{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Part1 ❤️‍🔥🐰

Part1 ❤️‍🔥🐰


روزی روزگاری در تهران،

دختری به نام الی زندگی می‌کرد؛ دختری سخت‌کوش، باهوش و درس‌خون. توی یک خانواده پنج نفره، با کلی رویا. یکی از بزرگ‌ترین آرزوهاش؟ مهاجرت به کره جنوبی... رفتن به کنسرت... لمس زندگی‌ای که همیشه توی خواب‌هاش بود.

الی:
«باورم نمیشه... فقط سه روز دیگه تا مهاجرتم به کره مونده! انگار قراره تمام آرزوهام یکی‌یکی واقعی بشن. الانم دارم چمدونامو می‌بندم. حس عجیبیه؛ از یه طرف هیجان دارم، از یه طرف ناراحتم که قراره مدتی خانوادمو نبینم... ولی نباید کم بیارم. من برای این لحظه‌ها سال‌ها تلاش کردم. هنوزم باورم نمیشه بورسیه یه دانشگاه خوبو گرفتم!»

ساعت نزدیک دوازده شب بود. الی با خودش حرف می‌زد.
«سه روز دیگه میرم کره... نزدیک میشم به همه کسایی که دوسشون دارم، ولی از خانوادم کیلومترها دور میشم. اما باید به آینده‌م فکر کنم... چون اونجاست که همه چی به نفعمه.»

سه روز بعد...
با کلی اشک و بغل و خداحافظی با خانواده و فامیل، الی سوار هواپیما شد. اول به فرودگاه قطر رسید، و بعد پروازی مستقیم به سمت کره جنوبی.
توی هواپیما، دلش پر از شور و شوق بود. کتابی درباره اعتماد و مسئولیت‌پذیری دستش گرفته بود، اما کم‌کم خوابش برد.
چند ساعت بعد، به مقصد رسید. تا قدم روی خاک کره گذاشت، احساس کرد واقعاً موفق شده.

صبح، با ذوق یونیفرم دانشگاه رو پوشید و به دانشگاه رفت.
اونجا با آدم‌هایی با رفتارهای مختلف روبه‌رو شد؛ بعضی‌ها مهربون، بعضی‌ها نژادپرست. ولی براش مهم نبود. برگشت خونه، درس خوند، تخم‌مرغ درست کرد و غذاشو خورد.
بعد یادش افتاد باید یه کار پاره‌وقت پیدا کنه. شروع کرد به گشتن تو سایت‌ها تا اینکه یه کار مناسب پیدا کرد: تمیزکاری و آشپزی توی یه خونه.
تماس گرفت. قرار شد فردا ساعت ۳:۳۰ توی یه کافه همدیگه رو ببینن.

فردا ساعت ۱۴
آدرس کافه براش فرستاده شد. تاکسی گرفت و رفت.
توی کافه، مردی جنتلمن نشسته بود. بعد از سلام و احوالپرسی و سفارش چای، مرد گفت:
«از ساعت شش تا نه شب باید غذا درست کنی و خونه رو تمیز کنی. ولی این خونه معمولی نیست؛ یه عمارت پنج طبقه‌ست.»

الی تو دلش گفت:
«پنج طبقه؟ یا خدا...»

مرد ادامه داد:
«حقوقت هم حدود ۴،۹۵۱،۲۳۲ وونه.»

الی برق تو چشماش افتاد.
«با این پول می‌تونم هر چی بخوام بخرم!»

قرار شد کارش از دوشنبه شروع شه.

روز دوشنبه:
از دانشگاه برگشت. ساعت نزدیک پنج بود. با وجود خستگی، لباس مرتب پوشید و راهی شد.
تو مسیر، با خودش می‌گفت:
«عجب جاییه! هیچ‌کدوم از خونه‌ها آپارتمانی نیستن. همه‌شون ملک شخصین! اینجا شبیه شهرک بچه پولداراست!»

جلوتر رفت و رسید به یه عمارت پنج طبقه خیلی بزرگ. انگار قبلاً دیده بودش.
زنگ زد. در باز شد. رفت داخل.

خونه انقدر بزرگ بود که آدم توش گم می‌شد. رفت سمت آشپزخونه؛ یه بهشت واقعی.
کنجکاویش بیدار شد. رفت سمت اتاق‌خوابا...

ولی یه‌هو...
یه سگ گنده از زیر پاش رد شد! جیغ زد، مثل کانگورو پرید بالا!
پاش خورد به یه مبل چوبی نزدیک اتاق و نزدیک بود بیفته که...

یکی از پشت کمرشو گرفت!
بوی عطرش پیچید تو فضا... گرم، خوشبو، خاص...
نفس اون آدمو حس می‌کرد؛ خیلی نزدیک بود.
چشمش رو باز کرد و...

🤍🤍
دیدگاه ها (۱)

می‌خوام فیک بنویسم اونم فیک کوک و الیالی دختری خوشگل و زیبا ...

ولی گناه داشت هوانگ 🗣️🗣️

Triangle of brothers پارت ۱ ساعت ۴:۰۰ - سئول زمان حال آلارم...

توی روز آخر کنسرت مکزیکو سیتی تهیونگ یکی از دوتا کمربندی که ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط