part 21
part 21
ویو تهیونگ
هنوز به جملهی روی گوشی خیره بودم که صدای قدمهایی از بیرون عمارت اومد.
جونگکوک سریع اسلحهاش را برداشت و به سمت در رفت.
جونگکوک: یکی اینجاست...
در باز شد و یکی از افرادم با عجله وارد شد.
محافظ: رئیس... پیداشون کردیم.
اخم کردم.
تهیونگ: کی؟
محافظ نفس عمیقی کشید.
محافظ: مرد نقابپوش...
چشمهام پر از خشم شد.
تهیونگ: غیرممکنه...
جونگکوک آرام گفت:
جونگکوک: پس اون پیام کار خودش بوده.
همان لحظه صدای خندهای آرام از پشت در آمد.
مردی با لباس سیاه وارد شد... صورتش پشت نقاب سیاهش پنهان بود.
مرد نقابپوش: ا/ت عشقم، خوبی؟ رنگت پریده.
ا/ت: هوی، عوضی درست صحبت کن.
تهته: هوی، درست صحبت کن.
مرد نقابپوش: وایسا، کامل توضیح میدم.
پنج سال پیش بین خانوادهها دشمنی پیدا شد که بابای جانگ بود. همه میدونستن ولی نمیگفتن.
جانگ از همون موقع عاشق تو بود، ا/ت.
برای همین هی به تو نزدیک میشد. بابای جانگ از این طریق میخواست به مامان و بابات نزدیک بشه تا شهرت مافیایی رو از اونا بگیره.
ولی تهیونگ همیشه ازت مراقبت میکرد، برای همین بابای جانگ با اونا هم لج کرد.
یه روز برادر جانگ که از تو خوشش نمیاومد، با ماشین بهت زد و تو حافظهات رو از دست دادی. هیچکس اینو تعریف نکرد، ا/ت.
من... من جونگیو هستم، دوستپسر قبلیت.
نقابش رو برداشت.
ویو ا/ت
نه... نه، امکان نداره. این جونگیو هست.
این همه اتفاق برای من افتاده...
نههه...
به تهیونگ، جونگکوک و جونگیو نگاه کردم. همهشون ساکت بودن.
ا/ت با عصبانیت: یعنی چی؟ برای چی بهم نگفتید؟ الان مامان بابا اینا میدونن چرا رفتن خارج؟ بگید هااا... چرا لال شدید؟ هااااااا...
تهته: ا/ت تروخدا آروم باش.
کوکی: ا/ت آروم.
جونگیو: عزیزم آروم.
ا/ت: به من نگو عزیزم... من اَرو...
ویو تهیونگ
یهو ا/ت روی زمین افتاد و بیهوش شد.
سریع زنگ زدیم آمبولانس.
ویو بیمارستان
دکتر: چیزی نیست، بهشون شوک وارد شده. حالشون خوبه، میتونید ببینیدشون.
تهته: ممنونم.
صدای زنگ گوشی...
تهته: الو.
بابای ته: الو سلام. ما فردا میایم، مراقب ا/ت باش.
تهته: باشه.
رفتم اتاق که کوکی و جونگیو رو بالای سر ا/ت دیدم.
گفتم:
تهته: ا/ت، مامان بابا اینا فردا میان.
ا/ت: ............
ادامه دارد...
شرط ۵ لایک
۵ کامنت
ویو تهیونگ
هنوز به جملهی روی گوشی خیره بودم که صدای قدمهایی از بیرون عمارت اومد.
جونگکوک سریع اسلحهاش را برداشت و به سمت در رفت.
جونگکوک: یکی اینجاست...
در باز شد و یکی از افرادم با عجله وارد شد.
محافظ: رئیس... پیداشون کردیم.
اخم کردم.
تهیونگ: کی؟
محافظ نفس عمیقی کشید.
محافظ: مرد نقابپوش...
چشمهام پر از خشم شد.
تهیونگ: غیرممکنه...
جونگکوک آرام گفت:
جونگکوک: پس اون پیام کار خودش بوده.
همان لحظه صدای خندهای آرام از پشت در آمد.
مردی با لباس سیاه وارد شد... صورتش پشت نقاب سیاهش پنهان بود.
مرد نقابپوش: ا/ت عشقم، خوبی؟ رنگت پریده.
ا/ت: هوی، عوضی درست صحبت کن.
تهته: هوی، درست صحبت کن.
مرد نقابپوش: وایسا، کامل توضیح میدم.
پنج سال پیش بین خانوادهها دشمنی پیدا شد که بابای جانگ بود. همه میدونستن ولی نمیگفتن.
جانگ از همون موقع عاشق تو بود، ا/ت.
برای همین هی به تو نزدیک میشد. بابای جانگ از این طریق میخواست به مامان و بابات نزدیک بشه تا شهرت مافیایی رو از اونا بگیره.
ولی تهیونگ همیشه ازت مراقبت میکرد، برای همین بابای جانگ با اونا هم لج کرد.
یه روز برادر جانگ که از تو خوشش نمیاومد، با ماشین بهت زد و تو حافظهات رو از دست دادی. هیچکس اینو تعریف نکرد، ا/ت.
من... من جونگیو هستم، دوستپسر قبلیت.
نقابش رو برداشت.
ویو ا/ت
نه... نه، امکان نداره. این جونگیو هست.
این همه اتفاق برای من افتاده...
نههه...
به تهیونگ، جونگکوک و جونگیو نگاه کردم. همهشون ساکت بودن.
ا/ت با عصبانیت: یعنی چی؟ برای چی بهم نگفتید؟ الان مامان بابا اینا میدونن چرا رفتن خارج؟ بگید هااا... چرا لال شدید؟ هااااااا...
تهته: ا/ت تروخدا آروم باش.
کوکی: ا/ت آروم.
جونگیو: عزیزم آروم.
ا/ت: به من نگو عزیزم... من اَرو...
ویو تهیونگ
یهو ا/ت روی زمین افتاد و بیهوش شد.
سریع زنگ زدیم آمبولانس.
ویو بیمارستان
دکتر: چیزی نیست، بهشون شوک وارد شده. حالشون خوبه، میتونید ببینیدشون.
تهته: ممنونم.
صدای زنگ گوشی...
تهته: الو.
بابای ته: الو سلام. ما فردا میایم، مراقب ا/ت باش.
تهته: باشه.
رفتم اتاق که کوکی و جونگیو رو بالای سر ا/ت دیدم.
گفتم:
تهته: ا/ت، مامان بابا اینا فردا میان.
ا/ت: ............
ادامه دارد...
شرط ۵ لایک
۵ کامنت
- ۲۱۳
- ۱۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط