{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ماری رفت داخل محل کارش و روی میز نشست دور محل کارش با شیش

ماری رفت داخل محل کارش و روی میز نشست دور محل کارش با شیشه پوشیده بود و هاله های نور آفتاب تو اتاقش مثل رشته های نازک ظلا توهوا پخش شده بودن و روی میز سفید رنگش با طرح های گل کریستالی سفید تزئین شده بود که حس و حال آرامش رو تو هوا تزریق میکرد
رفت پشت میزش نشت و کاراش رو انجام داد و قرار بود امروز برنامه های کاربردی فرداش رو از قبل براش بیارن تا برای فردا زود تر هماهنگ شه خودشم نمیدونست چرا داره اینقدر تلاش میکنه که کارش بی نقص باشه ولی یه حسی داشت که همراهیش میکرد تا این کار رو به نحوی انجام بده که وقتی خودش به کارش نگاه کنه به خودش بگه
(آره این بهترین شاهکار منه اینو من انجام دادم .)
اینو گفت و بعد با صدای تقی که به در خورد به خودش اومد.
دید تا دستیارشه گفت سلام خانم پارک این هم اون برنامه هایی که گفتید برای فردا نیاز دارید ماری تشکر کرد و برنامه ها رو گرفت. بعد دستیارش خواست بره که گفت: اها خانم پارک آقای کیم خواستن که امروز شما رو ساعت ۴ و ۳۰ دقیقه ببینن برای برنامه‌های فردا.
ماری اینو که شنید به فکر فرو رفت.
قلبش طوری می‌زد که مثل تیک تاک ساعت بود و به گوش می‌رسید.
اینقدر ضربان قلبش تند بود که هر لحظه امکان داشت از شدت سرعت زیاد،از سینه اش بیرون بزنه.
به دستیارش گفت:که ایشون کجا قراردارن؟ دستیارش هم گفت که :ایشون خواستن که دور از محل کار و یک جای خیلی ساکت و آروم و خودتون دوتا باشین و گفتند که کافه ای به اسم کافه mon 🌙
ماری که اینو شنید تشکری از دستیارش کرد و دستیارش از در خارج شد و رفت.
ماری نگاهی به ساعتش کرد دید که ساعت هنوز 3 هست برای همین زود از محل کارش بیرون رفت و سوار ماشینش شد.
تو راه ماشین رو به سمت یک مرکز خرید خیلی بزرگ کج کرد و رفت که ماشینش رو داخل پارکینگ پارک کرد.
به سمت یکی از مغازه‌های اونجا رفت، چشمش به لباس سبزی که پشت ویترین بود خیره شد.
رفت داخل و اون لباس رو پوشید اون لباس سبز با اون موهای بورش مثل یه دشت سرسبز بود که حاله‌ی نور آفتاب طلایی بین برگ‌های اون می‌رقصید و خودش رو پیچ و تاب می‌داد.
لباسش رو گرفت و از مغازه بیرون رفت و یک کفش طلایی. با لباسش ست کرد. اون رو گرفت و دید که استایلش. یه چیزی انگاری کم داره برای همین. به فکرش رسید که یه کیف کوچولوی طلای رنگ به رنگ کفشاش بگیره, استایلش تکمیل بود و برای همین سوار ماشینش شد و رفت سمت خونه.
لباساشو پوشید نشست روبروی میز آرایشیش و موهای بور لختش که تا پشت زانوهاش میزد رو صاف کرد یه آرایش ملایم کرد یه رژ قرمز خوشگل زد که اونو خیلی زیبا نشون میداد اگه بگم الهه بود دروغ گفتم ولی چیزی ازشون کم نداشت.
کفش‌هاشو پوشید و یه عطر شیرین رو روی خودش اسپری کرد و وسایلش رو داخل کیفش گذاشت و سوار ماشین شد.
توی ماشین بود دید ساعت ۴و ۱۵ دقیقه هست تو فکر بود توی افکارش غرق بود ذهنش بین افکار مثل و منفی خودش گیر کرده بود و داشت هر لحظه به یه سمت کشیده می‌شد یک هو به خوش اومد و دید جلوی کافست ماشین رو پارک کرد و یه نفس عمیق کشید با اینکه لرزش تو بدنش دیده می‌شد ولی خودشو کنترل کرد وارد سالن شد و دنبال تایلر می‌گشت که با دیدن یه مرد با لباس سفید و شلوار پارچه ای قهوه ای و موهای فری که حالت داده شده بود اونو شناخت . کیه که اونو نشناسه و این عجیب بود که به جز اون دوتا کسی تو کافه نبود و براش تعجب آور بود به سمتش رفت پاهاش می‌لرزید قلبش تند می‌زد و و نفسش توی سینش حبس شده بود این حس برای ماری نسبت به فرد جلوش یکمی غیر عادی بود ولی اون کسی بود که هم اسم عشق گمشدش بود اون شاید براش غریبه بود ولی برای ماری نزدیک ترین فرد بود ماری خوشم نمیدونست چرا ولی این حسو دوست داشت ماری رفت و روبه روش روی میز نشست.
دیدگاه ها (۰)

استایل ماری☁️🌷

...‌صبح شد با خوردن هاله ای از نور آفتاب سوزان از خواب پاشد ...

سلام این اولین رمانه منه امید وارم خوب بشه

پارت یک

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط