{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عشق فراموش نشدنی من

عشق فراموش نشدنی من
پارت4

باد سرد پاییزی دوباره در بالکن پیچید. تازه آن لحظه متوجه شدی لباس نازکی پوشیده‌ای و سرمای هوا تا استخوانت نفوذ کرده. دست‌هایت را بیشتر دور خودت حلقه کردی و شانه‌هایت کمی لرزید.

تهیونگ متوجه شد.

نگاهی به لباس نازکت انداخت و بدون اینکه چیزی بگوید، کت مشکی‌اش را از تنش درآورد.

— تهیونگ، چی کار می‌کنی؟

کت را آرام روی شانه‌هایت انداخت.

— سرده.

— ولی خودت چی؟

— من سردم نیست.

با تردید به او نگاه کردی.

— دروغ میگی.

لبخند کوتاهی زد.

— پس فرض کن مقاوم‌ترم.

کتش هنوز گرمای بدنش را داشت و وقتی آن را دور خودت جمع کردی، کمی احساس آرامش کردی.

آهسته گفتی:

— ممنون.

تهیونگ دوباره رو به حیاط ایستاد.

— برو داخل وقتی سردت شد.

— تو هم میای؟

— آره. فقط یکم دیگه.
دیدگاه ها (۰)

عشق فراموش نشدنی منپارت 5رفتیم داخل و تو اتاق پدر بزرگ و ته ...

عشق فراموش نشدنی منپارت 6ماشین وارد پارکینگ پاساژ شد و تهیون...

عشق فراموش نشدنی من

عشق فراموش نشدنی منپارت2چند ساعت بعد: آشپزخانه‌ی بزرگ عمارت ...

دردسرهای بچه داری پارت ۱۵

𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫𝐏𝐚𝐫𝐭 : ¹⁹صبح، جنگل آرام‌تر از همیشه بود. صد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط