زندگی احساسی من
زندگی احساسی من
p3فصل دوم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دامیان یه سرفه کرد به ننه باباش گف
دامیان: اممم میگم منظورتوت چیه؟
ننه باباش: میگم بچه بیارین من نوه میخامممم
دامیان:(خنده) ام چیزه مامان تو اولا ۴۷ سالت دوما ما دوتامون ۲۱ سالمون هنوز سوماااا ما هموز سه روز ازدواج کردیمممم😐😐
ننه دامیان: ها؟! چیمیگی من منظورم ۳یا۴ سال دیگست
دامیان انیا: اهااااااا
ننه بابا دامیان: خب حالا سه یا چهار سال دیه بچه میارینننننن؟!!!!
دامیان انیا: نه
ننه بابا(دیه هی نمیگم کی مالا دامیان):چراااااا مثلا تو سن۳۲سالگی خوبع
دامیان انیا: ما همچین قصدی نداریمممممم
ننه بابا: اه ایشششش باشه نخاستیممم ما هم دیه بریم خونع
انیا: ای بابا حالا سر یه مسئله کوچیک میریدددد
ننه دامیان:نه بابا مگه بچه دوساله ایم اخه داداش دامیان هم الان دیگه میرسه خونه باید غذا درست کنم براششش
دامیان انیا: باشه خدافظ
بابا دامیان: خب خداحافظ انیا جون(وضعیت نویسنده:انیا جون🤣)
«پایان پارت سوم فصل دوم»
p3فصل دوم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دامیان یه سرفه کرد به ننه باباش گف
دامیان: اممم میگم منظورتوت چیه؟
ننه باباش: میگم بچه بیارین من نوه میخامممم
دامیان:(خنده) ام چیزه مامان تو اولا ۴۷ سالت دوما ما دوتامون ۲۱ سالمون هنوز سوماااا ما هموز سه روز ازدواج کردیمممم😐😐
ننه دامیان: ها؟! چیمیگی من منظورم ۳یا۴ سال دیگست
دامیان انیا: اهااااااا
ننه بابا دامیان: خب حالا سه یا چهار سال دیه بچه میارینننننن؟!!!!
دامیان انیا: نه
ننه بابا(دیه هی نمیگم کی مالا دامیان):چراااااا مثلا تو سن۳۲سالگی خوبع
دامیان انیا: ما همچین قصدی نداریمممممم
ننه بابا: اه ایشششش باشه نخاستیممم ما هم دیه بریم خونع
انیا: ای بابا حالا سر یه مسئله کوچیک میریدددد
ننه دامیان:نه بابا مگه بچه دوساله ایم اخه داداش دامیان هم الان دیگه میرسه خونه باید غذا درست کنم براششش
دامیان انیا: باشه خدافظ
بابا دامیان: خب خداحافظ انیا جون(وضعیت نویسنده:انیا جون🤣)
«پایان پارت سوم فصل دوم»
- ۱۰.۵k
- ۱۹ فروردین ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۲۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط