر نکرد!
ج:همینطور که داشتم تماشاشون میکردم شربت تا خرخره کشیدم بالا
همینطور که لیوان تو دستم بود یهو به حال خیلی بدی بهم دست داد چشمام سیاهی رفت سرم گیج رفت به شدت درد گرفت بدنم برای خودم سنگین شد اروم نزدیک در شدم که برم ابی به صورتم بزنم
که یهو افتادم زمین خوردم به میز که پارچ روش بود افتاد رو سرم
اخ خفه ای گفتم و سیاهی مطلق...
ت:داشتم با انا بحث میکردم و خودش فهمید دستش رو شده نشست پا گوشی که یهو یه صدای شکستن چیزی شنیدن یه اخ خیلی اروم
نگاه کردم دیدم جنی نیستش
بدو بدو از اتاق زدم بیرون ندیدم جلوتر جنی افتاده زمین و پارچ افتاده روش و سرش زخمی داره همینجوری ازش خون میره
نگاه زیر چشمی به سمت انا کردم که داشت لبخند میزد و وقتی کامل نگاش کردم خودشو در صدم ثانیه ناراحت نشون دا بدو بدوی ارومی امد سنتمون گفت
ا:واییی جنییی پاشو😭
ن:دختره ی....
زنگ زدم امبولانس جنی رو بلند کردم
همینطور که داشت ماز پله ها مبرودمش پایین نگاه انا کردم گفتم
ببین دختر ای .....
اگه بفهمم کوچک ترین اتفاق زیر سر تو بوده از همین الان خودتو تو دار تصور کن فهمیدی
ا:......
ن:همینطور که داشتم میرفتم پایین یهو.....
- ۱.۱k
- ۱۳ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط